ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید جلال منیری

۱ بایت اضافه‌شده، ‏۱۰ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۰۴
==زندگینامهزندگی نامه==
" ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون "
بار دیگر خاک خون رنگ آبادان رنگ خون گرفت و رهرو صدیق از تبار پاک حسینیان به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمان خمینی کبیر لبیک گفت و در کربلای همیشه جاوید آبادان با نظر خون خویش درخت پر بار اسلام را آبیاری کرد. جلال در سال 1331 در شهر لار متولد شد دوره ابتدایی و دبیرستان و هنرستان در همین شهر گذرانید سپس به خدمت نظام رفت که مدتی در تهران و سپس شیراز خدمت می نمود از دورۀ نظام در صندوق کار آموزی وابسته به وزارت کار استخدام شد و جهت دیدن دوره ای بمدت شش ماه به اصفهان رفت پس از اتمام دوره به مدت چند سال در استان سیستان و بلوچستان از جمله بخش سرباز ایرانشهر و زابل مشغول به کار بود سپس به زرند کرمان منتقل شد و پس از آن تا دوره ی انقلاب به شهر میناب آمد و در صندوق کارآموزی آن شهر مشغول بخدمت گردید. پس از انحلال صندوق کار آموزی در میناب دوباره به زادگاهش لار آمد و کار خود را با علاقه و جدیت خاص شروع نمود به طوری که صندوق کار آموزی در لار رونقی بخشید وبصورت فعال در آمد تا اینکه در تاریخ 1359/12/29 پس از اعلام احضار منقضی خدمتهای سال 1355 جهت شرکت در جبهه ی نبرد حق علیه باطل با وجودی که برادرش جمال هنوز در جبهه های نبرد بود عازم شرکت در جنگ گردیدکه پس از چند روزی که در کرمان بودند، ایشان را به آبادان فرستادند و در آنجا نیز مأمور خدمت در گردان تانک المهدی در کنار برادران بسیجی گردید که به عنوان راننده ی تانک خدمت می نمود. مدت پنج ماه در گردان المهدی در جبهه های ایستگاه هفت و فیاضیه گذرانید و هر بار که به مرخصی می آمد با شوق بیشتری به جبهه بر می گشت و در گرمای سوزان تیر و مرداد کویر خوزستان با دیگر همرزمانش علاوه بر نبرد با دشمن با نفس خود نیز نبرد می نمودند و روزه ماه رمضان بعد از ده روز که در مأموریت در جای دیگری بودند بجا می آوردند و دعای کمیل در جبهه ها را فراموش نمی کردند تا اینکه در غروب روز 1360/05/19 با اصابت ترکش خمپاره به سه نقطه در ناحیه سرش مجروح و سپس در اوایل ساعات روز 1360/05/20 در بیمارستان نفت آبادان به شهادت رسیدند جنازه اش به لار منتقل شد و طبق وصیتش در گورستان در کنار پدر بزرگش که یک روحانی بود و البته ایشان او را ندیده بودند اما عیناً علاقه شدیدی به پدر بزرگش داشت در روز 1360/05/24 به خاک سپرده شد. زندگی یک انسان فراز و نشیب و خاطرات بسیاری دارد بنظر من از شهید جلال دو خاطره بیشتر جلب توجه می کند یا به عبارت دیگر دو خصیصه یکی از این خصلت ها رئوفت و رقت قلبی بود که جلال داشت. فوق العاده مهربان و با محبت نسبت به ضعفا و مستمندان و بیچارگان بود به طوری که اگر به یکی از آنها می رسید نمی توانست بی تفاوت از کنارشان بگذرد و حتی اگر نمی توانست کاری برای ایشان انجام دهد یا قطره اشکی یا افسردگی درونی آنها را همراهی و یاری می نمود به طوری که این خصلت شهید جلال هیچ وقت از خاطر ما بیرون نخواهد رفت که حتی وقتی چند سالی بیش نداشت و پدرمان روزانه ده شاهی یا یک ریالی به ایشان می داد همان پول ناچیز بجای اینکه برود برای خود چیزی بخرد اگر به فقیری می رسید به او می داد و خود که بچه کوچکی پیش نبود از آن چشم پوشی می کرد و این مسئله بارها و بارها پیش می آمد. دوم خوشرویی و برخورد شاد وی با دوستان و آشنایان بود به طوری که دوستانش هیچ وقت از مصاحبت شهید جلال حتی ساعت ها نیز خسته نمی شدند و ایشان همواره سعی داشتند که خنده برلبان. مصاحبانش بیاورد واز این لحاظ بسیار مورد توجه دوستان و نزدیکانش بود و با رفتن جلال به دنیای باقی بسیاری از این خنده ها و لبخندها نیز از لبان بسیاری به فراموشی رفت.
۱٬۴۲۸
ویرایش