ویرایش‌ها

شهید مجید بقایی

۴۰ بایت حذف‌شده، ‏۲۰ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۰۹
===*وصیت نامه===
...خدایا! بار پروردگارا آن کسانی که حافظ انقلاب‌اند، حفظ و دشمنان انقلاب را نابود گردان خدایا! شاکرم از اینکه تا این حد هدایتم کردی، خدایا اگر در راهت قدمی برداشتم از من بپذیر خدایا ملتمسانه می‌گویم بارها گفته‌ام که جگرگوشه امت امام عزیز را تا ظهور حضرت مهدی (عج) برای امت نگهدار. خدایا دیگر دعایم سلامتی مجروحین و صبر به معلولین می‌باشد (شوش دانیال-3/2/1360 مجید بقایی) ...قدر جمهوری اسلامی را بدانید، که نعمت بزرگی است و کوچک‌ترین کفران نعمت محاکمه دارد و زمان امتحان شما برترید اگر مؤمن باشید از رهبر، عصاره مکتب بیاموزیم که چون کوه استوار در مقابل دشمن و همچون کاه در مقابل خدا می‌ایستد و ما هم در مقابل مصائب باید مثل کوه محکم باشیم.
[[پرونده:Photo 2018-11-24 22-39-15.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]
===*سخن شهید===
یک مسئله بسیار دقیق، مسئله معنویت و روحانیت انقلاب ماست، مسئله‌ای که آمریکا و همچنین روسیه روسیاه در تمام معادلات سیاسی و جامعه شناسیشان اصلاً نمی‌توانند تحلیل کنند، به خدا من بارها گفته‌ام این خاک‌ها که برادرانمان بر آن زندگی می‌کنند، باید بعداً به عنوان محل متبرکی از آن‌ها بازدید کنیم، خون شهدا اینجا ریخته شده است، و این قدر نماز و دعا توی این خاک‌ها خوانده‌شده این قدر ملائک به این خاک‌ها آمده‌اند و سر زده‌اند که واقعاً متبرک‌اند.
===*بیت‌المال===
ما برای کارهائیکه انجام می‌دادیم احتیاج به باروت داشتیم. مقداری باروت از راه‌های مختلف تهیه می‌کردیم اما کفاف کار را نمی‌داد و ضمناً تهیه آن نیز مشکل بود. روزی مجید به من پیشنهاد کرد که از شوره‌های موجود در مغازه عطاری پدرم برای تهیه باروت استفاده کنیم. برای خرید این شوره‌ها باید کاری می‌کردیم که پدرم نمی‌فهمید و از طرفی مجید تاکید داشت که مسایل شرعی آن رعایت شود و بدون اجازه چیزی از مغازه پدرم برنداریم، من به راحتی می‌توانستم مقداری از این شوره‌ها را در هنگامی‌که پدرم در مغازه نبود بردارم و پولش را بگذارم اما مجید به این راضی نبود و افرادی را می‌فرستاد تا در هنگام حضور پدرم در مغازه شوره‌ها را بخرند تا مبادا خدای نخواسته برخی مسایل شرعی زیر پا گذاشته نشود.
===*شهادت===
راوی: جعفر رنجبر
===*مصرف روزانه===
یک حلب 17 کیلویی روغن خریده بودیم. به مجید گفتم روغن رو از بازار به خانه بیاورد.
گفت: «شما این‌همه روغن خریدید، اونوقت از من می‌خواهید اون رو بر دوشم بذارم و بیارم؟ من از این کار عار دارم، چرا می‌خواهید احتکار کنید؟»
سایت ساجد
===*زیارت کربلا===
شوق عجیبی برای زیارت امام رضا (ع) داشت، سال 1360 که به مشهد رفتیم، با شوری وصف‌ناشدنی زیارت‌نامه می‌خواند، علاقه خاصی به زیارت اهل‌بیت (ع) پیامبر داشت، بعد از عملیات رمضان بچه‌ها آماده زیارت حضرت زینب (ع) در سوریه شدند، مجید نیز تمام وسایلش را آماده نمود، اما زمان حرکت به علت برنامه‌های شناسایی و طرح عملیات محرم و والفجر مقدماتی نتوانست بارگاه حضرت رقیه (ع) را از نزدیک ببیند. اعتقاد داشت جاده فکّه نزدیک‌ترین راه به کربلاست.
===*نور خدا===
مجید در سپاه شوش فعالیت داشت، از اتاق جنگ ایشان را خواستند، به همراه یکدیگر با یک ماشین استیشن راهی اهواز شدیم، در نزدیکی پلیس‌راه اهواز-اندیمشک پیاده شدیم. نگاهی به مجید انداختم، سالم بود من از شدت ترس و وحشت در گوشه‌ای نشستم بقایی با آرامش کنار من نشست و گفت: ما برای عمل به تکلیف به اینجا آمده‌ایم، حال در این میان کشته شویم یا در جبهه، فرقی ندارد». او مطمئن بود که میعادگاه شهادتش آنجا نیست، یادم هست هرگاه می‌خواستیم بدانیم چه کسی شهید می‌شود، از او می‌پرسیدیم مجید ابتدای نگاهی به چهره افراد می‌انداخت، سپس با مهربانی او را از شهادتش مطمئن می‌ساخت. (آن‌قدر به خدا ایمان داشت که در زلال چشمانش نور خدا را می‌دیدی).
===*دیدار از شکوفه‌های ایثار===
مجید همیشه برای امام (ره) و خانواده معظم شهدا ارزش زیادی قائل بود. مدام به ما می‌گفت: امام (ره) را فراموش نکنید. در این مملکت خطوط و سلیقه‌ها زیاد است. فقط ببینید، امام چه می‌گوید ببینید چه چیزی منطبق به سخنان و فرامین این بزرگوار است. تأکید او در خصوص رسیدگی فرزندان شهدا بی‌حد بود. اما خودش توان مشاهده آنان را نداشت. یک‌بار با اصرار او را به منزل شهیدی در شوش بردم.
۲٬۵۲۵
ویرایش