ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید علی غریبی

۳۷ بایت حذف‌شده، ‏۲۰ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۳۷
==آثار==
===* نامه اول شهید (خطاب به خواهرش):===
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت خواهر خودم پروین غریبی، اول سلام. ضمن عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواستارم باری اگر بخواهی از راه لطف و مرحمت جویای حال این جانب بوده باشی حالم خوب و سلامت هستم. امیدوارم که حال همگی شما خوب باشد و هیچ ناراحت نیستم به جز دوری شما که آن هم خدا کریم است. خواهرجان! روزی که می خواستم از خانه بروم آن قدر ناراحت شدم که حدّ نداشت، خدا شاهد است آن میوه که برای من گذاشتی باور کن آن قدر ناراحت بودم که نمی توانستم بخورم.
خواهرجان! اصلاً برای من ناراحت نباشید، من حالم خوب است از خط برگشتیم. خواهرجان! به ما عملیات نمی خورد چون که ما خط بودیم 6 ماه عقب استراحت هستیم. ناراحت نباشید من جایم خوب است و این نامه که برایت می نویسم یک نامه هم برای اسفندیار می دهم تا از حال من باخبر باشد. خواهرجان! از قول من به خانه ی خودمان هم بگو که به ما عملیات نمی خورد. بگو برای من ناراحت نباشند. سلام و دعای من به مسعود، سعید، محسن و پروانه، پریسا سلام و دعا می رسانم و تمام اقوام و خویشان سلام می رسانم. پدر و مادر، تقی، ابراهیم، عباس، رسول، عصمت، فرح، شهناز و مهناز سلام و دعا می رسانم. دیگر عرضی ندارم جواب نامه فوری فوری فوری.
خداحافظ. 1364/11/09 علی آقا. والسلام.
===* نامه دوم شهید (خطاب به پدرش):===
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت پدر خودم حاجی عزیز، پس از تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواستارم. باری اگر از راه لطف و مرحمت جویای حالم باشید حالمان خوب است و سلامتی برقرار است. باری پدرجان! به همین زودی به ما مرخصی می دهند و می آیم. پدرم خیلی سلام می رسانم و مادر خوب و مهربانم سلام می رسانم. باقر هم آمده و نامه و 200 تومان پول برایم آورده است. عباس از کویت آمده خیلی خوشحال شدم. سلام من خیلی به او برسان و اگر چیزی برایم آورده برایم بذار تا بیایم، فرح خیلی سلام می رسانم و برادر خودم تقی، ابراهیم، رسول و عباس سلام می رسانم، اسفندیار با خانواده سلام می رسانم، خانواده بی بی و آنها خیلی سلام می رسانم و تمام اقوام و خویشان خیلی خیلی سلام می رسانم، خانواده کل محمد سلام می رسانم، خانواده ابراهیم سلام می رسانم. دیگر عرضی ندارم. جواب فوری فوری صبح پنج شنبه ساعت ده صبح.
1364/05/17 والسلام.
===* نامه سوم (شهید خطاب به پدرش):===
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت پدر خودم کربلا حاجی غریبی اول سلام، پدر مهربان خودم، پس از تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه ایزد متعال خواهان و خواستارم. باری پدرجان! لازم شد چند کلمه از حال و سرگذشت خودم را برایت بنویسم تا بدانی فراموشی در کار نیست و نخواهد بود. امیدوارم که نامه را از من بپذیری، ان شاء الله حال همگی خیلی خوب باشد و ناراحتی در کار نباشد.
قربان شما علی غریبی 1364/06/20
والسلام
===* نامه چهارم شهید (خطاب به خواهرش):===
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت عموی خودم اسفندیار صفار، پس از تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواهانم. اول سلام، باری خواهرجان! نامه ای که نوشته بودی به دست من رسید خیلی خوشحال شدم. خدا کند که حال همگی خوب باشد، اصلاً خواهرجان ناراحت من نباشید و به مادر و پدر هم بگو که من حالم خوب است و توی کرمان تو گروهان ما 200 نفر، من یک نفر به لشکر 21 حمزه افتادم.
یه روزی روزگاری بود كه با من قهر می کردی.
به تو ای گلشن جانان چه نویسم؟ من موری ضعیفم ز سلمان چه نویسم؟ ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد، با این دل غمگین به عزیزان چه نویسم. 1364/07/08 علی غریبی. والسلام
=== * نامه پنجم شهید (خطاب به پدرش):===
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت پدر خودم سربلد حاجی غریبی، پس از تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواستارم. امیدوارم که حال همگی خوب باشد، باری پدر خواستم چند کلمه از حال و سرگذشت خودم برایتان بنویسم، پدر! ما فعلاً این طور كه معلوم است تا عید، پشت خط هستیم اصلاً ناراحت نباشید من فعلاً جایم خوب است و توی سنگر با دوستان می گوییم و می خندیم و شب ها دوره هم هستیم. شام خوردیم که من این نامه را نوشتم و من برای 30 روز دیگر به مرخصی می آیم. و اما، ساعت 5 صبح برای ورزش، برپا می زنند، تا ساعت هفت، از ساعت هفت تا ساعت هشت صبحانه می خوریم و به خط می شویم، از هشت تا یازده به گردان برای کلاس و درس می رویم مثل مدرسه که می رفتیم. ما فعلاً این جا می خوریم می خوابیم، همین کار ماست فعلاً نه خطی می رویم.
والسلام
==ـــــــ « خاطرات شهید » ـــــــ==
===* خاطره از زبان مادر شهید:===
در راه آهن کرمان کار می کرد، ماه رمضان بود که به خانه آمد گفت: مادر! می خواهم فرمان امام را اطاعت کنم و به عنوان سرباز به جبهه بروم و در آنجا خدمتم را بگذرانم. گفتم: مادر تو که هنوز اسمت برای سربازی در نیامده نرو، صبر کن تا جنگ تمام شود. چند روزی از آن موضوع می گذشت که گفت: می خواهم با یکی از دوستانم به فسا بروم تا ظهر بر می گردم. ظهر شد ولی علی نیامد تا عصر منتظرش ماندم ولی او نیامد، نگران شدم نزد خانه یکی از دوستانش رفتم که با هم به فسا رفته بودند گفتم: پسرم با پسر شما فسا رفته بود و قرار بود تا ظهر برگردد اما نیامده است، گفت: آنها رفتند عکس بگیرند و به جایی که سربازها را اعزام می كنند، بروند.
زود به خانه آمدم با پدر و برادرش به فسا، به پادگان رفتیم سراغ علی را گرفتیم روی تخت خوابیده بود تا ما را دید تعجب کرد و گفت: شما کجا بودید؟ گفتم: مادر می خواستی بدون خداحافظی بروی؟ علی خندید و گفت: مادر گرسنه ام هنوز چیزی نخورده ام گفتم: مادر الان به خانه می روم برایت غذا درست می کنم با برادرش به خانه آمدم غذا درست کردم و زود آمدم سرباز هایی که با او بودند گفتند: ما هم غذا نخورده ایم به آنها هم غذا دادم. مقداری از غذا اضافه بود که به نگهبان دادیم بعد از آن از علی خداحافظی کردیم و گفتم: مادر برو خدا نگهدارت باشد، بعد ما به خانه آمدیم.
۲٬۵۲۵
ویرایش