ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد رضا اسماعیلی

۹ بایت اضافه‌شده، ‏۲۳ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۰۹
rId4
==زندگی نامه==
شهید اسماعیلی در سال ۱۳۴۵ در یک خانواده فقیر در روستای کفدهک از توابع بخش خرامه چشم به جهان گشود وپس از دوران کودکی ( هنگام فرا رسیدن زمان تحصیل ) با خانواده به خرامه مهاجرت کرد و در دبستان انقلاب شروع به تحصیل نمود ، پس از پایان دوره ابتدایی که با موفقیت آن را طی کرده بود به شغل کارگری و کشاورزی پرداخت و خانواده را در امر امرار معاش یاری می داد ، تا اینکه به سنی رسید که احساس کرد باید دین خود را به امام و انقلاب ادا نمود۰ بهمین خاطر فرمان رهبرش – خمینی کبیر (ره) – را لبیک گفت و راهی جبهه های نور علیه ظلمت شد۰ مدتی را در جبهه ها بصورت بسیجی به خدمت پرداخت تا اینکه بعنوان پاسدار وظیفه جهت خدمت به کشور مسئولیت بزرگتری را پذیرفت و وارد جبهه شد و چون تخصص او روی توپ ۱۰۶ بود همیشه در معرض تیررس دشمن قرار می گرفت۰ آخرین مرخصی شهید حدود ۱۵ روز طول کشید ، در پایان مرخصی او که آماده رفتن به جبهه می شد کم کم حال او دگرگون می شد و سر از پا نمی شناخت۰ با تمام اعضای خانواده طوری خداحافظی میکرد که انگار دیگر بر نمی گردد۰ از همه حلال بودی می طلبید و خود را برای وداع با دنیای مادی آماده می کرد۰
نماز اول وقت را همیشه سر لوحه کارهای خود قرار داده و سعی می کرد که همیشه نمازش را با جماعت اقامه کند۰ بعد از نماز صبح ، زیارت عاشورا و قرآن می خواند۰ دوستان و آشنایان را به امر به معروف و نهی از منکر تشویق می کرد و به مطالعه اهمیت زیادی می داد ۰ سفارشهای دوستانه او اقامه نماز ، رعایت اسلام و پیروی از امام خمینی (ره) بود۰
سخنش در مورد جنگ و شهادت چنین بود : جنگها ، جنگ حق با باطل است ، جنگ فقر و غنا است ، جنگها ، جنگ ایمان با با رذالت است۰ چه کوته نظرند آنهایی که خیال می کنند چون ما در جبهه ها به آرمان نهایی نرسیده ایم و پس شهادت و رشادت و ایثار و از خود گذشتگی و صلابت بی فایده است۰
==خاطرات==
او نوجوانی شجاع و نترس بود ، با آنکه ۱۲ سال بیشتر نداشت در سال ۱۳۵۷ قبل از اینکه انقلاب به پیرروزی نهایی برسد ، با اطلاع شدند که در یکی از روستا های خرامه برخی از مردم قصد ایستادگی در برابر سیل خروشان مردم و انقلاب اسلامی را داشتند و به مبارزه مسلحانه روی آورده بودند ۰ شهید با تعدای از دوستان خود به روستا حمله کرده و با مقداری خسارت آوردن به آنها و آتش راه انداختن باعث رعب و وحشت منافقین شدند۰
یادداشت
*بخشی از نامه شهید به خانواده :
۰۰۰ پدرم این تویی که با قلب شادی ندیده ات و با دستهای رنج آشنایت برای من آسایش آورده ای۰ تو با باران رنجهای خود گویی زندگی مرا گلشن کرده ای ،
۰۰۰ مادرم می دانم که تا بوده ام صمیمانه به پاسداریم نشسته بودی و در همه لحظه ها عاشقانه به نظارت زندگیم پرداخته ای۰ خنده هایت ، خنده های من بود و گریه هایت گریه های من و غمهای من بود که بر تو غم آموخت و شادیهای من بود که شادی را بر تو یاد داد۰ مادر من شهر زندگی را از تو آموختم۰
۱٬۴۲۸
ویرایش