[[شهید ]] [[محمدرضا امانی]]تاریخ تولد :[[1334/10/16]]تاریخ شهادت : [[1363/11/11]]
==زندگینامه==
شهید محمدرضا امانی فرزند احمد، در تاریخ 16/10/1334 در تهران متولد شد، در سال 41 به مدرسه رفت و درسال 47 در هنرستان ([[رضا پهلوی]] سابق) ادامه تحصیل داد و در سال 1353 وارد هوانیروز گردید.وی در طی چند سال خدمت در یگان مربوطه موفق به ساخت یک قطعه از قسمت های [[هلی کوپتر ]] گردید که متاسفانه از طرف هیچ یک از نیروهای میهن پرست! نظامی حمایتی از وی نگردید و بعد از مدتی بر اثر خصومت های شخصی فرمانده مربوطه، به نیروی زمینی انتقال یافت، وی از آغاز جنگ تحمیلی (30 شهریور 1359) در جبهه های جنگ به نبرد با دشمن غاصب پرداخت که در طی این چند سال چندین بار ـ به کسب مرخصی ها و درجات تشویقی نایل گردید. وی مدتی نیز فرمانده گروه ضربت [[پیرانشهر]] بود که در دو مرحله ضد حمله، موفق به نجات تعداد زیادی از همرزمان خود گردید. در این ضد حمله بعد از نجات تعدادی از همسنگران خود، به اين علت كه خودروي وي را دموكرات ها با [[آرـ پي ـ جي ]] و [[نارنجك ]] زده بودند و او قبل از انفجار ماشين از آن خارج شده بود، حدود 6 کیلومتر به حالت سینه خیز از منطقه تحت حفاظت [[دموکرات]] ها بيرون رفت بنابر این مزدوران فکر مي كر دند که توانسته اند وی را بکشند و رادیو دمکرات بارها اعلام نمود که محمد رضا امانی مزدور خمینی به هلاکت رسید .
شهید محمدرضا امانی در زمان فرماندهی آقای [[صیاد شیرازی]] ، موفق به دریافت یک درجه تشویقی و عزیمت یک هفته ای به مشهد مقدس گردید. شهید محمدرضا امانی به علت حضور دائم در جبهه های نبرد هیچ گاه راضی به ازدواج نبود و همیشه می گفت تا پایان جنگ چنین فکری ندارم.
و بالاخره در 11/11/1363 پرونده زندگی این شهید بسته، و در جبهه [[سومار]] با ترکش [[خمپاره ]] دشمن بعثی به درجه رفیع [[شهادت ]] نائل گردید.
با سلام خدمت برادر عزیزم،
برادر عزیز، امیدوارم كه حال خود و مهناز و لیلا خوب، و همیشه خوش و خرم باشید. بارى اگر از احوالات اینجانب حقیر خواسته باشید خوب و دعاگوى شماها هستم برادر جان، از قول من خدمت پدر، مادر، خواهر و برادرانم سلام برسان.
حجت جان من در تاریخ 31/1/1362 به ماموریت [[آلواتان]] اعزام شدم و حال در همین نقطه مستقر هستیم، نزدیك مرز عراق، [[عراق]]، و ساعت دوازده نیم شب مىباشد و حال كه این نامه را براى شما مىنویسم داخل سنگر، دو متر زیرزمین هستم و [[صدام]] بىپدر، ما را گلوله باران مىكند و توپخانه ما را مىكوبد، در هر صورت تقریبا بیست چهار ساعته كهما زیر رگبار مسلسل سنگین و یا توپخانه و كوتیوشا [[كاتیوشا]] مىباشیم، حجت جان چون وقت زیادى ندارم این چند خط را به عنوان وصيت برایت مىنویسم و مىخواهم كه به آن عمل كنید.
بسم الله الرحمن الرحیم
من رضا امانى در نهایت صحت و سلامت وصیت مىكنم. بعد از مرگ من، از من به عنوان سربازى كه در راه حراست از آب و خاك كشورم كشته شده است، یاد كنید؛
و خواهرم، بعداز من غم مخور و ناراحت مشو، سعى كن كه همیشه صبور باشى و افتخار كن كه برادرى در راه وطن دادى، سعید و وحید عزیزم، سعى كنید كه حرف آقا و مامان را همیشه گوش كنید و آنها را ناراحت نكنید، وحیدجان، به تو توصیه مىكنم كه همیشه درس بخوانى مبادا از درس خواندن غافل شوى؛
حجتجان، من به كسى بدهكار نیستم و از تو خواهش مىكنم كه بعد از من پولى را كه دولت براى شهادت من مىپردازد، دریافت كنید و سه چهارم آن را براى رفاه خانواده خرج كنید و یك چهارم آن را به اضافه پولى كه از حمید مىخواهم خرج تحصیل وحید كنید؛
دیگر مزاحم شما نمىشوم موفق و پیروز باشید. در ضمن اگر توانستم براى خانوادهام نامه مىنویسم. قربان شما رضا <ref>سایت شهدای ارتش</ref>
منبع: سایت شهدای ارتش ==پانویس== <references />