ویرایش‌ها

شهیده ناهید فاتحی کرجو

۳ بایت حذف‌شده، ‏۲۳ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۴۶
[[شهیده ]] [[ناهید فاتحی كرجو]]
==زندگی نامه==
در تاریخ [[4/ 4/ 1344 ]] در سنندج متولد شد. پدرش «محمد » از پرسنل ژاندارمری بود، اهل تسنن و متولد سنندج. مادرش «سیده زینب » خانه دارد بود، اهل تشیع و متولد قروه. ناهید بسیار مهربان و رئوف بود. اغلب لباس و دیگر وسایلش را به دیگران هدیه می داد. پدرش زیاد مأموریت م یرفتمیرفت. یك بار یك عروسك خوب و گرا نقیمت گرانقیمت برایش خریده بود. مادرش به پدر گفته بود كه چند روزی است كه خبری از عروسك نیست. فكر كرده بودند ناهید عروسكش را گم كرده. از او پرسیدند. گفت: «داده ام به یكی از دوستانم. دختر خوبی است. می آوردش. پدر او پول ندارد كه برایش عروسك بخرد! »
از بچگی چادر و روسری سرش میك‌ردمیكرد. خیلی به نظافت اهمیت می داد. وقتی هوا بارانی می شد، چادر به سر، گوشه ای می ایستاد. بازی نمی کرد. می گفت: «كثیف می شوم! » بچه ها بهش می گفتند: «وسواسی » به پدر گفته بود: «ا گر از چیزی ناراحت و دلتنگ باشم و زیاد گریه كنم، چشمانم سرخ می شود. سرم درد می گیرد. اما وقتی با خدا راز و نیاز میك‌نم میكنم و به درگاه او گریه میك‌نم، میكنم، بعد آن نه خستگی دارم، نه سردرد و ناراحتی جسمی. تازه سب كتر سبكتر هم می شوم. آرا متر آرامتر می شوم. »
قبل از انقلاب با دوستانش میرفتند برای را هپیماییها؛ راهپیمایی ها؛ را هپیمایی بر علیه رژیم شاه. یك بار توی تظاهرات، مأموران شاه به مردم حمله كرده بودند. می خواستند ناهید را هم دستگیر كنند اما او از چنگشان فرار ك‌رده كرده بود. تا فرار كند، با باتوم پشتش را سیاه و كبود كرده بودند. وقتی آمده بود از درد
شهیدۀ قهرمان نمی توانست درست بایستد.
پس از پیروزی انقلاب و شروع درگیریهای تجزیه طلبان وابسته با نیروهای انقلابی، ناهید با سپاه در زمینه مسایل فرهنگی همكاری می کرد. این همكاری خشم ضدانقلابها از جمله گروهک كومله را برانگیخته بود.
خواهرش می گوید:
بعد از اعدام نامزدش هر جا میرفت، باهاش میرفتم. اولهای زمستان سال 1360 بود. ناهید خیلی مریض بود. غریبانه میخواست برود دكتر. من آن روز خیلی سرم شلوغ بود. قرار شد او برود و من نیم ساعت بعد بروم دنبالش. درمانگاه در میدان مركزی شهر میدان آزادی سنندج بود.
وقتی رفتم دنبالش پیدایش نكردم. آن وقتها پدرم در جبهه [[خرمشهر ]] بود. مادرم همه جا را گشت. چند نفر كه ناهید را میشناختند، دیده بودند كه چهار نفر او را دوره كر ده و او را سوار مینی بوس كرده اند.
مادرم خیلی تلاش كرد تا این که راننده مینی بوس را پیدا كرد.
اولش ترسیده بود و چیزی نگفته بود. بعد گفته بود كه او را تهدید كرده بودند و از او خواسته بودند ناهید را به یكی از روستاهای سنندج ببرد. مادرم قاطری كرایه كرد و با آن قاطر و گاهی با پای پیاده تمامی روستاهای سنندج را گشت. ولی پیدایش نكرد. بعد از ربوده شدن ناهید مرتب ما را تهدید میك ر دندمیكردند. نامه می انداختند كه اگر باز هم با سپاه و پیشمرگان انقلاب همكاری كنید، بقیه بچه هایتان را هم می کشیم.
مادرم باردار بود. شب و روز یا تهدید می شنوید یا اینكه می رفت روستاها را می گشت تا ناهید را پیدا كند. در این گیر و دار، چندین فرصت طلب هم پیدا شده بودند و می گفتند: پول بدهید تا ناهید را آزاد كنیم. پول را می گرفتند و دیگر ازشان خبری نمی شد. »
بعد از اینکه ناهید را اسیر كرده بودند، او را در چند روستا گردانده بودند؛ با دستانی بسته. به اهالی روستا گفته بودند: «این جاسوس خمینی است! »
مادر از یك روستایی شنیده بود كه ناهید را دیده است. او گفته بود: «آ نها «آنها سر دختری را تراشیده بودند و او را در روستا می گرداندند. گفته بودند: آزادت نمی کنیم مگر اینكه به خمینی توهین كنی! مردم روستا در آن شرایط سخت كه جرأت حرف زدن نداشتند، به وضعیت شكنجه وحشیانۀ این دختر اعتراض كرده بودند.
یازده ماه بعد از اسارت ناهید پیكر او را در سنگلاخ های اطراف روستای هَشَمیز پیدا كردند؛ با سری تراشیده و شكسته و بدنی كبود.
برادر ناهید می گوید:
وقتی ناهید ربوده شد، پدرم در جبهۀ خرمشهر بود. وقتی برگشت همه اش در خان همان خانه مان دعوا و سر و صدا بود. به مادرم می گفت: من جبهه بودم و تو نتوانستی از بچه های من مراقبت كنی. وقتی جنازه را آوردند، مادرش خیلی بی تابی می کرد. چند بار بیهوش شد. وقتی پیكرش را می شستند، زن ها آمدند و كبودی تن او را دیدند. همان شد كه نفرتشان به ضدانقلاب ها بیش از پیش شد. خانواده صلاح ندید ناهید را در سنندج دفن كنند؛ او را به تهران بردند. پیكر ناهید در «بهشت زهرا »ی تهران دفن شد؛ مظلوم و غریب و بیکس.
مادر قصد داشت در تهران بماند، اما پدر موافق نبود. او میخواست در كردستان باشد. كارشان به مشاجره و دعوا كشید و از هم جدا شدند. مادر میگفت: سنندج ناهید را از من گرفته. من از سنندج متنفرم. چند سال بعد، مادر دق كرد و مُرد. مادرم در تهران ماند و با بچ ههای بچه های كوچك و وضعیت بد اقتصادی مجبور به كار كردن شد. دوران سختی را گذراندیم اما مادر دلخوش بود كه نزدیك ناهید است. دلش خوش بود كه دیگر لازم نیست كوه به كوه، دشت به دشت، آبادی به آبادی دنبال ناهید بگردد!
۸۰۰
ویرایش