ویرایش‌ها

شهید علیرضا فدایی تیرانی

۴ بایت اضافه‌شده، ‏۲ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۲۸
==زندگی نامه==
از اوایل کودکی فردی مظلوم و در عین حال شجاع و نیکوکار بود و همیشه با دوستان و هم بازی هایش مثل برادر رفتار می کرد این یکی از محسنات او بود که همیشه قبل از اینکه به فکر خود باشد به دیگران می اندیشید و در مدرسه پولهایش را با دوستانش خرج می کرد. او تا کلاس پنجم ابتدایی را در مدرسه چهارم آبان سابق (که حال به نام خودش شهید علیرضا فدایی) نام گذاری شده است تحصیل می کرد و بعد از اتمام دوره ابتدایی به مدرسه راهنمایی آیت الله ارباب رفت در آنجا تا کلاس اول راهنمایی خواند و بعلت هایی که یکی از آنها مردود شدنش بود ترک تحصیل کرد و بعد از مدتی به کار مشغول شد. شهید فردی زحمت کش بود و هیچ کاری را عیب نمی دانست حتی اگر خانه می آمد و کسی نبود خانه را مرتب و تمیز می کرد ، اولین کارش نقاشی ساختمان بود و بعد از مدتی پیش عمویش به شغل خیاطی پرداخت و تقریبا در این کار استاد شده بود.
همانطوری که قبلا ذکر شده از صفات خوب او نوع دوستی و مهربانیش بود او وقتی به دیدن اقوامش می رفت و آنها را مشغول کار می دید به کمک آنها می شتافت و تا آنجا که قدرت داشت به آنها کمک می کرد تا اینکه جریان انقلاب و اعتصابات و تظاهرات مردمی پیش آمد و مردم از خوابی که چندین سال رفته بودند هشیار و بیدار شدند و مغازه آنها هم همچون دیگر مغازه ها بسته شد و به اعتصابات پیوستند و روز به روز تظاهرات مردم به اوج خود می رسید و بر عده آنها افزوده می شد و او هم کم و بیش در تظاهرات شرکت می کرد ولی ما چون اول از جریان و هدف انقلاب مطلع و آگاه نبودیم از رفتن او به تظاهرات جلوگیری می کردیم و او با گفتن چند کلمه ساده از امام که در اعلامیه ها خوانده و همیشه در جیب داشت مثل اینکه زبان ما را قفل می کرد و به دلیل اینکه گاهی ما مانع او می شدیم در اتاقی که همه همیشه دور هم بودیم نمی نشست و تنها در اتاقی دیگر می رفت و به خواندن اعلامیه ها و کتاب مشغول می شد مخصوصا دو کتاب که در مورد عاشورا و شهادت بود بیشتر می خواند وی به آینده و شهید شدنش آگاه شده بود و چند روز پیش از شهادتش به دنبال یکی از دوستانش که تصادف کرده بود و جانش را از دست داده بود به قصالخانه می رود و از آنجا دیدن می کند وقتی که به خانه آمد به او گفتیم تو جوانی چرا به اینجا ها می روی در جواب گفت جایی است که همه باید بروند و پیر و جوان ندارد و حتی می دانست که در روز مادر در این دنیای سیاه و فانی و در میان خانواده پر مهرش نیست به همین دلیل آخرین حقوقش را که می گیرد صد تومان یک انگشتر عقیق به عنوان هدیه به مادر می دهد و می گوید می خواستم هدیه ای برایت بگیرم ولی مغازه ها بسته است پس این را فعلا از من قبول کن و صد تومان هم به پدر و یک 5 تومان هم به برادرها و خواهرهایش می دهد و می گوید این آخرین حقوقم است علیرضا همیشه حقوقی که دریافت می کرد به دیگر اعضاء خانواده اش هم می داد وی دو کبوتر سفید هم خرید و به خانه آورد و پس از بازی با آنها گفت اینها سپید هستند و می خواهم بالهایشان را سرخ کنم و مادر که مرتبا این کلمات را از زبان علیرضا می شنید ناراحت شد و گفت چرا تو این حرفها را می زنی او خندید و گفت ناراحت نباش ، آری این جوان همانند دیگر شهدا از سرنوشت خود آگاه بود و پیش از رفتنش همه چیز را آماده و از خود یادگاری ها و خاطراتی بر جای گذاشت کم کم به محرم ، ماه پیروزی خون بر شمشیر رسیدیم و تظاهرات و راهپیماییها به اوج خود رسید و مردم ستون های سلطنت را یکی پس از دیگری از قدرت و عظمت پوشالی می انداختند و علیرضا هم شرکتش در تظاهرات روز به روز زیادتر می شد و حتی یکبار که آیت الله طاهری امام جمعه اصفهان را گرفته بودند خیلی ناراحت و پریشان شد. بالاخره با تظاهرات و شعارهای مردم آیت الله را آزاد کردند و خبر به مردم رسید و او و دیگر مردم دلیر اصفهان هم با شور و هیجان عجیبی در دروازه تهران به پیشوازش رفتند و او را تا مسجد اعظم حسین آباد سر دست گرفتند و در روز عاشورا بود که مردم در وعدگاه همیشگی خود به مسجد مصلی اصفهان رفتند تا با برپایی نماز وحدت و آفریدن جماعت کمر شاه و سلطنت را بشکنند و بعد از نماز با سخنان آتشین امام جمعه اصفهان آیت الله طاهری احساسات مردم بیش از پیش برانگیخته شد و بر خشم آنها افزوده شد و بعدا با راهپیمایی خود به طرف مجسمه سابق سگ خائن و میدان انقلاب فعلی توانستند مجسمه پدرش را که دست کمی از خودش نداشت پایین آوردند و در همین روز بعد از اینکه با موتور در کوچه های بخش 5 اصفهان می گشت و با صدای بلند فریاد می زد ما نان و پنیر می خوریم ولی شاه خائن نمی خواهیم در شب همین روز بود که اعلام کردند آبها سمی شده است و او با عجله با شتاب از تظاهرات به خانه آمد و گفت کسی آب نخورد زیرا آبها سمی است و سپس دوباره با موتور بازگشت و گفت چند نفر مثل اینکه آب خورده اند و مسموم شده اند.
۱٬۹۷۰
ویرایش