ویرایش‌ها

شهید علیرضا فدایی تیرانی

۱۶ بایت اضافه‌شده، ‏۳ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۲۶
در ضمن موقعی که تیر به او می خورد دوستانش او را بلند می کنند و در هر خانه ای را می زنند کسی در به روی آنها باز نمی کنند تا اینکه سربازها به آنها می رسند و به زور و کتک شهید را در حالی که خون از او می ریخت و مرتبا الله اکبر می گفت گرفتند و به داخل کامیون انداختند و او را به اورژانس اصفهان در چهارراه نظر برده ولی دیگر همانطوری که این قاتلین می خواستند دیر شده بود و به علت خونریزی شدید شربت شهادت را می نوشد و به صف دیگر شاهدان و رزمندگان می پیوندد سپس ماشین اورژانس او را به پزشک قانونی می برد.
بعد از این که خبر را به ما دادند اول باور نمی کردیم و بعد کم کم به ما فهماندند که واقعیت دارد و همگی به دنبال او در محلی که تیر خورده بود و بیمارستان ها گشتیم و پدرش که ناراحت و غمگین به دنبال پسر زخمی می گشت و خبری از زنده بودن یا نبودنش نداشت ساواکی ها و عمال بیگانه جلویش را می گیرند و از او می خواهند که جاوید شاه بگوید ولی دیگر قادر به حرف زدن نبود به همین دلیل چند مشت و ضربه می خورد تا اینکه شخصی که در کنارش در ماشین بود جریان را می گوید و سپس با اذیت و حرف های رکیک او را رها می کنند و تا ساعت 8 شب که حکومت نظامی شده بود همه دنبالش می گشتند ولی پدرش که در کلینیک اصفهان روی آمبولانس هایش کار می کرد و کارت عبور آزاد داشت تا ساعت 12 نیمه شب تمام بیمارستان ها و حتی داخل سردخانه هایش را گشت ولی خبری از فرزندش نبود.
سپس صبح زود دوباره به گشتن پرداخت و خبر به تمام فامیل رسید و در همین اوضاع که همه گریان و پریشان بودند هر کسی نمی دانم به چه خاطر شاید به خاطر اینکه ناراحتی آنها کم شود خبری دروغ می آوردند مثلا یکی می گفت تیر به پایش خورده است ، دیگری می گفت در فلان بیمارستان است و احتیاج به خون دارد و با شنیدن این خبرها چندین بار دوستان و فامیل هایش به بیمارستان می رفتند و هر چه به دنبال وی در زخمی ها و حتی در بین گشته ها می گشتند او را نمی یافتند تا این که در حدود ساعت یازده صبح پدر و مادرش او را در پزشک قانونی در میان دیگر جسدها در سردخانه و در حالی که روی زمین انداخته بودندش پیدا می کنند ولی جسد فرزند را نمی دهند و نامه ای به دادسرا می نویسند تا اجازه دفن بدهند در آنجا هم نامه ای به فرماندار کثیف اصفهان ناجی می دهند و پدر دوباره به پزشک قانونی می آید و در آنجا با دکتری که با وی آشنا بوده است صحبت می کند او هم تلفنی به دادستان می زند و می گوید تعداد جسدها زیاد است و ما چگونه جواب مردم را بدهیم به همین دلیل دادستان به پزشک قانونی می آید و سپس از پدری که فرزندش را از دست داده است می پرسند آیا از دست کسی شکایت داری ، پدر هم در جواب می گوید از چه کسی شکایت کنم آنهایی که پسرم را کشته اند در رأس کارها قرار گرفته اند و آنها هم در اجازه دفن می نویسند قتل عمدی است با این حال جسد را نمی دهند و می گویند پول گلوله ها را بدهید ، گلوله هایی که به وسیله آنها جوانی و آرزوهای فرزندش را به گور برده اند و عمر آنها را ماتم زده کرده اند ولی دیگر به هر صورتی که بود جسد را پدر می گیرد و به وسیله آمبولانسی که در روز دهها زخمی و مریض را از مرگ نجات می دهد اینک جسد عزیزترین کسش یعنی فرزندش را به تخت پولاد اصفهان حمل می کند و تمام اعضاء فامیل هم در خانه خبردار می شوند و ناامیدی سر و پایشان را فرا می گیرد و آنها هم به تخت پولاد می روند در آنجا پدر را غمگین و گریان در حالی که به ماشین تکیه داده و خود را می خواهد جلوی دیگران بگیرد و نگذارد اشکش سرازیر شود می بینند ولی دیگر اشک و غم قدرتش بیش از او شده بود و ما را در حالی که تمام صورتش زخمی و خود را می زد می بیند آری امید خانواده را در حالی که صدای تیراندازی از هر طرف به گوش می رسید به خاک سپردیم. منبع: سایت خین<ref>[http://khayyen.ir/shahid/923سایت خین]</ref><references />
۴۱۴
ویرایش