از نکات مهم دیگری که قابل ذکر است و خود، آنها را مشاهده کردم، وجود دو مغازه دار به نامهای حاج جواد عطوان و عیدی جرک در شهر بود. حاج جواد قاری معروف و دارای مغازهی الکتریکی بود و میگفت که برای تقویت روحیه در شهر مانده است. جرک هم که کتابفروشی را باز کرده بود، به من گفت که منتظرم چنانچه رزمندگان به کتاب نیاز داشته باشند در اختیار آنها قرار دهم.
پیاده به سمت مدرسه باهنر رفتم. به یاد شلوغی مدرسه و فعالیت آنها افتادم. اما سکوت همه جا را فرا گرفته بود. گلولهی توپ دیوار مدرسه را خراب کرده، به یک ماشین جمس خورده و آن را آتش زده بود. هنوز شعله های آتش خاموش نشده بودند که به طرف حسینیه اعظم بازگشتم. بغض گلویم را میفشرد. بی کسی بد دردی است. تنهای تنها به سوی جنگی که هشت سال به ما تحمیل شد.
http://educationph.blogfa.com/tag/%D8%AC%D9%86%DA%AF