شهیداحمد رنجبر: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «شه ی د احمد رنجبر زندگینامه در تار ی خ 1340/03/12 در روستا ی تنگ کرم به دن ی ا آمد....» ایجاد کرد) |
جز (Salehi98 صفحهٔ شهید احمد رنجبر را به شهیداحمد رنجبر منتقل کرد) |
||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | + | ==زندگینامه== | |
| − | + | در تاریخ 1340/03/12 در روستای تنگ کرم به دنیا آمد. او در روستایی آرام با مردمانی زحمت کش و رنج دیده و در خانه ای پر از اعتقادات پاک و مذهبی بزرگ شد. وی که علاقه زیادی به درس خواندن داشت، پس از سپری کردن دوران کودکی، مقطع ابتدایی را با موفقیت پشت سر گذاشت. مدرسه راهنمایی در روستا وجود نداشت و او به ناچار برای ادامه تحصیل به شهرستان فسا که فاصله زیادی تا روستا داشت، عزیمت نمود و پس از مدتی، به یاری پدر در امر کارگری پرداخت تا کمک خرج خانواده شود. | |
| − | + | از خصوصیات بارز شهید، می توان به انسان دوستی و بخشندگی وی اشاره نمود. او به هرکس تا آنجا که می توانست کمک می کرد. در سن 18 سالگی وارد ارتش شد و در ارتش به هم نوعان خود کمک می کرد تا اینکه زمزمه جنگ و خط مقدم را پیش کشید و راهی جبهه شد. | |
| − | زندگینامه | + | سرانجام آن شهید گرانقدر، در دوم اسفند ماه 1364 در گیلان غرب بر اثر اصابت ترکش به پهلو و پشت، دعوت حق را لبیک گفت و به شهادت رسید. |
| − | + | ||
| − | در | + | |
| − | + | ||
| − | از | + | |
| − | + | ||
| − | سرانجام آن شهید گرانقدر، در دوم اسفند ماه 1364 در | + | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| + | ==خاطرات== | ||
* خاطره از زبان همسر شهید: | * خاطره از زبان همسر شهید: | ||
| − | |||
یک مرتبه که به مرخصی آمده بود به او گفتم: از آنجا برایم تعریف کن. خنده ای کرد و گفت: آنجا هم خبر خوب است هم خبر بد. بهتر است که خبر خوب را بدهم. می گفت: ما در حال دیده بانی بودیم و آن قدر خسته بودیم که خوابمان برد و متوجه نشدیم که باران در حال بارش است. وقتی از خواب بیدار شدیم دیدیم که سنگر را آب گرفته و همگی غرق در آب و گل شدیم که به یکدیگر می خندیدیم. | یک مرتبه که به مرخصی آمده بود به او گفتم: از آنجا برایم تعریف کن. خنده ای کرد و گفت: آنجا هم خبر خوب است هم خبر بد. بهتر است که خبر خوب را بدهم. می گفت: ما در حال دیده بانی بودیم و آن قدر خسته بودیم که خوابمان برد و متوجه نشدیم که باران در حال بارش است. وقتی از خواب بیدار شدیم دیدیم که سنگر را آب گرفته و همگی غرق در آب و گل شدیم که به یکدیگر می خندیدیم. | ||
| + | آخرین باری که به مرخصی آمده بود به دیدار همه رفت و با همه خداحافظی کرد. گویا می دانست که این آخرین دیدار است و من هم به قلبم افتاده بود که او دیگر برای ما نمی ماند. بغض گلویم را می فشرد و اشک هایم بی اختیار از گوشه چشمم جاری می شد. به او گفتم: ما به زودی صاحب فرزند می شویم، نرو. ولی شهید گفت که من حتماً باید بروم.<ref>[http://navideshahed.com/fa/news/421596/نگاهی-به-زندگینامه-شهید-احمد-رنجبر سایت نوید شاهد]</ref> | ||
| − | |||
| + | ==پانویس== | ||
| − | + | <references /> | |
نسخهٔ کنونی تا ۳۱ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۵:۳۲
زندگینامه
در تاریخ 1340/03/12 در روستای تنگ کرم به دنیا آمد. او در روستایی آرام با مردمانی زحمت کش و رنج دیده و در خانه ای پر از اعتقادات پاک و مذهبی بزرگ شد. وی که علاقه زیادی به درس خواندن داشت، پس از سپری کردن دوران کودکی، مقطع ابتدایی را با موفقیت پشت سر گذاشت. مدرسه راهنمایی در روستا وجود نداشت و او به ناچار برای ادامه تحصیل به شهرستان فسا که فاصله زیادی تا روستا داشت، عزیمت نمود و پس از مدتی، به یاری پدر در امر کارگری پرداخت تا کمک خرج خانواده شود. از خصوصیات بارز شهید، می توان به انسان دوستی و بخشندگی وی اشاره نمود. او به هرکس تا آنجا که می توانست کمک می کرد. در سن 18 سالگی وارد ارتش شد و در ارتش به هم نوعان خود کمک می کرد تا اینکه زمزمه جنگ و خط مقدم را پیش کشید و راهی جبهه شد. سرانجام آن شهید گرانقدر، در دوم اسفند ماه 1364 در گیلان غرب بر اثر اصابت ترکش به پهلو و پشت، دعوت حق را لبیک گفت و به شهادت رسید.
خاطرات
- خاطره از زبان همسر شهید:
یک مرتبه که به مرخصی آمده بود به او گفتم: از آنجا برایم تعریف کن. خنده ای کرد و گفت: آنجا هم خبر خوب است هم خبر بد. بهتر است که خبر خوب را بدهم. می گفت: ما در حال دیده بانی بودیم و آن قدر خسته بودیم که خوابمان برد و متوجه نشدیم که باران در حال بارش است. وقتی از خواب بیدار شدیم دیدیم که سنگر را آب گرفته و همگی غرق در آب و گل شدیم که به یکدیگر می خندیدیم. آخرین باری که به مرخصی آمده بود به دیدار همه رفت و با همه خداحافظی کرد. گویا می دانست که این آخرین دیدار است و من هم به قلبم افتاده بود که او دیگر برای ما نمی ماند. بغض گلویم را می فشرد و اشک هایم بی اختیار از گوشه چشمم جاری می شد. به او گفتم: ما به زودی صاحب فرزند می شویم، نرو. ولی شهید گفت که من حتماً باید بروم.[۱]