و وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِینَّهُمْ سُبُلَنَا
[۱]
مصداق پیدا کند و کسی که کمال خود را در فنای پروردگار میبیند بارها حدیث قدسی در خاطره زنده میشود که «مَن طَلَبَنی وَجَدَنی، مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی اَحَبَّنی وَ مَن اَحَبَّنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتَهُ وَ مَن عَشَقَتَهُ قَتَلتَهُ وَ مَن قَتَلتَهُ فَعَلی دِیَتَهُ وَ مَن عَلی دِیَتَهُ فَاِنّا دِیَتُهُ.
[۲]
و خدا میفرماید:... و کسی که عاشقم شد میکشم او را و کسی را که کشتم پس دیه و خون بهایی طلب دارد، پس من خود (خدا) دیه او هستم!
بچههای بسیجی دیگر و دوستان و اقوام آنها آمده بودند برای بدرقه و خداحافظی، دستهدسته باهم صحبت میکردند دعا میخواندند و ... آیا تاکنون به این فکر کردهاید وقتی کسی میخواهد به مسافرت برود چگونه او را بدرقه و خداحافظی میکنند ولی این خداحافظی با بقیه بدرقهها متفاوت بود.
هوا کمکم تاریک میشد به خودم گفتم چرا اتوبوسها برای سوار کردن بچهها نمیآیند؟ شاید حکمتی باشد و ... انگار زمان دیر حرکت میکرد و گویا همه منتظر بودند کسی از راه برسد و عزیزش را ببیند. ما نمیدانستیم او کیست شاید هم بلی، ولی درست است پدر خداکرم بود، پیش خود گفتم او باید فرزندش را میدید و با او خداحافظی مینمود. از دور آنها را زیر نظر داشتم ولی احساس کردم پدر خداکرم از اعزام فرزندش راضی نیست! او با خداکرم صحبت میکرد، ولی خداکرم باحالتی که اطرافیان متوجه نشوند پدر و خانوادهاش را به کناری میبرد و سعی داشت آنها را متقاعد کند که پدر هم راضی باشد. ولی احساس پدر را درک میکردم، خداکرم برحسب وظیفه و احترام پدر با او بهطرف خانه برگشتند.