== خاطرات ==
خاطرات مرتبط با شهید محمد بروجردی
یکی از کارگرها تصادف کرده بود. پول عمل نداشت. آمد پیش اوستا گفت:پول! گفت:نمیدم. رو کرد به کارگرها گفت: کار تعطیل! اوستا گفت:میدم اما قرض. بعد انقلاب رفت مغازه اوستا. پول را گذاشت جلویش گفت این هم طلب شما. گریهاش گرفته بود. من دیگه نمیخوامش. محمد هم گفته بود. من هم دیگه نمیخوامش.
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad04.htm
رفته بود پیش یک گروه چپی گفته بود ما همه داریم یه کارهایی میکنیم بیایید یکی بشیم. گفته بودند تصمیم با بالادستیهاست. باید با اونا صحبت کنی. شرط هم کاری اینه که ایدئولوژی ما رو قبول کنین! چی چی؟ گفته بود سازمان ایدئولوژی خودش را دارد. هرچه رهبری سازمان بگوید همان است. پرسیده بوده یعنی شما نظر مراجع و مجتهدین رو قبول ندارین؟ گفته بودند فقط ایدئولوژی سازمان. پرسیده بود نظرتون در مورد رهبری آقای خمینی چیه؟ طرف هم گفته بود ما خودمون توی متن انقلابیم. آقای خمینی دیگه کیه؟ گفته بود ما نیستیم.
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad10.htm
هفده سالش که شد ازدواج کرد؛ با دختر خالهاش. عروسیش خانه پدر زنش بود توی بر بیابان همه را که دعوت کرده بودند شده بودند پنج شش نفر. خودش گفته بود به کسی نگیم سنگین تره! همسایهها بو برده بودند محمد از رژیم خوشش نمیآید میگفتند پسر فلانی خرابکاره. عروسیش را دیده بودند گفته بودند ازدواجش هم مثل مسلمون ها نیست.
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad07.htm
یکی میخواست به یاد تهران نمیدانم وزیر دفاع امریکا بود یا نماینده سازمان ملل؟ خبر آوردند که شاه گفته هیچ اتفاقی نباید بیفته. همین حرف برای محمد کافی بود گفت باید بیفته. رفیقی داشت توی اصفهان. اسمش سلمان بود. توی این جور کارها با همدیگر بودند. خودش هم که تهران بود درست همان وقتی که قرار بود هیچ اتفاقی نیفتد، یک بالگرد توی اصفهان افتاد پایین،دو تا اتوبوس سفارت امریکا توی تهران رفت رو هوا.
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad20.htm
دکتر بهشتی بهش گفته بود میخواهیم حفاظت از امام رو بسپریم به گروه شما. میتونین! یک طرحی باید بدین که شورای انقلاب رو راضی کنه. شب تا صبح نشست و طرح حفاظت را نوشت. قبول کردند. فرداش روزنامهها نوشتند چهار هزار جوان مسلح از امام محافظت میکنند.
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad23.htm
میگفت این کار باید پیش بره، درست اما کار که تموم بشو نیست. حواستون باشه خلاف قاعده و قانون و اسلام و مسلمونی کار نکنین. هدف وسیله رو توجیه نمیکنه.
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad32.htm
جمعشان کرده بود. اسمشان را گذاشته بود پیشمرگان کرد مسلمان. میگفت اگه بین خودتون کسی رو که سابقه خوبی نداره اهل اذیت و آزار مردمه می شناسین عذرش رو بخواین من حاضر نیستم به اسم انقلاب به کسی ستمی به شه. وقتی اسلحه داد دستشان خیلیها مخالفت کردند میگفتند کردها سر پاسدارها رو میبرن این به کردها اسلحه میده! همین کردها دویست نفر شهید دادند. میگفتند ما فقط به خاطر اینه که مونده ایم.
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad36.htm
توی جو آن روز کردستان خنده رو بودن واقعاً نوبر بود. مسئول باشی و با آن سر و ریش بور و آشفته هزار تا کار بر عهدهات باشد و هزار جای کارت لنگ بزند و هزار جور حرفت بهت بگویند و هر روز خبر شهادت یکی از بچههایت را برایت بیاورند و چند بار در روز بخواهی نفراتت را از کمین ضد انقلاب دربیاوری و نخوابی و نقشه بکشی و سازماندهی بکنی و دست آخر هنوز بخندی واقعاً که هنرمی خواهد بعضی از بچهها توی اوقات استراحت جدول درست میکردند توی یکی از این جدولها نوشته بود مردی که همیشه میخندد … جوابش یازده حرف بود یکی با مداد توش نوشته بود محمد بروجردی. بقیه هم یاد گرفته بودند از این جدولها دست میکردند. مینوشتند توپ روحیه، مسیح کردستان، بابای بسیجیها … .
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad43.htm
دادستان جدید میخواست میخ را محکم بکوبد. بروجردی کار داشت باهاش. پشت در دادستانی معطلش کرده بود. گفتم یه روایتی هست که میگه اذالتبست علیکم الفتن فعلیکم بالقران. گفت عجب چیز خوبی گفتی. بارک الله! قرآن را باز کرد و خواند من راه رفتم او خواند بد و بی راه گفتم او خواند. گفتم بلند شو بریم. او خواند. گفتم سه ساعته فرماندهی عملیات کردستان را پشت در معطل کرده. گفت: جوش نخور یه روایتی هست … . شروع کرد همان روایت را برای خودم گفت به شین قرآن به خون. گفتم فکر میکنه کیه؟ گفت قرآن به خون. عصبانی شده بودم گفت این یارو خیلی عوضیه باید کتکش زد باید یه بلایی سرش آورد. گفت باباجون بیا به شین قرآن به خون! دوباره دیدمش گفت آقاجون دستت درد نکنه هر وقت ناراحت بودم میرفتم سراغ سیگار با اون روایت ترکش کردم.
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad50.htm
از توی آبادان تیراندازی میکردند. چند تایی از بچهها شهید شدند. خسته شده بودیم میخواستیم برگردیم پادگان. گفتم اینها الان جمعشون جمعه چرا نمیزنی آبادی رو؟ گفت ما اومدهایم امنیت درست کنیم برای این مردم نیومدهایم این جا آدم بکشیم. نزد که نزد.
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad70.htm
میگویم اومدن مصاحبه. از صدا و سیما. اخمهایش میرود تو هم میگوید بگو برن با اون بسیجیه که خودش جنگیده اون فرمانده گروهانه، اون فرمانده تیپه که عمل کرده با اونها حرف بزنن. میآیم بیرون اتاق میگویند چی شد؟ میگویم نمیکنه!
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad60.htm
سنندج که آزاد شده بود. رفته بود زندان وقتی وارد شده بود رفته بود سر وقت یکی از کوملهها طرف رنگش پریده بود فکر کرده بود میخواهد ببرد اعدامش کند. رفته بود زده بود روی شانهاش گفته بود بفرمایید بنشینید. خودش هم نشسته بود بین زندانیها. داد زده بود چایی. چایی بیارین.
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad59.htm
توی سینه کش کوه با کوملهها درگیر شده بودند از یکی پرسیده بود امروز چندمه؟ دلم خیلی آشوبه. او هم گفته بود عاشورا است. اشک دویده بود توی چشم هاش وسط درگیری بچهها را جمع کرده بود گفته بود بیایید یک کم عزاداری کنیم.
منبع: نرم افزار شاهد
SUBDOC/bryad83.htm
== آثار ==
=== وصیتنامه ===