ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید سید محسن (مهرداد) صفوی

۳۴۲ بایت حذف‌شده، ‏۱۰ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۳۶
/* خاطرات */
==خاطرات==
  *← سردارسید حسن فیروز آبادی اعضاء وزارت خانه ها وارد منطقه جنگی شده و باید مورد پشتیبانی قرار می گرفتند. این وظیفه محول شد به وزارت سپاه. قرار گاهی تشکیل شد. به نام قرار گاه صراط المستقیم برای اداره قرار گاه صراط المستقیم، برادر شهید و بزرگوارمان سید محسن صفوی انتخاب شد. در واقع قرار گاه صراط المستقیم بکار گیرنده و پشتیبانی کننده تمام وزارت خانه ها و دستگاه های اجرایی در جبهه بود و بخش عمده از این نیروها و نیروهایی که می آمدند جبهه ,توسط قرار گاه پذیرفته و سازماندهی می شدند. راننده کمپرسی، لودر و بلدوزر می آمدند و در قرار گاه در قالب تیپ ها و گردان های مهندسی تشکل می یافتند و در منطقه بکار گیری می شدند.
حقیقت اینجاست: کار بزرگی که، شهید صفوی موفق به انجام آن شد. پشتیبانی طرح های عمده مهندسی بود.
خصوصیت مهم تری که باید به آن توجه شود: شخصیت و بر خورد آقا محسن با سازمان ها، موسسات و افرادی که به آن جا می آمدند، از معاون جنگ وزارت خانه ها، مسئولین سازمان ها، راننده های لودر، بلدوزر و کمپرسی بود که مجذوب ایشان می شدند.
*← سردار رحیم صفوی
*تازه از کارها و پروژه های ساختمانی در شهرهای مختلف آمده و بی قرار بود، نشست، نگا همان در هم گره خورد. دست در میان موهایش فرو برد، موها را تا انتهای سر با لا کشید. خستگی راه، همراه با خاک سفر، از قامتش فرو ریخت. سید پس از تامل، با شانه، ریش بورش را مرتب کرد و استوار د ر مقابلم نشست و گفت:
جوان ها را نباید از دست داد این همه نیرو! بچه هایی که مثل آب زلالند و روان. تا حالا خوب نگاهشان کردی؟ با این ها می شود پایه های انقلاب را محکم کرد. همه شان یک دنیا حکایت دارند.
عادت همیشگی اش را تکرار کرد. رفت کنار پنجره ایستاد. توری پنجره را کنار زد و به فکر فرو رفت. برای لحظه ای، شاید یک گذر عمیق به آینده. مثل عبور نور. بعد از تاملی آمد کنار کتابخانه، چشم هایش را از بیشتر کتاب ها گذراند. سریع و گذ را، فریاد زد: آموزش تنها راه مبارزه با طاغوت، آموزش سیاسی و فعالیت مخفی نظامی، جوان ها را باید آماده کنیم. مهیای یک آینده پر تلاش.
*←← عاشق مادر مادر روی تخت، چشم به سقف دوخته و آخرین لحظات زندگی خود را می گذراند. اما هنوز امیدش را از دست نداده بود و من نگران این لحظه بودم که می رفت تا در زمره خاطره ها ثبت شود.
دست های مادر به سردی می نشست. اما، امید را در نگاهش می خواندم. خوب می دانستم چه چیزهایی هنوز او را قائم نگه داشته است. دلواپس لحظات بود. صدای گوینده اتاق اطلاعات طنین خاصی را به محیط و تخت مادر بخشیده بود.
تمام ذهنم دنبال این بود که صدا برای من هم نوید مژده ای باشد از آمدن آقا محسن. چند بار در راهرو سرک کشیدم. خبری نبود. دوست داشتم زمان را نگه دارم. نگاه مادر خبر از حادثه ای می داد.
راه پیروزی انقلاب، از شهادت عبور می کند. تازه فهمیدم فکرم را خوانده است و پاسخ دل نگرانی ام را در یک حرکت فرو نشاند. دست مرا در دستانش گرفت و با شوخ طبعی همراه با شوق مذهبی اش گفت:بنا بر این باید خودمان را برای شهادت آماده کنیم. این برایم اولین آموزش بود.
 
 
 
رده‌های این صفحه : شهیدان استان اصفهان | شهیدان اصفهان | شهیدان سپاه | شهیدان قرارگاه صراط | شهیدان مهندسی جنگ | فرماندهان شهید
=رده ها=
[[رده: شهدا]]
۱۱٬۹۷۱
ویرایش