شهیداکرم مسلمی: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «شهید اکرم مسلمی ==زندگینامه== در یکم شهریور ماه 1343 دیده به جهان گشود. او از هم...» ایجاد کرد) |
Amosoltany98 (بحث | مشارکتها) جز (Amosoltany98 صفحهٔ شهید اکرم مسلمی را به شهیداکرم مسلمی منتقل کرد) |
||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱۳: | سطر ۱۳: | ||
من هم سواد نداشتنم ولی در حد فهم خودم، برای او ماجرای کربلا و شهادت 72 تن و اسیری حضرت زینب (سلام الله علیها) را تعریف می کردم و خدا شاهد است که اشک در چشمان این بچه شش ساله می دوید و گریه می کرد. ماه های محرم و صفر از من می خواست که برایش لباس مشکی آماده کنم تا بپوشد. در ایام عزاداری، همراه 3 برادرش در مراسمات شرکت می کرد و به عزداران آب می داد و از این کار خیلی راضی بود و با شور و شوق این کار را انجام می داد. | من هم سواد نداشتنم ولی در حد فهم خودم، برای او ماجرای کربلا و شهادت 72 تن و اسیری حضرت زینب (سلام الله علیها) را تعریف می کردم و خدا شاهد است که اشک در چشمان این بچه شش ساله می دوید و گریه می کرد. ماه های محرم و صفر از من می خواست که برایش لباس مشکی آماده کنم تا بپوشد. در ایام عزاداری، همراه 3 برادرش در مراسمات شرکت می کرد و به عزداران آب می داد و از این کار خیلی راضی بود و با شور و شوق این کار را انجام می داد. | ||
آخرین مرتبه ای که می خواست به جبهه برود، چند قدمی که رفت، برگشت و گفت: مادر یادته وقتی بچه بودم قصه حضرت زینب و امام حسین (علیه السلام) را برایم تعریف می کردی؟ گفتم: مادر یادم هست. گفت: مادر من می خواهم اگر من شهید شدم، ناراحت نشوی و گریه نکنی و مانند حضرت زینب (سلام الله علیها) صبور باشی.1 | آخرین مرتبه ای که می خواست به جبهه برود، چند قدمی که رفت، برگشت و گفت: مادر یادته وقتی بچه بودم قصه حضرت زینب و امام حسین (علیه السلام) را برایم تعریف می کردی؟ گفتم: مادر یادم هست. گفت: مادر من می خواهم اگر من شهید شدم، ناراحت نشوی و گریه نکنی و مانند حضرت زینب (سلام الله علیها) صبور باشی.1 | ||
| − | + | ||
<ref> سایت نویدشاهد</ref> | <ref> سایت نویدشاهد</ref> | ||
| + | ==پانویس== | ||
| + | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۱ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۳۶
شهید اکرم مسلمی
زندگینامه
در یکم شهریور ماه 1343 دیده به جهان گشود. او از همان کودکی فردی مؤمن و باخدا بود و به ائمه معصومین (علیهم السلام) بسیار علاقه داشت. همیشه در ماه های محرم و صفر لباس مشکی می پوشید و به همراه برادران خود، به عزاداری برای ائمه و به خصوص اباعبدالله الحسین (علیه السلام) می پرداخت. او که فردی متعهد به اسلام و انقلاب بود، در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، دوشادوش سایر رزمندگان به نبرد با دشمن بعثی پرداخت و سرانجام در تاریخ 1366/12/30 دعوت معبود خویش را لبیک گفته و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
خاطرات
- خاطره از زبان مادر شهید:
او امامان را خیلی دوست داشت و پنج یا شش ساله بود که مدام به من می گفت: مادر بگو ببینم امام حسین (علیه السلام) چطوری شهید شد؟ چرا حضرت زینب (سلام الله علیها) را به اسیری بردند؟ من هم سواد نداشتنم ولی در حد فهم خودم، برای او ماجرای کربلا و شهادت 72 تن و اسیری حضرت زینب (سلام الله علیها) را تعریف می کردم و خدا شاهد است که اشک در چشمان این بچه شش ساله می دوید و گریه می کرد. ماه های محرم و صفر از من می خواست که برایش لباس مشکی آماده کنم تا بپوشد. در ایام عزاداری، همراه 3 برادرش در مراسمات شرکت می کرد و به عزداران آب می داد و از این کار خیلی راضی بود و با شور و شوق این کار را انجام می داد. آخرین مرتبه ای که می خواست به جبهه برود، چند قدمی که رفت، برگشت و گفت: مادر یادته وقتی بچه بودم قصه حضرت زینب و امام حسین (علیه السلام) را برایم تعریف می کردی؟ گفتم: مادر یادم هست. گفت: مادر من می خواهم اگر من شهید شدم، ناراحت نشوی و گریه نکنی و مانند حضرت زینب (سلام الله علیها) صبور باشی.1
پانویس
- ↑ سایت نویدشاهد