==خاطرات==
• یکی از دوستان و همرزمان پدرم برای ما تعریف می کرد که من و شهید براتعلی جعفری یکی از رزمنده هایی را که مجروح شده بود در حال حمل کردن بودیم این مجروح خیلی سنگین بود وما خیلی دوست داشتیم کمی استراحت کنیم بعد مجروح را به عقب انتقال دهیم ولی وقتی می دیدیم که مجروح خیلی ناله می کند مجبورمی شدیم تا تند تر راه برویم دربین راه ناگهان یک خمپاره کنار ما به زمین اصابت کرد ما دو نفر مجروح را سریع روی زمین گذاشتیم و دراز کشیدیم بعد از اینکه مقداری از گردوخاک کناررفت بلند شدیم که مجروح راببریم که متوجه شدیم مجروح لنگ لنگان ازما تند تر می دود و ما به دنبال او می دویدیم.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=57655765منبع سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>