نام: مرادعلی گودرزوند چگینی
==خاطرات==
پسر شهید گودرزوند چگینی : یک روز به مراسم چهلمین روز شهادت پدرم مانده بود، بستگان از جاهای مختلف برای حضور در مراسم به منزل ما آمده بودند و خواهرم که در رشت ساکن بود نیز می خواست خودش را به این مراسم برساند.براثر شدت برف، راه بسته شده بود و ما هم شب به خیال اینکه آنها نمی آیند، منتظرشان نماندیم و خوابیدیم، نیمه های شب بود که پدرم به خوابم آمد و لگد محکمی به پهلویم زد که هنوز گاهی دردش را احساس می کنم و گفت:از خواب بیدار شو،خواهرت و همسرش و فرزندانش پشت در از سرما می لرزند و تو خوابیده ای.من از ترس، به محض اینکه از خواب بیدار شدم، صدای زنگ را شنیدم و همین که در را باز کردم دیدم آنها پشت در هستند و از شدت سرما می لرزند.با دیدن این صحنه شوکه شده بودم، به طوری که یادم رفت آنها را به داخل منزل تعارف کنم که خواهرم گفت:چرا ماتت برده؟ اجازه بده که ما بیاییم داخل منزل، خیلی سردمان است .<ref>[http://http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1381 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]</ref>
پسر شهید گودرزوند چگینی : یک روز به مراسم چهلمین روز شهادت پدرم مانده بود، بستگان از جاهای مختلف برای حضور در مراسم به منزل ما آمده بودند و خواهرم که در رشت ساکن بود نیز می خواست خودش را به این مراسم برساند.براثر شدت برف، راه بسته شده بود و ما هم شب به خیال اینکه آنها نمی آیند، منتظرشان نماندیم و خوابیدیم، نیمه های شب بود که پدرم به خوابم آمد و لگد محکمی به پهلویم زد که هنوز گاهی دردش را احساس می کنم و گفت:از خواب بیدار شو،خواهرت و همسرش و فرزندانش پشت در از سرما می لرزند و تو خوابیده ای.من از ترس، به محض اینکه از خواب بیدار شدم، صدای زنگ را شنیدم و همین که در را باز کردم دیدم آنها پشت در هستند و از شدت سرما می لرزند.با دیدن این صحنه شوکه شده بودم، به طوری که یادم رفت آنها را به داخل منزل تعارف کنم که خواهرم گفت:چرا ماتت برده؟ اجازه بده که ما بیاییم داخل منزل، خیلی سردمان است .
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1381=پانویس==<references />
==رده==