شهیدحسن شهابی: تفاوت بین نسخهها
Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
جز (Khoshkenar9712 صفحهٔ شهید حسن شهابی را به شهیدحسن شهابی منتقل کرد) |
||
| (۲ نسخههای متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۸: | سطر ۸: | ||
محل شهادت : نامشخص | محل شهادت : نامشخص | ||
محل ارامگاه : فارس - مهر – شلدان | محل ارامگاه : فارس - مهر – شلدان | ||
| − | + | ==زندگی نامه== | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۴۵
شهید حسن شهابی
1341/03/17 تاریخ تولد : 1361/02/10 تاریخ شهادت :
محل شهادت : نامشخص محل ارامگاه : فارس - مهر – شلدان
زندگی نامه
شهيد حجت الا اسلام شيخ حسن شهابي در خانه مرد روحاني و فقيري در روستاي کوچک دره بان ديده به جهان گشود. دوران طفوليت را سپري کرد درس قرائت قران را نزد پدر آموخت سپس راهي دبستان گرديد در دبستان سال اول بخوبي ميتوانست سال سوم و چهارم ابتدائي را بخواند با هوش و استعداد سرشاري که داشت هر سال در دبستان نمره اول و شاگرد ممتاز شناخته ميشد از همان زمان که دوران ابتدائي ميگذراند با معلمان طاغوتي که از فرائض ديني از قبيل نماز و روزه دور بودند مبارزه ميکرد بالاخره دوران ابتدائي بسر امد و تصميم قاطعش بر اين شد که ديگر درس دبيرستان آنزمان که بسيار از نظر مذهبي خطرناک بود و خيلي کم افراد بودند که از اين دام گسترده بنام فرهنگ پاک و مذهبي بار بيايند ادامه نداهد. در انزمان که دو برادرش در مدرسه شهيد ايت الله دستغيب(مدرسه حکيم) مشغول درس بودند شهيد حسن شهابي نيز مصمم شد با برادران براي درس فقاهتي و علمي که نوجوانان در آنزمان هيچ تمايلي نداشتند بپيوندند در حاليکه پدرش حاج شيخ محمد شهابي در فقر شديد بسر ميبرد و هر پدري غالبا در اين فکر است که فرزندم در سن پيري اداره ام کند تشويقش نمود که تو هم به برادر انت ملحق شو و مشغول درس فقهي بشو، زيرا دنيا مي گذرد چه با فقر چه با غني برادر شهيد در سال 1354 هجري شمسي در سن 14 سالگي وارد حوزه علميه حکيم شيراز گرديد و مشغول علوم عربي گرديد و در مدت بسيار کوتاهي مورد تشويق استاد بزرگوار حاج سيد محمد هاشم دستغيب شد و در جلسه ايشان راه يافت و ادبيات و فقه و درس عقايد آموخت و در اين راه تلاش فراوان نمود که در ميان يادداشتهايش درسهاي استاد را که نوشته بچشم ميخورد کتابهاي منطق و.... را نزد سيد محمد هاشم دستغيب آموخت سپس مدرسه جديدي که ايت الله شهيد دستغيب ساختمان ان را خريده بود افتتاح شد با سرپرستي حاج سيد محمد مبدي دستغيب در نزد ايشان مشغول درس شد. بالطبع شهيد حسن شهابي که برادر کوچکتر بود و هم چنين علاقه زيادي به حاج سيد محمد دستغيب پيدا کرده بود مدرسه حکيم را ترک گفته و به مدرسه جديد وارد شد و در حجره برادران مستقر گرديد و درعين حال جلسه درس حاج سيد هاشم را در مدرسه حکيم ترک نمي کرد و از هر دو استاد استفاده علمي مينمود و در همان زمان که علما و طلاب پيش مي رفتند تا انقلابي با شکوه برهبري رهبر تبعيدي در نجف اشرف برپا کنند حسن نيز که از کودکي در نزد پدر شاه و دارو دسته اش را نا مسلمانان و مرتد ميدانست همگام با طلاب به حرکت ضد رژيم طاغوتي آغاز حرکتي نو در زندگي خود نمود و نوارهاي امام که مربوط به 15 خرداد بود و نزد افراد خاص پيدا ميشد ايشان ضبط و تکثير مينمود اعلاميه امام در مرحله اول در مدرسه اي که از چند حياط و اطاق مرطوب تشکيل ميشد با قلبي مشتاق تحت نظر ايه... سيد محمد مهدي دستغيب با شور و هيجان به درس ادامه ميداد. تا اينکه جن تحميلي شروع شد ايشان در بسيج شرکت نموده و دوره هاي سبک و سنگيني ديد و به جبهه اعزام شد ايشان 4 بار به جبهه رفتند. مقداري شعر سروده اند که بر روي قبرش حک شده است و ديگر جمله اي(!) گفته است ( برادر هر فرد مسلمان در اين زمان و در جمهوري اسلامي در رختخواب مردن عيب و ننگ است ). شهيد شهابي در اخريين سفر ها خيلي عوض شده بود چهره اش شاداب و نوراني بود وي در جبهه فکه مورخه 1361/01/02 به لقاء الله پيوست. والسلام.
شهيد شيخ حسن شهابي
نام پدر: محمد
متولد : 1341
تاريخ شهادت: 02/01/1361
محل شهادت: فکه
نام عمليات: فتح المبين
محل دفن: شعران(!)
وصیت نامه
اقل حسن شهابي، پس از شهادت بوحدانيت خدا و پيامبري حضرت محمد ابن عبدالله (ص) و اوصياء بحق حضرت علي و يازده فرزندانش عليهم السلام و قبول و ايمان به تمامي احکامي که خداوند بوسيله رسول اکرم(ص) براي هدايت انسانها فرستاده از جمله معاد و معراج رسول اکرم(ص) و باقي احکام قران کريم، چون از خداوند اميد رضا و رضوان دارم وعده الهي در هر مورد که يکي هم موت است، حتمي است و طلب و خواست حقير هم بهترين مرگها است اگر چه گناهان من انقدر بار مرا سنگين کرده که نمي توانم حتي اين تمنا ها را بکنم و جرات از من سلب شده و خودم را در لجنزار گناه غريق مي بينم. اما چون رحمت الهي را نيز انقدر وسيع ميدانم و اين را مشاهده کرده ام که در عين حالي که گناهان مرا به پرتگاه کشانده باز او دست رحمتش مرا دربر گرفت و دوباره مرا به جبهه فرستاد و جهاد را نصيبم گردانيد. پس جاي هيچگونه ترديدي نيست که مرا نيز با ان همه رحمت وا سعه اش در جوار و رضاي خويش بپذيرد، لذا براي انکه لااقل اگر ؟رم را ؟بت خدا و اسلام و مسلمين بوده ام شايد، پيام خونم اثري ببخشد و لااقل مرا از خجلت بدر اورد و قلبي را متغير سازد و بدين جهت هم هست که دست به قلم بردم و اين کلمات را هر چند که باز مي ترسم در ان معدوديتي وجود نداشته باشد، مينويسم، ولي برادر و خواهري که اين را مطالعه ميکني اگر اين کلمات ترا صفايي نمي بخش توصيه مي کنم که شهدا را فراموش نکني. انها را مي گويم که اکنون در جوار رحمت حق و در خان نعمت وافر ه اش به رضوان رسيده و انها را خوف و حزني نيست. انهايي که شهيد شدند هر يک پيامي داشتند، من نکته هايي از پيام ان شهيدان شاهد را براي شما تکرار ميکنم تا تذکري براي تو خواهر و برادر باشد و من نيز سهم خود شهدا را فراموش نکرده باشم. يک شهيد که شاهد شهادتش بوديم در اخرين لحظات حيات گريه شوق ميکرد، تکبير مي گفت، نوايش اين بود: " ملت، امام را تنها نگذاريد، بخدا قسم اگر امام را تنها بگذاريد همانند ان است که حسين(ع) را تنها گذاشته ايد. " يکي ديگر شهيد محراب (اتي الله دست غيب) سخنش تقوي چشم، تقواي زبان، و تقواي قلب بود، مبارزه با نفس کنيد. يکي ديگر که در اين کشور مظلوم واقع شد (مراد شهيد مظلوم بهشتي است) نواي را شنيديد: " مرگ بر امريکا، مرگ بر سازش کار، اگر بهشت را ميخواهيد به بها بخريد نه به بهانه. " اينک حقير گنهکاري که خداوند او را رد نکرده سخني با شما دارد. درست چندين سال قبل روزي در تنهايي نشسته بودم غصه ميخوردم که خدايا حسين را چطور مظلومان شهيد کردند ايام ما پيرو او نيستيم راستي کي حکومتي درست ميشود که در ان علما که خدمتگزاران به دين مبين هستند محترم شمرده شوند، مسلمانان بخاطر اسلام شان عزيز شوند، قران در اين کشور باشد، سخن پيغمبر(ص) محترم شمرده شود، حق باشد اين باطل ها از کشور بروند. در رويايي بودم چيزي نگذشت بفکر افتادم کي ميايد جبهه اي باشد که دفاع از حق کند، ان وقت من هم ميتوانم در ان شرکت کنم. اقلا دين بزرگ دفاع از دين را از گردن خود ساقط کنم، شايد حريم حسين عليه السلام را بتوانم پاسداري کنم و تلافي خونبهاي کربلا را بکنم. همينکه انقلاب شد، چشمم باز شد بايد ان فکري افتادم که در آرزويش بودم. از شوق و هيجاني که داشتم نمي توانم تعريف کنم، خدا شاهد است که مطلبي از اين کلمات دروغ نيست. در فکر بودم که کي اخرين آرزويم نصيبم ميشود که همانند حسين(ع) در جبهه جنگ از اسلام و از راه ان حضرت تبعيت کنم اخر حکومتي را که من ارزو داشتم بو جود امد و در اين حکومت ديگر ظلم، حق کشي نيست، ظالم بزرگ و مظلوم خوار نيست، ملاک اصل و نژاد و پوست و رنگ نيست، تقوي است، بله در کشور ما امروز ملاک برتري عمل تقوي است. چه خوش باشد که بعد از روزگاري باميدي رسد اميدواري شما شايد شور و شوق مرا نتوانيد درک کنيد وقتي به اخرين آرزويم که حضور در جبهه حق هم بود، رسيدم. دوبار بود که به جبهه اعزام شده بودم يکبار هم در ميدان تير آبادان در حاليکه آماده ايثار جان بودم، از ميدان 150 متري مين گذشتم اما خدا قبولم نکرد و شهادت نصيبم نگرديد. خداي را شکر باز بي نصيب شدم گلوله اي بزا نوي راستم اصابت کرد و حال اي خواهر و برادر چگونه بگويم که تواناي گفتن را ندارم. برگشته بودم از جبهه اما نمي خواستم از جبهه جدا شوم و حقيقتي که تا آنزمان نميدانستم دريافته بودم، عاشق شده بودم اما بالاخره گلوله مسير مرا تغيير داد دوباره به منزل برگشتم پس از مدتي که به دنبال معشوقم ميگشتم، او را نيافتم الا به جبهه باز گردم. شبانه روز درخواست ميکردم از خدا راهي باز شود براي به جبهه رفتنم اين بار راهها مسدود شده بود. از پدر و مادرم(!) از طرفي برادرانم و.... و فکر انقلاب و ترور ها و شهادتها همه مرا رنج ميداد و طاقتم طاق ميشد. خدا را براي حل اين مسئله خواندم و از قران کلامش اعانت گرفتم و تصميم گرفتم همه چيز را رها کرده دوباره به جبهه بروم. همينکه قران را باز کردم خوب بود، در حاليکه قرار براين بود که.... به شيراز براي ادامه تحصيل و درس و زندگي برويم بلافاصله صبح گاهان تصميم را عوض کرده و بهعنوان اينکه مي خواهم به چند فر سنگي دهمان مسافرت کنم و کار جزئي دارم بسوي جبهه بحرکت افتادم و بقيه امور را به عهده خداي تعالي گذاشتم و خداوند هم از اول قدمي که برداشتم تا انتها همراه من بود و او همراه همه کساني است که بسوي او ميشتابند ولي خدا شاهد است از آغاز حرکت همه کارها و وسايل سفر را خودش تهيه فرمود. بالاخره پايم دوباره به جبهه باز شد و حال اين کلمات را در جبهه مينويسم. شايد پس از شهادتم اين نامه بدست شما افتد. شمائيرا ميگويم که عاشق خدائيد، به قرانش عشق ميورزيد شما گود نشين ها و شما جنوب شهري ها که اين انقلاب بوسيله شما صورت گرفت و بفرمود ه امام. پيام من هم که در رديف شهيدان قرار گرفته ام بشما اين است: خون من اگر ريخته شده نه بخاطر اين بوده که کسي به مقامي برسد، کسي مالي جمع کند، کسي از خون من اسمي پيدا کند. بخدا قسم سخت از اين افراد تنفر دارم اگر من شهيدم بخاطر اين بود که اسلام را در خطر ميديدم، جبهه حق را در برابر باطل ميديدم، حفظ کشور که يک کشور اسلامي بود طبق دستور رهبر عظيم الشان و بنيانگذار جمهوري اسلامي امام عزيز خميني کبير بر خود فرض ميديديم لذا به جبهه امدم. برادران و خواهران، پيام اين جانب همانند همه شهدا اين است: مبارزه با نفس داشته باشيد، نفس انسانها را بدبخت ميکند. دقت کنيد اعضاء بدنتان را کنترل کنيد و همه را به مسير الهي بکشانيد در امر به معروف و نهي از منکر کوشا باشيد. امام را فراموش نکنيد، امام فردي عادي نيست ولي امر شما است از طرف معصوم امام زمان(عج) دستور دارد اگر او را فراموش کنيد، بخدا قسم تنها مي مانيد و ضرر به شما مي رسد وظيفه همه شما حفظ دستاوردهاي انقلاب است. بکوشيد و جديت در پيشبرد احکام خدا و اسلامي شدن تمام جهان که در فساد و تباهي است داشته باشيد که دنيا دار فنا است. بفرمود ه قران در روز قيامت تمام عمرتان را که حساب کنيد مي بينيد که شبي تا صبح يا حداکثر يک روز بيشتر نبوده. يوم يرونها لم يلبثوا الا عشية او ضحيها" اخر چرا در يکروزه اين دنيا خودتان را گرفتار ميکنيد.تاريخ: 1360/11/07 يادواره قبل از شهادت از حقير حسن شهابي
اللهم صل علي محمد و ال محمد خداوندا ترا سپاس که ما را خلق کردي تا منت به ما گذاردي و به نعمت هايت کامل گرداني و اخرت را خلق فرمودي تا اعمال خير و شر بندگانت را بي نتيجه نگذاري چه انکه در انجا حق و نا حق، ظالم و مظلوم، از هم سوا و مجزا ميشوند و هر يک را پرونده اي است که حاکي از وضع حالش هست و منت ترا سزا است که اخرين پيامبر ت را براي هدايت انسانها و بعثتش را براي تکميل اخلاق فرستادي و او را خلفايي و نايباني عنايت فرمودي تا جهان را از جهانيان خالي نگذاري و قران را دستورالعمل براي انسانها قرار دادي و به پيامبر ت وحي فرمودي. درود فراوان بر تمام انبيائت و درود بي کران همه انبياء و مردان صالح به پيامبر خاتم، حضرت محمد ابن عبدالله(ص) و اوصيا گرامش، حضرت علي ابن ابي طالب و امام حسن و امام حسين(ع) و امام علي ابن الحسين و امام محمد باقر و امام جعفر الصادق و امام موسي کاظم و امام علي بن موسي الرضا و امام محمدتقي و امام علي النقي و امام حسن عسکري و امام دوازدهم حضرت مهدي (عج) عليهم السلام. بار الها تو را شکر که نعمت را بر ما با فرستادن پيغمبر گرام و ائمه اطهار بحد کمال رسانيدي و نيز اينک ترا شکر که پس از 1400 سال که گذشت از ظهور اسلام پس از سالها خفقان، ظلم و تعدي و استبداد، امام خميني را براي نجات اسلام در مهد اسلام پروري دي و او را قدرت عنايت فرمودي تا اينکه پايه هاي استبداد را ريشه کن فرمود و بار الها شکرت هزاران بار که ما را موفق گردانيدي تا به پيروي از اين مرد بزرگ جهد در راه تو را براي نجات امتان و گسترش عدالت، از نشستن در خانه و زندگي راحت دنيا برتر دانستيم. اي پروردگار عالم پس از اين همه نعمتها لطف فرماي شهادت را در راهت نصيب طالبين و سعادت را به همه رزمندگان عنايت بفرما و با ظهور ش جهان را پر از عدل و داد بفرما و پيروزي عاجل نصيب اسلام يان و شکست کفار را نزديک بفرما اينک اي رهروان و ياوران اسلام، عرض حقير ان است که اتحاد رمز پيروزي شما است و اين مکتب رهايي بخش اسلام و رهبري امام خميني. مبادا انکه يک روز امام را رها کنيد که اين انقلاب را، (!) گرداننده -اش خواهند گراند و حرکت ش باز خواهد ماند. ولي براي همه شما ها گوي امتحان خواهد بود، از امتحان درست و قبول در ائيد. گهواره عشق تاب خون مي خواهد پيمانه حق شراب خون ميخواهد اي دوست مسلسلي که ايمان به خداست باروت شرف، خشاب خون ميخواهد که " ماذا بعد الحق ال الضلال " هان اي صاحبان بصيرت چشم خود را باز کنيد که ديگر کوران را مسلخ عشق نخواهد پذيرفت و بهشت برين از ان بينايان و قابلان و يافت گان حق و رهروان صراط مستقيم است و هان اي اجسام و ابدان از فطرت بريده شده، اي کج روان، اي چند چهرگاني که قلب سياه خود را در جسمي بي اراده ولي صورت ارا سته از لون مي نمايان يد، اي منافقان، اي دروغگو اني که خدا نيز در مورد دروغ گويان شهادت داده است "والله يشهدان ان االمنافقين لکاذبون" ايا هنوز همان درون تان را با برون نمايي بخورد امت اسلام ميخواهيد بدهيد، امتي که نوزادش ؟ خاک خون را در اوان تولد مزه مزه کرده در انقلاب ش بيش از شصت هزار شهيد و صد هزار زخمي داده جامعه را بنام جامعه اسلامي و تجربه عظيم هشت ماه جنگ که با ان عشق و علاقه ملاقات رضوان الهي بسوي ان شتافته را مي خواهيد با يک رنگ آنهم ان رنگي که خداوند بيانش را کرده و هويت شما در ان مشخص است، زهي فريب، زهي حماقت، در جهل مرکب ابد الدهر بمانيد.
سخني با پدر بزرگوارم: سلام، پدر بزرگوار از اينکه مودبانه با شما سخن نمي گويم و با حروف نمي توانم اداي حق و مقام والاي پدري شما بکنم، مرا ببخشيد. چطور ميشود حق پدري را با کلماتي ادا کرد که اگر به سر تا پايش نگاه کني چيزي جز رنج نخواهي يافت او که دوران کودکي را با زجر و يتيمي و بي سرپرستي آنهم در کمال فقر و تنگدستي با تحمل مشقت ها و صبر بر شدائد زندگي را سپري کرده ولي از همان در پي شناخت مکتب و دينش بوده چه ميتوان در باره اش نوشت او که پس از ازدواج در همان اوان زندگي چيزي از دنيا جز شرف، امانتداري که اينها هم نه از دنيا ست، چيزي را دارا نبوده ولي لباس ذلّ و خواري هيچ زمان نپوشيده، او که ملبس به لباس تقوي بوده و لباس جسمش نيز لباس متقيان، عمامه و عبايي بيش نبوده، قلم در باره اش چه مي تواند بگويد او که پس از سالها رنج جواناني تربيت کرده، بزرگ کرده که عصاي پيريش باشند، شايد تلافي رنجهايش بشود، ولي از انجا که شايسته اين طور پدري غير از اين نمي تواند باشد، اولين فرزندش را با قرض و تحمل شدائد و سختيهاي سابق براي اشنائي با احکام اسلام و مباني فقه به حوزه و مراکز علمي فرستاده و نيز دومين و سومين فرزندش را به همان طريق براي تدريس به حوزه علميه فرستاد و سختي و رنج را براي هميشه براي خودش گذاشت و تن به اسود گي نداد. او که فرزند زحمت و رنج ميبود. حال کسي را که انسانيت را از زندگي همه مشقت و رنج يافته، ميشود او را توصيف کرد و درباره اش انشاء نوشت؟نه هرگز، زندگي او انشاء بوده، منتها چيزي که ميشود به اين طور پدري که امروز پيريش و امراض جسميش، شکستگيش و صبر و تحملش بيانگر حقايق دروني و تقوي و تقربش بخدا ست، ميتوان گفت اين خواهد بود که خدا ترا مقامي شايسته خودت عطا کند و تو را زمره شهيداء و صالحان و نيکان قرار دهد. پدر جان مرا شرم حائل است که با تو سخن گويم، چو انکه انقدر زحمت و رنج مرا تحمل کرده اي و در تربيت من کوشيده اي که حد و حصر ش را خدا ميداند. تو اني که مرا با ان روح بزرگ و سرشار از انسانيت به شاهراه حقيقت هدايت فرمودي و در زمانيکه اکثر جوانان به کجروي کشيده ميشدند مرا به حوزه علميه فرستادي تا الوده نشوم و در مسئله ازدواجم چه زحمت ها کشيدي و در عوض اين کارها من کاري برايت نکردم و خدا ميداند که در برابر ت خجلت زده و شرمناکم ولي ميدانم تو ان پدري نيستي که مرا نبخشي. تنها چيزي که از من ساخته هست که براي تو انجام دهم دعا است. خدا ترا اجر جز يل عنايت کند. مرا ببخشاي و از نافرمانيهايي که کرده ام با عطوفت و مهربانيت در گذر.تاريخ: 13600/3/07
سلام بر مادر پيرم: مادر محترمه ام و والده مکرمه ام، سلام. سلام گرم مرا از دل سنگر بپذير و از اينکه اذن ميدان از شما نگرفته ام و تنها يک بار از تو اذن گرفتم و آنهم ناراحت بودي، مرا ببخش حتما ميدانم راضي نميشوي که فرزند ت عذاب خدا را بکشد، پس مرا حلال کن. مادر دستت را مي بوسم، مرا حلال کن و صبر پيشه گير، مانند مادر علي اکبر. مادر جان تو را مانع نمي شوم که در شهادتم گريه کني، ولي اين را بدان که اجر و مقام تو د صبر است مادر عزيز رضايت تو را محتاجم همان قدر که ز واقعه شهادتم ناراحت مي شوي در واقعه بعد از شهادتم در عالم قبر هم بفکر من باش اگر از من راضي نباشي انجا عذاب ميکشم. مادر تو تنها مصيبت زده نيستي، در اين مملکت تا وقتي که جمهوري اسلامي ظهور پيدا کرده بيش از شصت هزار خانواده و مادر عزا دارند. تو نيز يکي از انها. مادر تو مرا تربيت کرده اي که بخدا و پيغمبر و ائمه اطهار کفر نورزم و پيرو و مطيع احکام الهي باشم. حال که خداوند اين توفيق را به من عنايت فرموده، ت به ارزويت رسيده اي، پس نبايد نگران باشي. شکر و سپاس خداي را بجاي ار که خدا اين مدت را بر فرزند ت گذاشته که در راهش و براي دفاع از اسلام و مسلمين شهيد شده است. مادر تو مقام رفيع و بزرگي نزد خدا دار. فرزند امانتي هست از طرف خدا وقتي که او خواست ميگيرد، پس صبر کن و مرا نيز حلال کن.
برادران گرا ميم شيخ علي و شيخ حسين سلام برادرتان که از اعماق جانش به شما ميفرستد، بپذيريد و کلمات حقير را نيز که جهت تذکر است که شما خود بالاتر از انيد که پند و موعضتان کنند، بشنويد. اما برادرم شيخ علي تو زبان و بيان ناطقي داري، انچه اندوخته از اسلام داري در راه رضاي الهي تبليغ کن. در اين مسير هيچ کس و هيچ چيز را ملاحظه نکن و خدا و معاد را مد نظر خويش قرار ده که همين اعمال تو جهاد است. هميشه بفکر شهيد شدن باش که: " مرگ در رختخواب براي انسانها در اين زمان و اين حکومت عيب است. " در اين مدت جنگ مرا تجربهاي بزرگي شد که شهادت براي همه کس نباشد آنچه من تا بحال در جبهه ديده ام يا کساني بودند که در لجنزار گناه بوده اند وليکن با کوچک جرقههايي 180 درجه تغيير کرده اند و بالاخره همانند حر گشته و طبق ايه قران "يخرجونهم من الظلمات الي لنور" چهره هايشان چنان درخشان گشته که همه نور شده و انوقت خدا را ملاقات کرده اند و شهد شهادت نوشيده اند و يا از دسته والساقون السابقون اولئک العقربون بوده اند که انها گوي سبقت را ر بودند و پاک آمدند و پاک رفتند. راستي حقير تو را وصي خود قرار دادم از اينکه تو را بعنوان وصي خوانده عذر ميخواهم تو را بعنوان اينکه همه زحمات مرا کشيده اي سرور خويش قرار داده و تو را در زحمات پ از مرگ نيز شريک کردم مرا ببخش، باز هم مي گويم تو از يک وصي بالاتري تو به اندازه يک پدر حق بر من داري مرا ببخش. درباره خانواده من آنچه را خودت مي داني در تربيت فرزند اگر داشتم بکوش. خدا ترا اجر دهد و تو اي شيخ حسين جان، در نامه ات چه زيبا مرا نصيحت و توصيه فرموده بودي که خالصاً لو جه الله عمل کنم، نيتم را خالص کنم. اميدوارم توصيه شما را الگو قرار داده باشم. حال از شما درخواست دارم گذشته را فراموش کنيد، از تقصيرات حقير که جدا از راه جهل بوده درگذر يد ولي اين حرف مرا نيز بعنوان يادبودب از من بپذيريد حسين جان دنيا فاني است. هر کس بدو دلبند شود گرفتار گناهان مي شود هر کس از ان بريده شود، نجات مي يابد در امر بمعروف و نهي از منکر هايت خوف و رجاء و فاني بودن دنيا و باقي ماندن اعمال را بسيار متذکر شو. امتحانات و آزمايشات الهي را در هر حال و هر زمان متذکر باش خضوع و خشوع را براي خدا در همه اوقات سر لوحه اعمالت قرار بده آنچه را به اخوي بزرگوار گفتم به تو نيز توصيه ميکنم که در حد توانايي در نماز طلب شهادت کني و در تنهايي متذکر شهادت باش و در جمع ذکر شهادت کن، چون تو شيعه علي هستي که مي فرمايد: " اگر صد بار زنده شوم و با شمشير مرا پاره پاره کنند از ان بهتر ميدانم که در بستر خواب مرگم فرا رسد. " و نيز پيرو ان حسيني که مي فرمايد: " اگر دين خدا ثابت نميماند مگر بکشتن من، پس اي شمشيرها مرا در بر گيريد. "
مرا فراموش نکن برادر جان، در زندگيم نتوانستم خدمتي به اسلام بکنم چه انکه خودم هنوز محتاج به خدمت شدن ببودم، شما پس از شهادتم تا توان داريد از خون من براي احياي جمهوري اسلامي و تعالي احکام الهي و ولايت ائمه اطهار عليهم السلام و نبوت رسول اکرم تبليغ کنيد، شايد خون من گمراهي را به راه راست و غافلي را تدبه بخشد، خدا شما را اجر دهد.
سخني با شريک زندگيم:
همسرم...
ميدانم با اولين کلماتي که با تو ميگويم غمهاي عالم به تو روي مي اورد چه انکه بيش از يک سال نيست که با تو ازدواج کرده ام و اينک سخن از جدايي ميزنم که جدايي فقط در ظاهر است آنهم براي تو چه انکه طبق وعده خداوند شهدا زنده اند ولي چون ظاهر فراق براي تو سخت است و مرا چاره اي جز شهادت نيست، زيرا وقتي که اسلام در خطر است اين را نيک ميدانم که در رختخواب نميرم. لذا سختي فراق دنيا را و تو را پذيرا شدم و در ميدان رزم و جهاد حاضر شدم و در ميدان رزم و جهاد حاضر شدم و به ارز وي ديرينه ام يعني شهادت رسيدم و تو نيز بر شدائد صبر کن که اجرت بسيار عظيم است و مقام تو کمتر از شهدا نيست. اگر فرزندي از من باقي ماند تو مادري براي او باش که شهيد پرور باشد و شکم را از حلال پر کن، بدان که تو را فراموش نمي کنم. خدا ما را به هم برساند بعد از مرگ. حلالم کن, مرا ببخش.
شهید حسن شهابی[۱]