در تاریخ 16 آبان 1358 (پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران) به پیشنهاد شورای انقلاب به سمت وزارت دفاع منصوب گشت. در انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی او از سوی بیش از یک میلیون تهرانی به نمایندگی مردم برگزیده شد و در روز بیستم اردیبهشت سال 1359 هنگام تشکیل شورای عالی دفاع از سوی رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) به نمایندگی و مشاورت ایشان در این شورا انتخاب شد. پس از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهای ایران و یورش آن به مردم بی دفاع مصطفی نتوانست آرام بگیرد، به خدمت امام امت رسید وبا اجازه ایشان همراه آیت الله خامنه ای به اهواز سفر کرد. در اهواز با یاری گروهی از رزمندگان داوطلب، ستاد جنگهای نامنظم را سازماندهی کرد و با کمک آنان اهواز را از خطر سقوط نجات داد. در سحرگاه سی و یکم خرداد سال 1360 «ایرج رستمی» فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و چمران از این حادثه بسیار متأثر و افسرده شد. آن روز همه رزمندگان دهلاویه را جمع کرد و با صدایی محزون و نگاهی عمیق گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد واگر ما را هم دوست داشته باشد میبرد.» سخنش که تمام شد. با یک یک رزمندگان دیده بوسی کرد و از آنها حلالیت طلبید. گویی همه میدانستند که این آخرین باری است که چهره ملکوتی و متبسم مصطفی را میبینند و چشمها تا آنجا که قدرت داشتند از نور وجودش بهره بردند و تا آخرین لحظه از تماشای این شاهین آماده پرواز سیر نگشتند. آتش خمپاره باریدن گرفت و سفیر شهادت بر سر مصطفی فرود آمد و او سبکبال ومطمئن ندای یار را لبیک گفت: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» مصطفی در 31 خرداد 1360 در حالیکه 49 سال داشت بر اثر اصابت ترکش خمپاره به دیدار معبودش شتافت و خون پاکش زمین دهلاویه را گلگون کرد و بنای یادبودی در همان جا به یاد رشادتهای ایشان ساخته شده است. مزار وی در بهشت زهرا (س) قطعه 24 ردیف 71 شماره 25 واقع میباشد.
<ref>[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225 سایت صبح]</ref>
*زندگینامه 2
آشنایی شهید چمران با همسرشان در جنگ های مکرر بسیار دوستانه و قابل توجه بود. چمران هم آن زمان به عربی تسلط پیدا کرده بود و با خانمش عربی صحبت می کرد. خانم جابر عاشق دکترچمران است و طبیعی است که همه یک علاقه فوق العاده به دکتر داشتیم. به طریق اولي ایشان هم احساس می کرد با جان و دل به دکتر عشق می ورزد چون می دید دکتر از صبح تا شب خود را نذر بچه های یتیم و مسلمان کرده است.
خانم جابر هم با کسی ازدواج کرده بود که خودش را وقف این مسائل کرده است. کسی که محدود به یک زندگی زناشویی عادي نبود. دکتر هم به خاطر شناختی که از ایشان داشت ایشان را انتخاب کرده بود.
الگوی ازدواج این دو بزرگوار بر روي خیلی ها در لبنان حتی در ایران تاثير گذاشت و چنین ازدواجهایی بین لبنانی ها و ایرانیان شکل گرفت، چرا كه شهيد چمران وقتی می خواهند مهریه را ذکر کنند می نویسند پنج سال خدمت به شیعیان ایران . اینها را می توانم به اسم نام ببرم. ارتباط آنان بسیار گرم و صمیمی بود، دکتر گاهی یکی دو شب به خانه نمی آمد و مي رفت بیروت. خانه شان در سور بود. طوری نبود که همیشه در کنار هم باشند. خانم جابر نوشته هایی درباره دکتر دارد که قبل از شهادت دکتر نوشته و نوشته هایی هم بعد از رحلت ایشان دارد که از لحاظ ادبی و در زبان ادبیات عرب فوق العاده زیباست و از بزرگترین روزنامه های لبنان بعضی از متون را چاپ کرده بود. روزنامه السفیر چندين متن فوق العاده زیبا را چاپ کرده بود.» rId5 <ref>سایت نویدشاهد</ref>
==آثار==
«هستند کسانی که جز به مصالح خود نمیاندیشند و احساس آنها، از ابعاد حجمشان تجاوز نمیکند و از روی ضعف، شکست، تنبلی و خودخواهی به پوچی میرسند؛ زیرا خودشان پوچند. اگر یک انقلابی راستین مأیوس گردد؛ کسی که سراسر حیاتش مبارزه، فداکاری، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمّل، حرمان، استمرار و نشاط است، دچار پوچی شود، آنگاه فاجعهای بزرگ رخ داده است.»
<ref>[http://%20http://www.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/Chamran/87/Golchin.aspx سایت جامع فرهنگی شهید آوینی]</ref>
==خاطرات==
نشسته بود زار زار گریه میکرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه میدانستم این جوری میکند؟ میگویم: «مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته.» کی باور میکند؟<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 1)</ref>
سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد؛ استاد دو نمره ازش کم کرد؛ شد هجده، بالاترین نمره.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 7)</ref>
نشسته بود زار زار گریه میکرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه میدانستم این جوری میکند؟ میگویم: «مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته.» کی باور میکند؟<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 1)</ref>سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد؛ استاد دو نمره ازش کم کرد؛ شد هجده، بالاترین نمره.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 7)</ref> چند بار رفته بود دنبال نمرهاش. استاد نمره نمیداد. دست آخرگفت: «شما نمره گرفتهای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست میدهد.» خودش میخندید. میگفت: «کارم تمام شده بود؛ نمرهام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم.»<ref>کتاب. (یادگاران، ج 1، ص 12)</ref> ماهی یکبار، بچّههای مدرسه جمع میشدند و میرفتند زبالههای شهر را جمع میکردند. دکتر میگفت: «هم شهر تمیز میشود، هم غرور بچهها میریزد». <ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 22)</ref> گفته بود: «مصطفی! من از تو هیچ انتظاری ندارم الّا اینکه خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چهقدر دلم میخواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم. <ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 30)</ref>تلفنی بهم گفتند: « یهمشت لات ولوت اومدن میگن میخوایم بریم ستاد جنگهای نامنظم.» رفتم و دیدم؛ ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت:« آقای دکتر خودشون گفتن بیاین.» میپریدند، از روی گودال، رود، سنگر. آرپیجیزنها را سوار میکردند ترک موتور، میپریدند. نصف بیشترشان همان وقتها شهید شدند. <ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 37)</ref>وقتی کنسروها را پخش میکرد، گفت: «دکتر گفته قوطیهاشو سالم نگه دارین.» بعد خودش پیداش شد، با کلّی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطیها را فرستادیم روی اروند. عراقیها فکر کرده بودند غوّاص است؛ تا صبح آتش میریختند. <ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 52)</ref> ماکتهایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر میرسید موشک تاو است. عراقیها تا دیدند، بهش شلیک کردند؛ تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بیخیال شدند. فکر این جایش را نمیکردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش، گفتم: «دکتر جان! نقشةمان گرفت؛ هشت تا تانک زدیم.»
<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 57)</ref>دستور این بود: یک تراورس، یک موتور برق ماهی یکبار، بچّههای مدرسه جمع میشدند و دو عدد لامپ. یک الاغ میرفتند زبالههای شهر را با اینها مجهز میکردیم و میفرستادیم پشت تپّهجمع میکردند. باید آتش تهیّهشان را میدیدی. فکر میکردیم اگر با این همه مهمّات بهمان حمله میکردند، چه کار میکردیم. آنها دکتر میگفت: «هم شهر تمیز میشود، هم لابد به این فکر میکردند که این تانکها از کجا پیدایشان شده استغرور بچهها میریزد».<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 8522)</ref>
گفته بود: «مصطفی! من از تو هیچ انتظاری ندارم الّا اینکه خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چهقدر دلم میخواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.<ref>[http:کتاب (یادگاران، ج 1، ص 30)<//%20httpref>تلفنی بهم گفتند://navideshahed« یهمشت لات ولوت اومدن میگن میخوایم بریم ستاد جنگهای نامنظم.com/fa» رفتم و دیدم؛ ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت:« آقای دکتر خودشون گفتن بیاین.» میپریدند، از روی گودال، رود، سنگر. آرپیجیزنها را سوار میکردند ترک موتور، میپریدند. نصف بیشترشان همان وقتها شهید شدند.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 37)</indexref>وقتی کنسروها را پخش میکرد، گفت: «دکتر گفته قوطیهاشو سالم نگه دارین.php?Page=static&UID=111834 سایت نویدشاهد]» بعد خودش پیداش شد، با کلّی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطیها را فرستادیم روی اروند. عراقیها فکر کرده بودند غوّاص است؛ تا صبح آتش میریختند.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 52)</ref>
احمد کشوری جزو هیئت همراه دکتر چمران بود که با هم به کردستان رفتندماکتهایم را کار گذاشتم. شهید شیرودی هم به پایگاه منتقل شده بد نشده بود و خیلی زود، با او صمیمی شد و در تیم او قرار گرفت. خبر درگیریهای شدید پاوه از دور به نظر میرسید موشک تاو است. عراقیها تا دیدند، بهش شلیک کردند؛ تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و دکتر چمران در محاصره مزدورهای وطنفروش قرار گرفته بودبیخیال شدند. تیم پروازی احمد، نخستین گروه عملیاتی بود فکر این جایش را نمیکردند که راهی کردستان شدمن جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. ما به اتفاق شهید سهیلیان وارد منطقه شدیمتا دیدمش، گفتم: «دکتر جان! نقشةمان گرفت؛ هشت تا تانک زدیم. با حملات پی در پی، دشمن را تار »<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 57)</ref>دستور این بود: یک تراورس، یک موتور برق و مار کردیم دو عدد لامپ. یک الاغ را با اینها مجهز میکردیم و دکتر چمران و گروهش میفرستادیم پشت تپّه. باید آتش تهیّهشان را از حلقه محاصره دشمن بیرون آوردیممیدیدی. پاوه هم نجات پیدا کردفکر میکردیم اگر با این همه مهمّات بهمان حمله میکردند، چه کار میکردیم. در واقع منطقهای آنها هم لابد به این فکر میکردند که محل شروع درگیریها بود، این تانکها از لوث وجود دشمن، پاک شدکجا پیدایشان شده است.<ref>کتاب (یادگاران، ج 1، ص 85)</ref><ref>[http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=111834 سایت نویدشاهد]</ref>
احمد کشوری جزو هیئت همراه دکتر چمران بود که با هم به کردستان رفتند. شهید شیرودی هم به پایگاه منتقل شده بود و خیلی زود، با او صمیمی شد و در تیم او قرار گرفت. خبر درگیریهای شدید پاوه میرسید و دکتر چمران در محاصره مزدورهای وطنفروش قرار گرفته بود. تیم پروازی احمد، نخستین گروه عملیاتی بود که راهی کردستان شد. ما به اتفاق شهید سهیلیان وارد منطقه شدیم. با حملات پی در پی، دشمن را تار و مار کردیم و دکتر چمران و گروهش را از حلقه محاصره دشمن بیرون آوردیم. پاوه هم نجات پیدا کرد. در واقع منطقهای که محل شروع درگیریها بود، از لوث وجود دشمن، پاک شد.<ref>[http://%20http0http://www.aviny.com/rahiyan_noor/revaiat-eshgh/khatere/24.aspx سایت شهیدآوینی]</ref>
نمره 21!!!
*شهادت
محمد مقدمپور پیش از آن به جبهه دهلاویه نرفته بود به همین جهت دکتر او را به روی خاکریز برد تا مواضع و شرایط را برایش توضیح دهد. آتش خمپارهی دشمن که از نخستین لحظههای بامداد به غیر از رستمی قربانیهای دیگری را هم گرفته بود، بار دیگر آغاز شد. دکتر همان دم دستور داد تا متفرق شوند و از یکدیگر فاصله بگیرند. رزمندگان به سرعت متفرق شدند و هر کدام در گودالی پناه گرفتند. خمپاره در اطرافشان منفجر شد. اما سومین خمپاره درست پشت پای دکتر فرود آمده بود، هر سه نفرشان را بر زمین انداخت. ترکشهای خمپاره سوم به سه نقطه برخورد کرده بود؛ به سینه حدادی، به صورت مقدمپور و پشت سر دکتر چمران، حدادی و مقدمپور در دم جان سپرده بودند ولی دکتر... .در بیمارستان سوسنگرد، پزشکان برای بازگرداندن او به زندگی عملیات احیا را انجام دادند اما این اقدامات نیز سودی نداشت به ناچار آمبولانس به سوی اهواز به راه افتاد اما تنها توانستند جسم بیجان او را به این شهر برسانند.<ref>[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225 سایت صبح]</ref>
*پدر
بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصد و پنجاه تایشان.<ref>یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 19
</ref>
*لیلی و مجنون
گفتم: "مصطفی من عصر که داشتم کنار کارون قدم می زدم احساس کردم اينقدر دلم پُر است که می خواهم فرياد بزنم. احساس کردم هر چه در اين رودخانه فرياد بزنم، باز نمی توانم خودم را خالي کنم. آن قدر در وجودم عشق بود که حتی تو اگر می آمدی نمی توانستی مرا تسلی بدهی."
خنديد و گفت: "تو به عشقِ بزرگتر از من نياز داری و آن عشق خداست. بايد به اين مرحله از تکامل برسی که تو را جز خدا و عشق خدا هيچ چيز راضی نکند. حالا من با اطمينان خاطر می توانم بروم...."<ref>نيمه پنهان ماه، ص۴۴</ref>
من از حرف آقای صدر تعجب کردم. گفتم: "من قدرش را می دانم."
و شروع کردم از اخلاق مصطفی گفتن. آقاي صدر حرف مرا قطع کرد و گفت: "اين خلق و خوی مصطفی که شما می بينی، تراوش باطن اوست و نشستن حقيقت سير و سلوک در کانون دلش.<ref>نيمه پنهان ماه، ص۳۲</ref>
==پانویس==
<references />
== ردهها ==