==زندگی نامه==
شهیدایاز(ایازعلی) شاهی در نوزدهم شهریور، 1340 در روستای بویاغچی در یک خانواده فقیر و پرتلاش پس از نه ماه انتظار پر از مهروعاطفه خانواده و مادر و در یک روز نسبتاً گرم را دخترعمویش برحسب عادتی که داشت، ایازعلی گذاشت ایشان در یک خانواده پرجمعیت 11 نفری که فرزند پنجم خانواده بود روزبروز در آغوش گرم و پراز مهرومحبت مادر، بزرگ و بزرگتر می شدند هر چه قدر بزرکتر می شدند نشاط و شادابی روز افزونی به خانواده اش می بخشیدند و جذابییت وی در خانواده بیشتر می شد مخصوصاً پیش مادرش که لحظه به لحظه نوزادی و خردسالی را پیش فرزندش گذرانده بود. در یک روز تابستانی که ایازعلی با بچه های همسایه در حیاط و کوچه بازی می کرده که در حین سنگ بازی یکی از سنگها به سر ایاز علی خورده بود و سرش شکسته بود که مادرش با دادوفریاد به طرف کوچه دویده و با گریه به مادر یکی از همبازیهای ایازعلی گفت چرا گذاشتید سر تنها پسرم را بشکنند که این جمله ناشی از محبت بی نظیر مادرش به ایازعلی بوده است.
البته قالب ذکر است ناصر اسرافیلی نیز بعد از روایت این خاطرات وبعد از گذشت مدت کمی در جبهه جنگ به شهادت رسیدند .
==وصیت نامه==