==خاطرات==
آخرین باری بود که میخواست برود، نگاهش مدام به بچههایش بود و بچهها را میپایید، اما نگاه خدا را بر تمام دلبستگیهایش ترجیح میداد، به خواهرش گفت : لطفا بچه هایم را به خانهی پسر خاله ام ببرید تا رفتن مرا نبینند و گریه نکنند . خواهرش آنها را در آغوش کشید و زیر گلویش را بوسید . بچهها رفتند و او محکم تر از همیشه بند پوتینهایش را بست . او با صورتی نورانی رفت . نوری که نیامدنش را برای ما باور کردنی کرد .1<ref>[http://%20http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/%203677 3677 سایت شهدای ارتش]</ref>
==پانویس==
<references />