==خاطرات==
اخلاقش خیلی خوب بود و میامد خانه تا وقتی میخواست برود اصلا نمیفهمیدم ان قدر خوب بود فرزند هفتم بود و توی تظاهرات شرکت میکرد عضو بسیج بود و بعدا رفت سربازی و شغل اش اهنگری بود اخلاق او خیلی مهربان بود ووقتی میخواست برود سربازی اصلا باور نمیکردم که پسرم شهید شود و مادر شهید باشم و مادر ناراحت و گریه زاری نکنی او می گفت و لیاقت میخواهد که مادر شهید باشی. خوشا به حال ایشان که مادر شهید هستند و اخرین بار که میخواست برود به بدرقه رفتم و بعد از چند روزی نامه امد و نامه دوم دیگر نیامد که شهید شد. او امد اصلا تعریف نمیکرد و مسی را نصیحت میکرد و میگفت صبر و استقامت داشته باشید و افتخار من است پسر شهیدم و او حدودا 20 سالگی بود شهید شد و وقتی میخواست برود و ما را فی بودیم و میگفتیم نکند یک دفعه عقب بیافتی. خبر شهادت اش را در ان روز که پدرش مغازه داشت و من رفتم خانه دفترم و رفتم انجا و نوه ام گفت چرا نیامدی چند روز گفتم پسر همسایه مان شهید شده و نیامده ام و پسرم برگشت و دیدم پسرم اشک توی چشمانش است و گفت به من گفت اصلا متوجه نشدم و دیدم شوهرم گریه میکنی و گفتم چه شده و گفت ابولقاسم زخمی شده و گفتم بروم بیمارستان و صبر کن و فردا صبح رفتیم بهشت معصومیه رفتم دیدمش. انشالله خداوند قبول کند مایه افتخار من هست.<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/2918 سایت شهدای ارتش]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:1002344KAKA004-001.jpg
Image:1002344KAKA003-001.jpg
Image:1002344KAKA002-001.jpg
Image:1002344KAKA001-001.jpg
</gallery>
==پانویس==
<references/>