اصغر صادق نژاد - يكى از همرزمان وى - درباره خصوصيات اخلاقى او می گويد: در بعضى از غروبها وقتى هوا كمى خنك تر مى شد، تعدادى از بچه هاى گردان امام محمد باقر(ع) با هم فوتبال بازى می کردند. روزى به دليل ادامه بازى و تقارن نماز مغرب و عشاء قرار شد كه ضربات پنالتى دو تيم نتيجه را مشخص كند تا همه به نماز اول وقت برسند. بچه ها تصميم گرفتند كه دو نفر به جاى دو تير دروازه بايستند تا مسير دقيق توپ مشخص شود. عليرضا بلباسى كه از چادر فرماندهى ناظر بچه ها بود با مشاهده ايستادن دو نفر به جاى دو تير دروازه خيلى سريع به طرف بچه ها دويد و بسيار ناراحت و غمگين گفت: «اين چه كارى است؟ چرا به عنوان تير دروازه ايستاده ايد؟ بسيجى ارزش دارد، ارزش بسيجى خيلى بالاست، قدر خودتان را بدانيد.» اين برخورد ايشان همه بچه ها را به فكر فرو برد و بر علاقه و عشقشان نسبت به برادر بلباسى افزود.
همسر عليرضا درباره آمادگى او براى شهادت می گويد: چند ماه پس از گذشت مجروحيت عليرضا، زمانى كه به منطقه بازگشت، پنج روز بعد راننده او تمام وسايلش را براى ما برگرداند. وقتى آنها را بررسى كردم متوجه شدم كليه جزوه هاى فرماندهى و وسايلى را كه در اين چهار سال با خودش به جبهه برده براى ما فرستاده است. خيلى نگران شدم و به سپاه رفتم و به آقاى عباباف فرمانده سپاه قائمشهر مراجعه كردم. آقاى عباباف گفت: «عليرضا امروز با من تماس گرفته و حالش خوب است.» پيغام گذاشتيم كه با ما تماس بگيرد. وقتى عليرضا با منزل تماس گرفت، باورش نمىشد كه من اين قدر ناراحت شده باشم. گفت: «همسرم اين حركتها نشانه است؛ نشانه خبر شهادت. يعنى خبر شهادت را يكدفعه براى شما می آورند و شما هم بايد آماده پذيرفتن اين خبر باشيد.»
او درباره نحوه شهادت عليرضا بلباسى می گويد: در يكى از آخرين روزهاى زندگى مشتركمان وقتى با هم صحبت می کرديم وصيت نامه خود را به من داد تا بخوانم آن را خواندم و پرسيدم چرا ننوشتى شما را كجا دفن كنند؟ نگاهى به من كرد و سرش را پايين انداخت به طورى كه از سؤالم پشيمان شدم. پس از چند لحظه لبخند زد و گفت: «وقتى در عمليات كربلاى 4 مجروح شدم مرا به منزل آوردند و من از خانواده هاى بچه هاى مفقود و شهيد خجالت می کشيدم كه نتوانستم پيكر فرزندانشان عقب بياورم. از خدا خواستم مرا مانند فرزندانشان طورى به شهادت برساند كه پيكرم در بيابان بماند.» درآن لحظه به ياد خاطره يكى از دوستان عليرضا افتادم كه می گفت: هرگاه عملياتى تمام مى شد و ما به عقب برمی گشتيم، اگر كسى دست خالى برمی گشت ناراحت مى شد و می گفت: «چرا دست خالى می آييد، بايد يك شهيد يا مجروح را همراه خودتان بياوريد.»
==وصیت نامه==
يونس محسنپور درباره نحوه شهادت وى می گويد: در منطقه عمومى شلمچه در نوك شمشيرى جاده اى وجود داشت كه نيروها در آن عمليات كرده بودند. اين منطقه به شكل مارى بود كه هر كس بر آن مسلط بود بر كل منطقه تسلط داشت. فشار دشمن بر اين منطقه بسيار زياد بود و لازم بود جلوى دشمن در عبور از اين منطقه گرفته شود. نيروهاى گردان امام محمد باقر(ع) به فرماندهى بلباسى و جانشين (شهيد) موسى محسنى سه بار وارد عمليات شدند و از كل گردان به جز ده تا پانزده نفر كسى باقى نمانده بود و بقيه مجروح يا شهيد شده بودند. بلباسى هم مجروح شده بود. مرتضى قربانى - فرمانده لشكر - گفت: «گردان امام محمد باقر بايد در منطقه عمل كند.» بلباسى گفت: « من نيرو ندارم و پانزده نفر بيشتر نيستند. نيرو بدهيد مىروم، ولى اگر با اين وضع تكليف است، مى روم.» فرمانده لشكر گفت: «تكليف است.» و شهيد طوسى و عبداللَّه عمرانى نيز گفتند چون فرمانده دستور داده تكليف است. بلباسى و محسنى نيروها را آماده كردند. موقع رفتن موسى محسنى، دستى به پشت طوسى زد و گفت: «ما رفتيم ولى به زن و بچه هايمان رحم كنيد و جنازه ما را بياوريد.» آنها به اتفاق رفتند. آتش دشمن بسيار شديد بود. با بىسيمچى تماس گرفتم، گفتم بابا بزرگ - بلباسى - را مىخواهم. بىسيمچى گفت: «بابا بزرگ خوابيده.» گفتم بگو ان شاء اللَّه بروند كربلا بعد بخوابند. گفت: «بابا بزرگ رفت كربلا و خوابيد.» فهميدم بلباسى شهيد شده است. فرداى آن روز محمدحسن قاسمى طوسى و حميدرضا نوبخت دو تن از فرماندهان لشكر براى آوردن جنازه ها رفتند كه خود آنها نيز شهيد شدند و جنازه همگى آنها در منطقه عملياتى باقى ماند.
سلمان متدين كه خود شاهد شهادت بلباسى بود صحنه شهادت را چنين توصيف كرده است: «ساعت يازده شب بود كه بلباسى نيروها را هدايت می کرد و براى شكستن خط تلاش می کرد. فاصله ما با نيروهاى دشمن صد متر و با نيروهاى خودى دو هزار متر بود. بلباسى درون چاله اى رفت كه بر اثر اصابت خمپاره ايجاد شده بود. در همين هنگام خمپاره اى درست روبروى او منفجر شد و تركش بر سينه او اصابت كرد و قسمتى از صورت او را برد.»
جنازه عليرضا بلباسى در منطقه عملياتى به جا ماند و پس از نُه سال در سال 1374 شناسايى شد و پس از انتقال به زادگاهش در گلزار شهداى قائمشهر به خاك سپرده شد. از وى به هنگام شهادت يك پسر به نام ياسر هفت ساله و يك دختر به نام آمنه دو ساله به يادگار ماند. <ref>[http://%20http://navideshahed.com/fa/news/438783 سایت نوید شاهد]</ref>
منبع سایت نوید شاهد==پانویس==http://navideshahed.com/fa/news <references /438783>