ویرایش‌ها

شهید عمو حسن

۳۶۲ بایت حذف‌شده، ‏۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۰۴
 
==خاطرات==
  ===*کاغذهای یادگاری عمو حسن=== 
عمو حسن اذان که گفت، دل غربت زده همه بچه های گردان را ربود. چه اذانی! مثل نسیم پیچ و تاب می‌خورد و می‌رفت به سمت کرخه.1 مثل آبشار می‌ریخت روی صخره‌ها و مثل جویبار به طرف ما بازگشت. حتما گون‌ها2 سر راهش به رقص می‌افتادند؛ حتما پونه های کوهی، با نوازشش، عطر وحشی می‌افشاندند و کبک‌ها و غزال‌های گریخته از سر و صدای توپ‌ها، آرامش می‌یافتند.
 
 
 
عمو حسن بچه ایران بود. شانه‌هایی داشت مثل دماوند پهن، و قامتی مثل البرز ایستاده، دلش مثل دریای مازندران با سخاوت بود و مثل آیینه، صاف و زلال. به جبهه عشق می‌ورزید؛ مثل عشق خورشید به تابیدن؛ مثل عشق چشمه‌ها به جوشیدن و قل قل کردن. هر وقت که به جنگ می‌آمد، نورانی‌تر می‌شد و به موهای مخملی نسیم خورده‌اش، برق می‌افتاد.
 
 
 
برای چندمین بار بود که باروبندیلش را بسته بود و آمده بود نزدیکی‌های خط. با هزار التماس و قربان صدقه رفتن، آمده بود به کرخه تا بزند به دل خط مقدم، و مثل منوّر میان بچه های با صلابت بسیج بدرخشد و بابای خوبی برای بچه های غریب باشد. عمو حسن اذان که می‌گفت، آدم به معراج می‌رفت؛ به معراج دلدادگی و صفا؛ به معراج ایثار. حاجی رضا، فرمانده گردان، خبر حمله را بعد از نماز گفت. بچه‌ها مثل زنبق‌های آبی شکفتند. باید هر چه زودتر خودمان را آماده می‌کردیم برای رفتن به خط در آن سوی بلندی‌های کرخه. همه آماده شدیم. شب، جبهه را توی بغل گرفته بود. آسمان پر از ابر بود. گفتم:«آسمان بعد از این همه شب که صاف بود، حالا ابری شده! این هم یکی از معجزه های شب حمله! چشم دشمن کور!»
 
 
 
سوار ماشین‌هایمان شدیم. عمو حسن جلوتر از همه بالا پرید. دور پیشانی بلندش را پیشانی بند سبزی پوشانده بود: یا فاطمة الزهرا ادرکینی!
 
 
ـ قربانت بروم بی بی! ما دل به عنایت تو داریم. باز هم پیش ما بیا؛ اما این بار دلمان را ببر به کربلا. نکند جایمان بگذاری!
 
 
عمو حسن بود که زیر لب زمزمه می‌کرد. بچه‌ها خاموش بودند؛ مثل ستاره های پشت ابر. چشم‌هایشان هوس چشمه شدن داشت. دلشان روضه می‌خواند؛ روضه قتلگاه؛ روضه قمر بنی هاشم؛ روضه علی اکبر رشید.
 
 
ماشین‌ها از شیار دره‌ها گذشتند. از دشت‌های خالی، خاموش و گرفته راه گرفتند تا سر از خط مقدم در بیاورند. دلم رودی بود که پشت سدی نفس گیر، از پا افتاده بود. به ابرها نگاه کردم و گفتم:«خدا!... یعنی نصیب ما هم می‌شود که این سد را بشکنیم و جاری بشویم به دشت بهشت؛ به بستان بی بلا و پر فرشته جنّت!»
 
 
عمو حسن زیر لب می‌خواند. خوب گوش کردم. خدای من! اذان می‌گفت. آن هم در این تاریکی بی وقت. ریش بلندش چه موجی گرفته بود. پیراهن خاکی ساده‌اش چه تابی داشت. به خط رسیدیم. تک و توک سر و صدای آتش توپخانه دشمن، گوشنوازمان شد. از ماشین‌ها به نرمی پایین آمدیم. عمو حسن کلاشش را روی زمین گذاشت. رو کرد به کربلا و سلام شیرینی داد. بچه‌ها رفتند پشت خاکریزها. عمو حسن زانوانش را تا کرد، روی خاک افتاد، پیشانی به خاک سایید و آرام گریه کرد.
 
 
 
چه حالی داشت پیرمرد! چه اقبالی! چه سعادتی! من و عمو حسن و جواد، توی یک سنگر بودیم. گفتم:« خدایا به خاطر من نقل و نبات 4 بفرست. من کامیاب شوم؛ اما عموحسن و جواد بمانند. من که کوچک‌ترم برای دیدنت دل ندارم. پاهایم دارد ضعف می‌رود. پاهای عمو حسن و جواد حالا حالاها قوتشان از پاهای من بیشتر است. خدایا من برای دیدنت، قرار ندارم! زودتر قبولم کن!»
 
 
 
عمو حسن به کربلا چشم دوخته بود. به افقی که چشم دوخته بود، نگاه کردم. احساس کردم دایره ای کوچک در دل ابرها باز شد. گنبدی نورانی با دوتا گلدسته بلند و زیبا؛ از آنجا به من خندیدند. ذوق کردم. چشم‌هایم را مالیدم. ابرها ناگهان بسته شدند. جواد که داشت با دوربین، خط عراقی‌ها را می‌کاوید، آهسته گفت:«پس کی دستور می‌رسد؟ وای خدا!»
 
 
 
عمو حسن قرآن می‌خواند. سوره حشر مثل آبشار روانی از لب‌هایش بیرون می‌تراوید. انگار آیه آیه‌اش، پروانه پروانه می‌شد، می‌رفت به آسمان. خوب گوش کردم. چه لذتی داشت صدایش. مثل اذانش، رویایی و غریب بود. زیر لب گفتم:«چه صفایی داری عمو حسن! نکند امشب دستم را نگیری. می‌ترسم تنها بروی و من تنها بمانم.»
 
 
 
نگاهم کرد. چیزی نفهمیده بود. لبخند زدم. گفت: اگر به آسمان برویم، هم امام حسین(علیه السلام) را زیارت می‌کنیم، هم کربلایی‌ها را و هم از آن بالا کربلا را! مگر نه؟» تو فکر رفتم. عمو حسن سرم را در بغل گرفت. پیشانی‌ام را بوسید و با خنده گفت:«امشب شب عجیبی است!»
 
 
 
گریه‌ام گرفت. اشک‌هایی که هوس شکفتن داشتند، زود شکفتند؛ اما عمرشان کوتاه بود و خیلی زود روی ساحل گونه‌هایم پرپر شدند.
 
 
عملیات شروع شده بود. با رمز مقدس یا زهرا(علیهاالسلام) زدیم به آن طرف خط. عمو حسن مثل غزال جوانی دوید توی دشت. صدای توپ بیشتر شد. خمپاره‌ها زوزه کشیدند. تیر بارچی های دشمن چرتشان برید و دیوانه شدند. جبهه دل آشوب شد. آسمان، لباس زرد و سرخ و آبی منوّر پوشید. الله اکبر!
 
 
 
دنبال مسؤول دسته مان بودیم. عمو حسن پشت سرش بود. سینه خیز بودیم که کسی از جلو آمد و داد زد:«این راه درست پاک نشده است. هنوز مین دارد! همین جا بمانید! جلوتر نروید!» پشت تپه کوچکی گیر کردیم. همه از خط خودشان جلوتر رفته بودند. باید راه باز می‌شد. باید به آن‌ها می‌رسیدیم. این را مسؤول دسته مان، مرتضی حمیدی، گفت.
 
ـ خدایا نکند لیاقتش را نداریم! نکند تا همین جا بسمان است! نکند ما باید بمانیم و بعد هم دست از پا درازتر، با رویی سیاه برگردیم عقب! خدایا!
رفیقان می‌روند نوبت به نوبت خوش آن روزی که نوبت بر من آید...
کاغذهای سر بسته یادگاری عمو حسن را از جیبم بیرون آوردم. بویشان کردم. بوی پیرمردی را می‌داد که دلی جوانتر از منِ پانزده ساله داشت. بهشان نگاه کردم. به دلم زد همه را باز کنم و اسم خودم را با خط عمو حسن ببینم. یکی یکی بازشان کردم. دلم داشت به هم ریخت. دست‌هایم لرزیدند. پلک‌هایم وا رفتند. چشم‌هایم ابر گرفتند. روی همه کاغذها نوشته شده بود: عمو حسن!  ===پی نوشت ها:===   1ـمنطقه ای در مغرب خوزستان که رودی با همین نام در آنجا جریان دارد.  2ـ نوعی از گیاهان وحشی بیابان.  3ـ تیر و گلوله.  پدید آورنده : مجید ملامحمدی ، صفحه 12<ref>[http://%20http://www.hawzah.net/fa/magazine/magart/3674/3682/19926 سایت پایگاه اطلاع رسانی حوزه]</ref>
==پانویس==
  <references />
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش