ویرایش‌ها

شهیداصغر جلالی احمدپور

۳۸ بایت اضافه‌شده، ‏۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۴۰
/* خاطرات */
• به خاطر دارم زمانی که من و برادرم اصغر کوچک بودیم روزی مادرم ما را تنها گذاشت و بیرون رفت . ما هم از فرصت به دست آمده شروع کردیم به فوتبال بازی کردن که ناگهان توپ را محکم شوت کردم و توپ به شیشه ی اتاق خورد و شکست . خیلی ترسیده بودم . وقتی مادرم به خانه آمد ایشان جلو رفت و به مادر گفت : مادرجان شیشه را من شکستم و مادرم او را خیلی سرزنش کرد و کتک زد. هیچ موقع آن صحنه از ذهنم بیرون نمی رود.
• یک شب خواب دیدم که به مکه رفته ام و وقتی برگشتم فرزندم اصغر را در راه آهن دیدم . جلو آمد و دسته گلی به من داد . گفتم : مادرجان مگر شما شهید نشدی ؟ گفت : نه مادر من زنده ام و هر کجا که اراده کنم می توانم بروم . او را در بغل گرفتم و بوسیدم و بعد از آن هم با من خداحافظی کرد و رفت و از خواب بیدارشدم .
منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5886سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش