• یکی از دوستانم که همراه شهید اصغر حجازی بود نحوه شهادت ایشان را این گونه بیان می کند که ما در مرحله مقدماتی عملیات مهران در منطقه مهران بودیم که ایشان توسط تیرکالبیر از ناحیه پا مجروح شد و داخل یک گودالی سنگر گرفت ما نیز به علت عقب نشینی نیروهای عراقی به جلو رفته بودیم که عراقی ها شروع کردند به بمباران شیمیایی . ایشان نیز به خاطر مجروحیت شدیدی که داشتند نمی توانستند از جا بلند شوند و این نوع بمب های شیمیایی تاول زا بود به همین علت ایشان در حالی که زنده بود به واسطه تاول هایی که در بدنشان زده شده بود زنده زنده سوختند و به شهادت رسیدند .
• یادم هست بعد از برگزاری مراسم هفتم برادر شهیدم اصغر حجازی یک شب در خواب دیدم که در مسجد صاحب الزمان هستم و دم در نشسته ام که ناگهان محوطه ی اطرافم نورانی شد و یک شخصی با لباس نظامی وارد شد . اول او را نشناختم ولی بعد از اینکه کمی نزدیک تر شد دیدم که برادرم اصغر است. به او گفتم : اینجا چه می کنی ؟ مگر مجروح نشدی ؟ مگر شهید نشده ای ؟ با خنده به من گفت : من شهید شده ام ولی این مراسم را که برای شهید نمی گیرند. بگویید پرچم های سیاه را جمع کنند و به جای آن چراغانی کنند و جشن بگیرند چون کسی که به شهادت می رسد به مقام بالایی دست یافته است . در حین صحبت بودیم که از خواب بیدار شدم.
• یادم هست زمانی که برادرم اصغر حجازی و یکی از همسایه ها به نام شهید پوراکبری برای گذراندن آموزش رزم مقدماتی می رفتند با همدیگر عهد بستند که با هم به منطقه بروند ولی برادرم از آموزش زودتر به خانه آمد چون شهید پوراکبر در حین آموزش مریض شده بود. آنها با هم قرار گذاشته بودند که هر کدام زودتر به شهادت رسید دست یکی دیگر را بگیرد و او را به نزد خود ببرد که برادرم وقتی شهید شد بعد از شش ماه شهید پوراکبر را به نزد خود برد و به قول خود وفا کرد.<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6554 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />