ویرایش‌ها

شهیداسماعیل چنارانی

۱۶ بایت حذف‌شده، ‏۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۴۱
/* خاطرات */
- روزی که اسماعیل می خواست به جبهه برود مادرش به حسب ظاهر دلش نمی خواست که اوبرود و می گفت : فرزندانت هنوز کوچک هستند اودر جواب گفت : من آرزوی شهادت را دارم و می خواهم به جبهه بروم وگفت: فرزندان من بهتر از فرزندان امام حسین (ع) که نیستند خداوند نگهدار همه است و آنها را هم حفظ می کند .
- اسماعیل یک روزقبل از اعزام به جبهه به مسئول پایگاه بسیج گفته بود که به دلایلی از رفتن به جبهه منصرف شده ام اسم من را از لیست حذف کنید همان شب او خواب می بیند که حضرت زهرا (س) کنار پنجره منزلمان برادرم را صدا می زند ومی گوید اسماعیل بلند شو که ازنیروها ی ما عقب می مانی وروز بعد ازاسماعیل به پایگاه می رود و جریان را تعریف می کند ومی گوید که نام مرا از لیست حذف نکنید من می خواهم به جبهه بروم وقتی مسئول پایگاه ازموضوع باخبر می شود به اسماعیل می گوید شما این بار را نرو چون این بار دیگر برنمی گردی برادرم با اشتیاق می گوید : حضرت زهرا(س) مرا خواسته شما می گویی نرو بزرگترین آرزوی من شهادت است که انشاءا… به آن می رسم .<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206295 6295 سایت یاران رضا]</ref>   
==پانویس==
<references />
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش