==خاطرات==
- موقعی که براتعلی زخمی شده بود، برای اینکه خانواده از این جریان باخبر نشده و ناراحت نشوند. با کسی در این مورد صحبت نکرد. زمانی ما متوجه مجروحیت او شدیم که با عصا وارد خانه شد. ما با تعجب علت را از او سئوال کردیم. در جواب با خنده گفت: چیزی نیست جراحتی جزئی است که در جبهه برداشته ام .
- در اوایل جنگ یک شب که براتعلی برای گشت شبانه به بسیج رفته بود، حدود ساعت یک نیمه شب به خانه برگشت و بدون هیچ سر و صدایی رفت و سر جایش خوابید. در همان لحظات بود که برای شیر دادن بچه از خواب بلند شدم که در همین حال براتعلی را دیدم که متحیر و نگران از خواب بلند شده و این طرف و آن طرف می رود. از او پرسیدم چه خبر شده است؟ گفت: فکر کردم که در جبهه ام و دنبال انجام مأموریت خود هستم .<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206243 6243 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />