آخرین باری که برادرم مهدی می خواست به جبهه برود با همدیگر عکس گرفتیم . به ایشان گفتم اگر می شود ، این دفعه نرو من می خواهم بروم . مادر تنها است . ولی او می گفت : خیر وظیفه ی من است . می خواهم بروم در ادامه گفت : این دفعه من می روم و بر نخواهم گشت .
وقتی ما به اتفاق مهدی جوانبخت در جزیره مجنون و تنگه چزابه بودیم یادم هست ، وقتی عقب نشینی کردیم باران می آمد . ایشان اعلام کرده بودند در محلی که بودیم ، برویم . بعد از استقرار به ایشان گفتم : اینجا خطرناک است . بیایید از اینجا به بستان برویم . ایشان گفتند ما از خانه و روستا خداحافظی کرده ایم و به جبهه آمده ایم . خط و غیر خط فرقی نمی کند . بالاخره یک روز باید رفت چه بستان باشد یا غیر بستان همین جا هستیم تا ببینیم چه می شود ما هم به دستور ایشان آنجاد ماندیم و بعد از عملیات به مقر خود بازگشتیم .
یک شب خواب دیدم که همه ی ما با یکدیگر نشسته بودیم و شهید مهدی یک کاغذ در دستانشان بود و شوخی می کرد . من یکدفعه بلند شدم و کاغذ را گرفتم و دستم به صورت شهید خورد و او یکدفعه به من نگاه کرد و گفت : عمو ناراحت شده است . من به برادرش حاجی حسن گفتم : مثل اینکه مهدی آقا از من ناراحت شده که کاغذ را از دستم گرفتند . در همین لحظه از خواب بیدار شدم.<ref>[http://%20%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6144 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />