اسماعیل دوستان اسماعيل كه برادر بزرگتر بود براي ايجاد انگيزه در برادرانش ،در دوران بچگی به آنها پول مي داد تا به مسجد بروند. تولد==زندگی نامه==
اول خرداد ۱۳۳۷ ، در شهرستان مراغه به دنيا آمد . تولدش همزمان با روز عید قربان بود,به همين دليل بر او نام اسماعيل نهادند . پدرش كشاورز بود و خانواده از موقعيت اقتصادي خوبي برخوردار نبود .
*مبارزات دوران انقلاب
*ورودبه سپاه
*ازدواج
*حضوردرجبهه
*فرمانده گروهان
*معاون فرمانده گردان
*شهادت
اسماعیل و نيروهاي تحت امرش در محوري كه پيشروي مي كردند به ميدان مين و موانع سيم خاردار برخوردند ؛ در حالي كه دوشكاهاي دشمن نيز از مقابل به شدت آنها را زير آتش گرفته بود . در همين هنگام اسماعيل مورد اصابت تير دوشكاي دشمن قرار گرفت . با اين حال به فرمانده گروهان گفت : « شما به سوي دوشكاهاي دشمن حركت كنيد و به من كاري نداشته باشيد . » بدين ترتيب ، سردار اسماعيل دوستان در عمليات كربلاي ۵ در اثر اصابت تير دوشكا به ناحيه كمر و تركش به صورت ، در شلمچه به تاريخ ۲۱ دي ۱۳۶۵ به شهادت رسيد . آرامگاه او در گلشن زهرا در شهرستان مراغه واقع است .
==خاطرات==
به آنها گفتم كجا مي رويد . گفتند حاج اروميان در مسجد سخنراني مي كند و الان نماز شروع مي شود ، مي رويم تا نماز بخوانيم . باغ تا مسجد چهار كيلومتر فاصله داشت كه تمام راه را دويدند .
*← پدرشهید
قبل از تولد اسماعيل از وضعيت اقتصادي بدي برخوردار بوديم . من براي امرار معاش تن به هر كاري مي دادم . مثل بريدن چوب ، رساندن نفت ، كار در ساختمانها و باغها و ... در اين زمان ما در خانه پدرزنم بوديم و بعدها در محله قرخ اياق سكني گزيديم .روزي در باغ بودم . هر سه دوان دوان مي آمدند . به آنها گفتم كجا مي رويد . گفتند حاج اروميان در مسجد سخنراني مي كند و الان نماز شروع مي شود ، مي رويم تا نماز بخوانيم . باغ تا مسجد چهار كيلومتر فاصله داشت كه تمام راه را دويدند .
*← مادرشهید
در مدرسه اگر كسي غذا تعارفش مي كرد نمي خورد . مي گفت نمي دانم كه آن پسر نمازخوان است يا نه .
*← برادرشهید
قبل از انقلاب اسلامي اساسي ترين حركت اسماعيل تشكيل انجمن اسلامي بود كه به علت خفقان ، محلش دائماً تغيير مي كرد . بعد از انقلاب به علت اينكه در اكثر راهپيمايي ها و حركتهاي جمعي شركت مي كرد اسمش در فهرست سياه ساواک درج شده بود و حتي چندين بار مورد ضرب و شتم نيروهاي ژاندارمري قرار گرفت .
*← پدرشهید
در دوران مبارزات انقلاب با اینکه بسيار گرفتار بود . باز هم به من در كار كشاورزي كمك مي كرد . روزي در باغ مشغول كار بودم كه از شهر برمي گشت و بسيار تشنه بود . به او گفتم چرا در شهر چيزي نخوردي و رفع تشنگي نكردي ؟ در جواب گفت : « پدر جان من نمي توانم زماني كه شما در باغ كار مي كنيد چيزي بخرم و بخورم . »
*← همسرشهید
مراسم خواستگاري خيلي ساده برگزار شد . ايشان تشريف آوردند و خودشان را معرفي كردند و گفتند : « ما از لحاظ مالي بي بضاعت هستيم ولي ايمان قوي داريم . » زماني كه براي كلاس اسلحه شناسي ثبت نام كردم ، حاج رحيم ،یکی از آشناها ،فرم مرا مطالعه كرده و با توجه به شناخت قبلي كه از پدرم داشت ،مرا برای ازدواج با اسماعیل پيشنهاد كرد .
*← محمد حبيب اللهي
وقتي ايشان ستاد پشتيباني جنگ را عهده دار شد ، فعاليتهاي زيادي از خود نشان داد . من مي ديدم ايشان اصلاً خسته نمي شود . اولين عملياتي كه با ايشان بودم ، عمليات مسلم بن عقيل بود كه در سومار انجام شد . ايشان كمك فرمانده گردان بود . در اين عمليات نيروهاي خودي زير آتش سنگين دشمن پيش رفتند و از موانع بسيار عبور كردند . او در انجام هر مأموريتي پيشقدم مي شد و با تك تك رزمندگان به صحبت مي پرداخت و حتي در سنگرسازي به بسيجيان كمك مي كرد . اگر سنگري هدف مداوم تانكها بود براي تقويت روحيه بسيجيان به همان سنگر مي رفت و به همه روحيه مي داد .
*← شانه موها درجنگ
اوايل جنگ بود. براى انجام عمليات محدودى آماده مىشديم. عاقبت وقت موعود فرا رسيد. هدف عمليات باز پس گرفتن ارتفاعى بود در منطقه سرپل ذهاب كه از ابتداى جنگ در اشغال دشمن بود. اهميت ارتفاعات در جنگ روشن است و نيروهايى كه در ارتفاعات مستقر هستند با تسلط بر صحنه جنگ، به خوبى مىتوانند با نيروى مقابل نبرد كنند. اگرچه تصرف ارتفاع بسيار سخت است با اين همه برادران با ايمانى قوى براى باز پس گرفتن آن وارد نبرد شدند. طولى نكشيد كه به يارى خداوند، بچهها با شجاعت تمام به طرف فراز ارتفاع پيشروى كردند. دشمن با اينكه از نظر تجهيزات و نيرو كم نداشت اما در برابر اراده آهنين رزمندگان اسلام ارتفاع را خالى كرد. با خالى شدن ارتفاع از نيروهاى دشمن و استقرار نيروهاى خودى، آتش سنگين عراقىها آغاز شد. باران آتش بىوقفه مىباريد و قدم به قدم گلوله توپ يا خمپارهاى منفجر مىشد. بعد از نبردى سنگين و طاقتفرسا، تحمل چنان آتشى براى نيروهاى خودى دشوار بود. هر كس در گوشهاى افتاده بود و از شدت خستگى كسى تاب حركت نداشت. خستگى در چهرههاى غبار گرفته هويدا بود. در اين ميان يكى از بچهها روحيه ديگرى داشت. خنده از لبهايش مىباريد. با هر كسى به نحوى شوخى مىكرد. حضور او در ميان بچهها شگفتى داشت. ناگهان در آن گيرودار صداى رسايش بلند شد: برادران! كى شانه و آينه دارد... بدهد سرمان را مرتب كنيم كه خيلى به موقع است!
*← اسماعیلِ ابراهیم
او اسماعيل بود. مثلِ اسماعيل بود، اسماعيل ابراهيم. از بلا و شدايد رو برنمىگرداند. بر اين اعتقاد بود كه اين انقلاب و اسلام براى ما خيلى گران تمام شده، پس در راه به ثمر رسيدن آن بايد از مال و جان و تمام زندگىمان بگذريم. امروز، روز امتحان است و چه امتحان سختى... در كارها با اعتقاد كامل به خدا توكل كنيد و از او كمك بخواهيد... او اسماعيلِ انقلاب بود. انقلاب كه شروع شد، سال آخر دبيرستان بوديم. اسماعيل بود كه بچههاى مدرسه را براى تظاهرات و راهپيمايى سازماندهى مىكرد. تهديدها و فشارهاى مسوولين مدرسه كوچكترين تأثيرى در اراده و تصميم او نداشت. چنانكه يك روز در حالى كه دانشآموزان در صفهاى منظم رهسپار كلاسهاى خودشان بودند، فرياد رسايش در فضا پيچيد. شعار مىداد. عدهاى از دانشآموزان نيز با او همصدا شدند. كمكم صداى دانشآموزان يكى شد و دانشآموزانى كه به كلاس رفته بودند، به حياط مدرسه باز گشتند. غوغايى به پا شد. همه بىواهمه عليه شاه شعار مىدادند. اسماعيل از بچهها خواست كه راهى خيابانها بشوند. مدير مدرسه در اضطراب و تشويش بود و سعى مىكرد به هر نحوى شده مانع خروج دانشآموزان شود. اما اسماعيل اعتنايى به او نداشت. دانشآموزان پشت سر اسماعيل از مدرسه بيرون ريختند. همه همصدا با اسماعيل شعار مىدادند. قصد ما اين بود كه دانشآموزان دبيرستان همسايه نيز به ما بپيوندند. اما در خروجى دبيرستان را با زنجير قفل كرده بودند و براى دانشآموزان امكان بيرون آمدن نبود. در اين حال با اشاره اسماعيل عدهاى از بچهها به طرف در هجوم بردند و طى چندين دقيقه در را از جا كندند. دانشآموزانى كه در داخل مدرسه محبوس شده بودند، به بيرون سرازير شدند و به ما پيوستند. خيل عظيمى از دانشآموزان به طرف مركز شهر حركت كردند. اين، نخستين بار بود كه دانشآموزان مراغه براى تظاهرات به خيابانها ريخته بودند. انبوه دانشآموزان در حالى كه شعار مىدادند، به مركز شهر نزديك مىشدند. مردم با نگاههاى حاكى از رضايت به ما نظاره مىكردند. با رسيدن ما به چهارراه خواجهنصير نيروهاى شهربانى وارد عمل شدند. دقايقى بعد با پرتاب گازهاى اشكآور و شليك تيرهاى هوايى و ضرب و شتم بچهها توسط مأموران، دانشآموزان متفرق شدند. اما ديگر فضاى رعب و وحشت شكسته شده بود... از آن موقع مأموران رژيم براى دستگيرى اسماعيل در تكاپو بودند.
حركت كنيد و برويد... معطل نشويد...
فرمانده گروهان چيزى نمىگويد. نگفتنى كه خود گفتنى ديگر است: »ولى آقا اسماعيل شما را بايد به عقب برگردانيم..
با من كارى نداشته باشيد. حركت كنيد و برويد... انشاءاللَّه بر دشمن غالب مىشويد.. منبع <ref>فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-۱۳۸۴</ref>
==پانویس==
<references />
ردههای این صفحه : شهیدان استان آذربایجان شرقی | شهیدان سپاه | شهیدان عملیات کربلای5 | شهیدان لشکرعاشورا | شهیدان مراغه | فرماندهان شهید
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:اسماعیل_دوستان}}