ویرایش‌ها

شهید مهدی چهکندی

۲۱ بایت حذف‌شده، ‏۹ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۳۶
/* خاطرات */
مهدی چهکندی در دوران راهنمایی وقتی می خواست به جبهه برود به دلیل این که شناسنامه اش کوچک بود او را اعزام نمی کردند . لذا با دستکاری شناسنامه اش توانست بدون اطّلاع ما به جبهه اعزام شود . وقتی به جبهه اعزام شده بود از جبهه نامه ای برای من نوشته بود و از من بدلیل عدم خداحافظی طلب حلال بودی کرده بود .
زمانی که مهدی چهکندی نژاد مشغول خدمت سربازی بود من هم آخرین روزهای خدمت را سپری می کردم. یک روز تصمیم گرفتم به اتفاق یکی از دوستان جهت دیدن ایشان به ماهشهر بروم. وقتی در ماهشهر برادرم را پیدا کردم از دیدن من خیلی خوشحال شد و به اتفاق به یکی از پارک ها شهر رفتیم و نیز ما را به بندر امام محل تخلیه بارکشی ها برد که این صحنه برای من خیلی دیدنی بود و هیچ گاه از ذهنم نمی رود.
من در کارخانه پنبه زنی مشغول به کار بودم که یک روز فرزندم مهدی چهکندی نژاد به کارخانه مراجعه کرد و گفت: می خواهم به جبهه اعزام شوم و آمده ام تا با شما خداحافظی کنم. مقداری پول همراهم بود و هر چه به او تعارف کردم قبول نکرد خداحافظی کرد و رفت.منبع سایت یاران رضاHYPERLINK "<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6325" http:سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==  <references /yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6325>
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش