شهید ولی الله چراغچی مسجدی-بخش8: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «شهید ولی الله چراغچی مسجدی ==خاطرات== - روزی به اتفاق برادر ولی ا... چراغچی پ...» ایجاد کرد)
 
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۱: سطر ۱:
شهید ولی الله چراغچی مسجدی
 
 
 
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
  
سطر ۳۶: سطر ۳۳:
 
-    من یک روز دیدم که سردار چراغچی خیلی نگران و بی حال است . از ایشان سئوال کردم برادر ولی بیمار هستی ؟ گفت : نه اما یک اتفاقی افتاده است که خیلی نگرانم کرده . گفت : من با یک نفر بسیجی تندی کردم . چون خلافی مرتکب شده . می شد یک مقداری با ایشان ملایم تر برخورد کنم . حالا نگرانی من این است که ایا این مقام و مسئولیت فرماندهی که دارم در این امر دخالت داشته است . من به ایشان تصلی دادم و گفتم : گذشته ها گذششته اما در آینده سعی کنید اگر یک وقتی می خواهید عصبانی بشوید آن عصبانیت را در جای خودش به کار ببرید . در آن موردی که اسلام اجازه می دهد و ایشان پذیرفت .
 
-    من یک روز دیدم که سردار چراغچی خیلی نگران و بی حال است . از ایشان سئوال کردم برادر ولی بیمار هستی ؟ گفت : نه اما یک اتفاقی افتاده است که خیلی نگرانم کرده . گفت : من با یک نفر بسیجی تندی کردم . چون خلافی مرتکب شده . می شد یک مقداری با ایشان ملایم تر برخورد کنم . حالا نگرانی من این است که ایا این مقام و مسئولیت فرماندهی که دارم در این امر دخالت داشته است . من به ایشان تصلی دادم و گفتم : گذشته ها گذششته اما در آینده سعی کنید اگر یک وقتی می خواهید عصبانی بشوید آن عصبانیت را در جای خودش به کار ببرید . در آن موردی که اسلام اجازه می دهد و ایشان پذیرفت .
  
-    یک دفعه من و یک روحانی دیگر به اتفاق سردار ولی ا... چراغچی داشتیم به سمت خط مقدم می رفتیم . در بین راه دچار آتش شدید دشمن شدیم. به قدری آتش شدید بود که ماشین را چراغچی نگه داشت و بیرون پرید و به ما گفت حاجی بیرون بپرید . ما بیرون پریدیم . به اتفاق هم به صورت پشت هم آمدیم تا به یک گودالی رسیدیم ایشان گفت خودت را داخل گودال بینداز . گودال خیلی عمیق بود چون رماتیسم داشتم من نمی توانستم خودم را پرت کنم. بهر شکلی بود وارد گودال شدیم و دراز کشیدیم . خمپاره ها از بالای سر ما مرتب عبور می کرد و بعضا دور و بر آن گودال به زمین اصابت می کرد و گرد و خاک توی گودال می ریخت. بعد از گذشت مدتی چراغچی گفت حاج آقا چکار کنیم. بمانیم یا برویم . گفتم: اگر می شود سریع رفت که برویم زیرا نیروهای مستقر در خط نگران هستند . چراغچی گفت این توان می خواهد آقا ، باید این مسافت را به صورت پشت خم و با حالت دویدن برویم. گفتم می آیم. قبای من ترکش خورده بود و سوراخ سوراخ شده بود . از گودال بیرون آمدیم و به سمت خط حرکت را آغاز کردیم . در آن جا به چراغچی گفتم این شجاعت است. تهور نیست چون لازم است از نیروها خبر بگیریم . ابتدا چراغچی نمی گذاشت من با ایشان بروم . می گفت حاج آقا شما همین جا باشید . گفتم باید بیایم . گفت :‌ حاج آقا شما متعلق به مردم هستید . افرادی مانند من اگر از بین برویم فرد دیگری جایگزین می شود ولی کسی که جایگزین شما بشود نیست. گفتم ببین آقا جان آن نیروهایی که الان داخل سنگر مشغول نبرد هستند چشمشان که به من بیفتد روحیه می گیرند . روحاانی دیگری که همراه ما بود به چراغچی گفت هر چی حاجی آقا می گویند گوش کن بالاخره به سمت خط حرکت کردیم . در حالی که گلوله ها مانند نقل و نبات دور و بر ما به زمین می خورد وقتی کنار سنگرها رسیدیم دیگر افتادم و بی حال شدم. وقتی داخل سنگر رفتم آقایی که آنجا بود خیلی خوشحال شد و در حالی که گریه می کرد خودش را روی قدم های من انداخت . یک ظرف آبی را بیرون گذاشت و گفت این ظرف را بیرون می گذارم که سرد شود . ما هم تشنه شده بودیم آب را خوردیم به قدری ایشان روحیه گرفت که گفت: حاج آقا الان اگر به من بگویند یک ماه دیگر اینجا بمان می ما ندم چون می بینم پسر پیغمبر در جمع ما آمده است. منظورش من بودم .
+
-    یک دفعه من و یک روحانی دیگر به اتفاق سردار ولی ا... چراغچی داشتیم به سمت خط مقدم می رفتیم . در بین راه دچار آتش شدید دشمن شدیم. به قدری آتش شدید بود که ماشین را چراغچی نگه داشت و بیرون پرید و به ما گفت حاجی بیرون بپرید . ما بیرون پریدیم . به اتفاق هم به صورت پشت هم آمدیم تا به یک گودالی رسیدیم ایشان گفت خودت را داخل گودال بینداز . گودال خیلی عمیق بود چون رماتیسم داشتم من نمی توانستم خودم را پرت کنم. بهر شکلی بود وارد گودال شدیم و دراز کشیدیم . خمپاره ها از بالای سر ما مرتب عبور می کرد و بعضا دور و بر آن گودال به زمین اصابت می کرد و گرد و خاک توی گودال می ریخت. بعد از گذشت مدتی چراغچی گفت حاج آقا چکار کنیم. بمانیم یا برویم . گفتم: اگر می شود سریع رفت که برویم زیرا نیروهای مستقر در خط نگران هستند . چراغچی گفت این توان می خواهد آقا ، باید این مسافت را به صورت پشت خم و با حالت دویدن برویم. گفتم می آیم. قبای من ترکش خورده بود و سوراخ سوراخ شده بود . از گودال بیرون آمدیم و به سمت خط حرکت را آغاز کردیم . در آن جا به چراغچی گفتم این شجاعت است. تهور نیست چون لازم است از نیروها خبر بگیریم . ابتدا چراغچی نمی گذاشت من با ایشان بروم . می گفت حاج آقا شما همین جا باشید . گفتم باید بیایم . گفت :‌ حاج آقا شما متعلق به مردم هستید . افرادی مانند من اگر از بین برویم فرد دیگری جایگزین می شود ولی کسی که جایگزین شما بشود نیست. گفتم ببین آقا جان آن نیروهایی که الان داخل سنگر مشغول نبرد هستند چشمشان که به من بیفتد روحیه می گیرند . روحاانی دیگری که همراه ما بود به چراغچی گفت هر چی حاجی آقا می گویند گوش کن بالاخره به سمت خط حرکت کردیم . در حالی که گلوله ها مانند نقل و نبات دور و بر ما به زمین می خورد وقتی کنار سنگرها رسیدیم دیگر افتادم و بی حال شدم. وقتی داخل سنگر رفتم آقایی که آنجا بود خیلی خوشحال شد و در حالی که گریه می کرد خودش را روی قدم های من انداخت . یک ظرف آبی را بیرون گذاشت و گفت این ظرف را بیرون می گذارم که سرد شود . ما هم تشنه شده بودیم آب را خوردیم به قدری ایشان روحیه گرفت که گفت: حاج آقا الان اگر به من بگویند یک ماه دیگر اینجا بمان می ما ندم چون می بینم پسر پیغمبر در جمع ما آمده است. منظورش من بودم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6222 سایت یاران رضا]</ref>
 
+
  
منبع سایت یاران رضا
+
==پانویس==
  
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6222
+
<references />

نسخهٔ کنونی تا ‏۹ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۰۹

خاطرات

- روزی به اتفاق برادر ولی ا... چراغچی پشت خط در حال حرکت بودیم . یکی از نیروها آفتابه ای دستش بود و در حال حرکت . باد داخل لوله آفتابه عبور می کرد و صدایی شبیه به سوت خمپاره می داد . یک دفعه بر اثر شدت باد سوت بلندی از لوله آفتابه بلند شد به نحوی که دو برادر که درآن نزدیکی بودند به خیال آنکه این صدای صوت خمپاره است روی زمین دراز کشیدند . آن برادری هم که آفتابه دستش بود فکر کرد خبری شده و خودش را روی زمین انداخت . بنحوی که آب آفتابه روی زمین ریخت و سر و صورتش گل آلود شد . من با دیدن این صحنه خنده ام گرفت و به شدت می خندیدیم . برادر ولی ا... که همیشه لبخند بر روی بانش بود دستی روی شانه ام زد و گفت : آقای جلیلیان به مسخره گرفتن افراد کار خوبی نیست . اگر این وضعیت برای خودت پیش آمده بود چه حالتی به شما دست می داد .

- من یادم است یک دفعه در کرمان به اتفاق شهید چراغچی می رفتیم. دو نفر با هم داشتند دعوا می کردند. چراغچی بشدت ناراحت شد و ماشین را کنار پارک کرد و ابتدا رفت که جدایشان کند. دید اینها دعوا را کنار نمی گذارند . یک دفعه دیدم یک فریادی زد که چرا دعوا می کنید؟ این داد آنقدر مؤثر افتاد که آن دو نفر جا خوردند و دعوا را رها کردند .

- بعد از عملیات رمضان همه نیروها ناراحت بودند که چرا در این عملیات موفقیت لازم را کسب نکردیم . تعدادی از مسئولین به اعتراض تیپ را رها کردند و رفتند . ولی شهید چراغچی با یک آرامشی خاص فرمودند : خوب اشکال ندارد . ولی من مطمئن هستم اینها به مشهد برسند خودشان بر خواهند گشت . و همینطور هم شد .

- در ایستگاه حسینیه یک ماموریتی جداگانه به تیپ 21 امام رضا علیه السلام واگذار شد. عده ای از آقایان با توجه به اینکه از اداره عملیات کمتر سر رشته داشتند، مسئولیت را بر عهده گرفته بودند. عملیات انجام شد از دو سه جناح ما موفق شدیم و به خط دشمن رسیدیم . اما از یک جناح متاسفانه اینگونه نبود. لذا هوا روشن و دستور برگشت داده شد. ساعت های 12 - 10 ظهر بود . تعدادی که خط اول دشمن را اشغال کرده بودند برای جلوگیری از تلفات ، آهسته آهسته از سمت چپ - از طرف ایستگاه ضد - عقب برگشتند. ولی رفتن به عقب خیلی مشکل بود. با اصرار خود شهید چراغچی بچه ها عقب کشیدند . این عقب کشیدن یکسری مسائل را به وجود آورد که دلخوری ها و ناراحتی هایی را در پی داشت . آقایانی که دست اندرکار بودند سریع منطقه را ترک کردند و رفتند. یک روز در جلسه ای که برای توجیه نیرو در کاترپیلار تشکیل داده بود شرکت کردیم و علی رغم همه حرفهای ناسزایی که نیروها گفتند و شایسته ایشان نبود، شهید چراغچی بدون اینکه خم به ابرو بیاورد همانجا ایستاد تا بچه ها حرفهایشان را بزنند . وقتی صحبت نیروها تمام شد گفت: من را می شناسید؟ زیرا نیروها فکر می کردند که یکی از این افراد عادی است. گفتند: نه، گفت: من فلانی هستم . تا گفت من فلانی هستم ، یک عده ای آمدند که دوباره به ایشان اهانت کنند . اما بقیه بچه هایی که چهره ایشان را در جبهه ها دیده بودند و او را نمی شناختند، از برخورد اهانت آمیز دیگران با ایشان ممانعت کردند. بعد به مدت یک ربع صحبت کرد و صحبتش آنقدر گیرا و جذاب بود که همه آن کسانی که روی عذرخواهی را داشتند حضورا" آمدند و عذرخواهی کردند و آن کسانی هم که روی عذرخواهی نداشتند سر به زیر جلسه را ترک کردند .

- شهید چراغچی به بدن شهید فاضل الحسینی می زد که بلند شو برو یک خبری از خط بگیر . در نهایت این شهید بلند شد و ایستاد در مقابل شهید چراغچی گفت: بابا ما یک کم گوشت و یک ذره هم استخوان، دیگه، چقدر مگه ما طاقت داریم که ساعت سه نصف شب بریم . بگذار یک چرت بزنیم، نهایتاً این صحنه ایی بود که قطعاً باید شهید چراغچی عصبانی می شد و مثلاً باید برخورد می کرد ولی خوب خیلی راحت نازش کرد و گفت: حسین جان این توفیق از تو گرفته شد. بگیر بخواب ، و بقیة برادران را بیدار کرد .

- قبل از عملیات فتح المبین تعدادی از نیروها مأموریتشان تمام شده بود و مقداری هم از وضعیت پشتیبانی ناراحت بودند ودرخواست کرده بودند که نیروهای جایگزین بیایند تا آنها مرخص شوند ، شهید چراغچی رفت تا با بچه ها صحبت کند و آنها را متقاعد کند تا برای عملیات فتح المبین بمانند و پس از عملیات مرخص شوند . ایشان رفت وصحبت کرد ، اما یک وقت دیدم حاج ولی الله با سرعت به طرف من می آید . گفتم : چی گفتی ؟ گفت: حمید یدو موتور را روشن کن تا از اینجا برویم . گفتم : چه شده ؟ چه خبر شده ؟ گفت : آقا اینها خیلی عصبانی هستند اگر اینجا بمانیم ما را کتک می زنند . خلاصه موتور را سوار شدیم و رفتیم . چند روز بعد نیروی جایگزین آمد ولی چون نزدیک عملیات بود همان نیرو های قبلی هم نرفتند و ماندند تا بعد از عملیات مرخص شوند . یک روز که به سنگر حاج ولی الله رفتم دیدم با همان خنده همیشگی گفت: حمید آن نیرو ها هم ماندند . گفتم : بلی ماندند ولی نزدیک بود شما ما را به کتک خوردن بدهی .

- در عملیات بیت المقدس تیپ 21 امام رضا علیه السلام تقریباً شهید زیاد داده بود، پس از عملیات در کاترپیلار اهواز مستقر بودیم که یک بسیجی جلو آمد - از آن بسیجی هایی بود که شهادت آن همه بچه ها دلش را سوزانده بود و فکر می کرد که شهادت بچه ها بر اثر سوء مدیریت فرماندهی بوده است . این بسیجی آمد و یک سیلی محکم به صورت حاج ولی الله زد ، حاج ولی الله چشمهایش را بست و صورتش را گرفت و به آن بسیجی گفت: « تو حق داری، تو راست می گویی» بعد رو به ما کرد و گفت : «چقدر شیرین است که آدم به تکلیفش عمل کند، سیلی هم بخورد »

- بعد از عملیات بیت المقدس در کاتر پیلار اهواز بودیم، در آن عملیات تلفات زیادی داده بودیم . چند نفر نادان در گوشه و کنار بین بچه ها رخنه کرده بودند و می گفتند : این همه تلفات ما بر اثر مدیریت بد و فرماندهی ضعیف است و این باعث شد که تعدادی از بازاری های مشهد که در آنجا بودند دور حاج ولی جمع شده و به او سخت گرفتند تا جایی که شهید چراغچی مجبور شد داخل اتاق برود و در را روی خودش ببندد. مرحوم آیة الله ابوالحسن شیرازی یا مرحوم میرزا جواد آقا تهرانی رفتند و با بچه ها صحبت کردند و آن جو را عوض کردند و بچه ها آرام شدند .

- قبل ازشروع عملیات رمضان من که آنزمان فرمانده گردان بودم تصمیم گرفتم نیروهای کادر گردان اعم از فرمانده گردان و جانشین آنها را سوار ماشین تویوتا کنم و ببرم تا از نزدیک محل عملیات را که پاسگاه زید بود ببینند. من می دانستم که اگر به فرماندهی تیپ امام رضا علیه السلام که برادر ولی ا... چراغچی بود بگویم که چنین کاری می خواهم انجام دهم مخالفت می کرد. لذا بدون اطلاع ایشان کادر گردان را برداشتیم و با ماشین به طرف پاسگاه زید حرکت کردیم . آتش دشمن در آن منطقه زیاد بود به نحوی که گلوله های توپ اطراف تویوتا به زمین اصابت می کرد. از طرفی چون فرماندهی را در جریان نگذاشته بودیم نگران بودیم که برای نیروهای کادر گردان مشکلی پیش نیاید که عملیات ناموفق باشد . به هر صورت نیروها را از زیر آتش بردیم و به دژ چسباندیم و مقداری آنجا نشستیم و منطقه عملیات را نشان دادیم. بعد نیروها را سوار ماشین کرده و برگشتیم. در برگشت یک گلوله توپ به بغل شاسی ماشین اصابت کرد به نحوی که عقب ماشین به سبب موج بلند شده و یکی دو نفر از نیروها افتادند. خلاصه حرکت کردیم و آمدیم روی جاده خرمشهر اهواز که دیدیم آقای چراغچی توی ماشین سر راه ایستاده اند. در آن لحظه بخاطر حجب و حیایی که داشتند به ما چیزی نگفتند. اما بعدا" در جلسه ای که داشتیم اشاره کردند که فلانی بدون اطلاع به پاسگاه زید رفته و ما از ایشان انتظار چنین کاری را نداشتیم . با چنین برخوردی منظورش را به ما فهماند که راضی به چنین کاری نبودم و من واقعا" از این شیوه برخورد ایشان شرمنده شدم .

- سردار ولی ا... چراغچی زمانی که در فکه مستقر بودند ، فرمانده تیپ 21 امام رضا علیه السلام بودند. در آن منطقه داشتند کار انجام می دادند ، دشمن متوجه شده بود که در این منطقه می خواهد عملیات انجام دهد . یک ارتفاعی در منطقه وجود داشت که دشمن آمده بود و روی نیروها آتش می ریختند . چراغچی یک دفعه سوار ماشین شد و به سمت دشمن حرکت کردند و آتش دشمن را متوجه خودش کرد . برای من سئوال بود که در این شرایط چرا چراغچی این کار را کرد . وقتی برگشت و آمد ، من با دید انتقادی از ایشان سئوال کردم که چرا این کار را کردی ؟ چراغچی در جواب من گفت: شما فکر می کنید چه کار باید می کردم . این جا می ایستادیم و نگاه می کردیم ، من دیدم اگر این کار را بکنم دشمن ذهنش متوجه من می شود و آتش دشمن روی من می آید و نیرو ها سالم می مانند .

- قبل از شروع عملیات رمضان من چند روزی در منطقه نبودم . چراغچی در غیاب من آمده بود و چند نفر از نیروها ی بهداری را با خود برده بود که در عملیات شرکت داشته باشند . وقتی من به منطقه مراجعه کردم دیدم چند نفر از نیروهای بهداری نیستند . پرسیدم نیروها کجا رفته اند ؟ گفتند: آقای چراغچی آنها را برده است . من فوراً به فرماندهی مراجعه کردم و گفتم : آقا شما چرا این نیروها را برده اید ؟ حداقل صبر می کردید من می آمدم بعد این کار را می کردید . ایشان با یک لطافت و مهربان ی فرمودند الان می گویم نیروهای شما را برگردانند .

- یک شب ساعت 2 یا 3 بامداد شهید فاضل الحسینی که تازه از خط برگشته و خوابیده بود را شهید چراغچی می خواست بیدارش کند . لذا سراغ فاضل الحسینی رفت و با دست بدنش را تکان می داد و می گفت حسین بیدار شو . شهید بیدار شد و گفت : بابا این یک ذره گوشت و پوست و استخوان مگر چقدر طاقت دارد که ساعت 3 نصف شب بروم ، بگذار یک مقداری چرت بزنم . شهید چراغچی بجای برخورد با صمیمیت نازش کرد وگفت :حسین جان ! این توفیق ازتو گرفته شد .

- در تیپ 21 امام رضا علیه السلام در اطلاعات عملیات بودیم. فکر کنم شب شام هندوانه داده بودند. بچه ها هندوانه ها را خورده بودند و بالای سرشان ریخته بودند. صبح هم که پتوهایشان را جمع کرده بودند تمام سطح محوطه پر از پوست هندوانه شده بود. شهید چراغچی آن شب در پادگان نبود و در خط بود. وقتی که آمد حول و حوش ظهر بود. دید محوطه کثیف هست و هیچ کس هم به فکر جمع کردن نیست. ایشان آستین هایش را بالا زد و گفت: بچه ها بیایید کمک تا پوستها را جمع کنیم. خودش جلو رفت و شروع به جمع کردن پوستهای هندوانه کرد. بچه ها دیدند که فرماندة تیپ دارد پوستهای هندوانه را جمع می کند. آنها هم آمدند و کمک کردند .

- یادم هست زمانی که در منطقه سومار مستقر بودیم یک روز به اتفاق برادر ولی ا ... چراغچی رفتیم که وضو بگیریم . در بین راه برخورد کردیم به یک نیروی بسیجی که سیگار می کشید . با دیدن آقای چراغچی آن برادر سریع سیگار را خاموش کرد . برادر چراغچی با دیدن این صحنه رفت کنارآن برادر بسیجبی نشست و با لحنی نرم و دوستانه درباره مضرّات سیگار چند جمله ای با آن برادر صحبت کرد. صحبت آقای چراغچی آن قدر در این برادر تأثیر کرد که از آن تاریخ به بعد این برادر همیشه کشیدن سیگار را ترک کرد .

- یادم می آید یک روز با هم از مأموریتی برگشته بودیم، در حالی که خسته و کوفته بودیم بچه های دژبانی جلوی ما را گرفتند . ما برگة مجوز عبور نداشتیم. می گفتیم: ایشان آقای چراغچی است. طرف قبول نمی کرد و می گفت: من فقط و فقط برگه را می شناسم والسلام. با همة خستگیها و عجله ای که داشتیم این برادرمان اجازه به خود نمی دادند که بیایند و از آن مسئولیتی که دارند استفاده بکنند. دژبان قبل از مراجعه به مسئول مستقیم خودش و کسب اجازه از او اجازة عبور نداد. ایشان هم هیچ توقعی از آن آقا نداشت و لحظه ای هم که آمد از شهید چراغچی معذرت خواهی بکند، قبل از اینکه اظهار ندامت و پشیمانی بکند شهید پایین آمد و دست و صورت او را بوسید و از او قدردانی کرد .

- من یک روز دیدم که سردار چراغچی خیلی نگران و بی حال است . از ایشان سئوال کردم برادر ولی بیمار هستی ؟ گفت : نه اما یک اتفاقی افتاده است که خیلی نگرانم کرده . گفت : من با یک نفر بسیجی تندی کردم . چون خلافی مرتکب شده . می شد یک مقداری با ایشان ملایم تر برخورد کنم . حالا نگرانی من این است که ایا این مقام و مسئولیت فرماندهی که دارم در این امر دخالت داشته است . من به ایشان تصلی دادم و گفتم : گذشته ها گذششته اما در آینده سعی کنید اگر یک وقتی می خواهید عصبانی بشوید آن عصبانیت را در جای خودش به کار ببرید . در آن موردی که اسلام اجازه می دهد و ایشان پذیرفت .

- یک دفعه من و یک روحانی دیگر به اتفاق سردار ولی ا... چراغچی داشتیم به سمت خط مقدم می رفتیم . در بین راه دچار آتش شدید دشمن شدیم. به قدری آتش شدید بود که ماشین را چراغچی نگه داشت و بیرون پرید و به ما گفت حاجی بیرون بپرید . ما بیرون پریدیم . به اتفاق هم به صورت پشت هم آمدیم تا به یک گودالی رسیدیم ایشان گفت خودت را داخل گودال بینداز . گودال خیلی عمیق بود چون رماتیسم داشتم من نمی توانستم خودم را پرت کنم. بهر شکلی بود وارد گودال شدیم و دراز کشیدیم . خمپاره ها از بالای سر ما مرتب عبور می کرد و بعضا دور و بر آن گودال به زمین اصابت می کرد و گرد و خاک توی گودال می ریخت. بعد از گذشت مدتی چراغچی گفت حاج آقا چکار کنیم. بمانیم یا برویم . گفتم: اگر می شود سریع رفت که برویم زیرا نیروهای مستقر در خط نگران هستند . چراغچی گفت این توان می خواهد آقا ، باید این مسافت را به صورت پشت خم و با حالت دویدن برویم. گفتم می آیم. قبای من ترکش خورده بود و سوراخ سوراخ شده بود . از گودال بیرون آمدیم و به سمت خط حرکت را آغاز کردیم . در آن جا به چراغچی گفتم این شجاعت است. تهور نیست چون لازم است از نیروها خبر بگیریم . ابتدا چراغچی نمی گذاشت من با ایشان بروم . می گفت حاج آقا شما همین جا باشید . گفتم باید بیایم . گفت :‌ حاج آقا شما متعلق به مردم هستید . افرادی مانند من اگر از بین برویم فرد دیگری جایگزین می شود ولی کسی که جایگزین شما بشود نیست. گفتم ببین آقا جان آن نیروهایی که الان داخل سنگر مشغول نبرد هستند چشمشان که به من بیفتد روحیه می گیرند . روحاانی دیگری که همراه ما بود به چراغچی گفت هر چی حاجی آقا می گویند گوش کن بالاخره به سمت خط حرکت کردیم . در حالی که گلوله ها مانند نقل و نبات دور و بر ما به زمین می خورد وقتی کنار سنگرها رسیدیم دیگر افتادم و بی حال شدم. وقتی داخل سنگر رفتم آقایی که آنجا بود خیلی خوشحال شد و در حالی که گریه می کرد خودش را روی قدم های من انداخت . یک ظرف آبی را بیرون گذاشت و گفت این ظرف را بیرون می گذارم که سرد شود . ما هم تشنه شده بودیم آب را خوردیم به قدری ایشان روحیه گرفت که گفت: حاج آقا الان اگر به من بگویند یک ماه دیگر اینجا بمان می ما ندم چون می بینم پسر پیغمبر در جمع ما آمده است. منظورش من بودم .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا