ویرایش‌ها

شهید ولی الله چراغچی مسجدی-بخش8

۶۵ بایت حذف‌شده، ‏۹ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۳۹
شهید ولی الله چراغچی مسجدی
 
 
==خاطرات==
- من یک روز دیدم که سردار چراغچی خیلی نگران و بی حال است . از ایشان سئوال کردم برادر ولی بیمار هستی ؟ گفت : نه اما یک اتفاقی افتاده است که خیلی نگرانم کرده . گفت : من با یک نفر بسیجی تندی کردم . چون خلافی مرتکب شده . می شد یک مقداری با ایشان ملایم تر برخورد کنم . حالا نگرانی من این است که ایا این مقام و مسئولیت فرماندهی که دارم در این امر دخالت داشته است . من به ایشان تصلی دادم و گفتم : گذشته ها گذششته اما در آینده سعی کنید اگر یک وقتی می خواهید عصبانی بشوید آن عصبانیت را در جای خودش به کار ببرید . در آن موردی که اسلام اجازه می دهد و ایشان پذیرفت .
- یک دفعه من و یک روحانی دیگر به اتفاق سردار ولی ا... چراغچی داشتیم به سمت خط مقدم می رفتیم . در بین راه دچار آتش شدید دشمن شدیم. به قدری آتش شدید بود که ماشین را چراغچی نگه داشت و بیرون پرید و به ما گفت حاجی بیرون بپرید . ما بیرون پریدیم . به اتفاق هم به صورت پشت هم آمدیم تا به یک گودالی رسیدیم ایشان گفت خودت را داخل گودال بینداز . گودال خیلی عمیق بود چون رماتیسم داشتم من نمی توانستم خودم را پرت کنم. بهر شکلی بود وارد گودال شدیم و دراز کشیدیم . خمپاره ها از بالای سر ما مرتب عبور می کرد و بعضا دور و بر آن گودال به زمین اصابت می کرد و گرد و خاک توی گودال می ریخت. بعد از گذشت مدتی چراغچی گفت حاج آقا چکار کنیم. بمانیم یا برویم . گفتم: اگر می شود سریع رفت که برویم زیرا نیروهای مستقر در خط نگران هستند . چراغچی گفت این توان می خواهد آقا ، باید این مسافت را به صورت پشت خم و با حالت دویدن برویم. گفتم می آیم. قبای من ترکش خورده بود و سوراخ سوراخ شده بود . از گودال بیرون آمدیم و به سمت خط حرکت را آغاز کردیم . در آن جا به چراغچی گفتم این شجاعت است. تهور نیست چون لازم است از نیروها خبر بگیریم . ابتدا چراغچی نمی گذاشت من با ایشان بروم . می گفت حاج آقا شما همین جا باشید . گفتم باید بیایم . گفت :‌ حاج آقا شما متعلق به مردم هستید . افرادی مانند من اگر از بین برویم فرد دیگری جایگزین می شود ولی کسی که جایگزین شما بشود نیست. گفتم ببین آقا جان آن نیروهایی که الان داخل سنگر مشغول نبرد هستند چشمشان که به من بیفتد روحیه می گیرند . روحاانی دیگری که همراه ما بود به چراغچی گفت هر چی حاجی آقا می گویند گوش کن بالاخره به سمت خط حرکت کردیم . در حالی که گلوله ها مانند نقل و نبات دور و بر ما به زمین می خورد وقتی کنار سنگرها رسیدیم دیگر افتادم و بی حال شدم. وقتی داخل سنگر رفتم آقایی که آنجا بود خیلی خوشحال شد و در حالی که گریه می کرد خودش را روی قدم های من انداخت . یک ظرف آبی را بیرون گذاشت و گفت این ظرف را بیرون می گذارم که سرد شود . ما هم تشنه شده بودیم آب را خوردیم به قدری ایشان روحیه گرفت که گفت: حاج آقا الان اگر به من بگویند یک ماه دیگر اینجا بمان می ما ندم چون می بینم پسر پیغمبر در جمع ما آمده است. منظورش من بودم .<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206222 6222 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش