==خاطرات==
قرار بود که [[امام]] به [[ایران]] بیایند، وقتی شنید که امام می خواهند به ایران بیایند گفت:من می خواهم به بانک بروم و پول بگیرم و بروم [[تهران]] امام را ببینم و بعد رفت، نزدیک غروب بود که آمد از بس گریه کرده بود چشمانش باد کرده بود. گفتم پول گرفتی یا نه؟ گفت: نه من هم یک پنجاه تومانی داشتم که خودش به من داده بود. همان را به او دادم. پانزده روز رفت دیدار آقا وقتی آمد ، گفت: مادر تو من را به دیدار آقا فرستادی ان شاء الله خدا هم تو را به دیدار [[امام حسین (ع)]] بفرستد .<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206481 6481 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />