معرفی شهید حسن بصیر
==زندگینامه==
در شام غریبان عاشورای حسینی سال ۱۳۲۲ در یکی از روستاهای «فریدون کنار» به دنیا آمد. او اولین فرزند زوج «محمد حسن بصیر» و سیده «سکینه طیبی نژاد» بود که در دورة ارباب و رعیتی به عنوان یک رعیت در زمینهای ارباب کشاورزی میکردند.
رفتن به گالری
مادرش میگوید: «در آن دوره ما رعیت مردم بودیم و گندم و پنبه میکاشتیم. ما کار میکردیم و ارباب میبرد. حتی خانه ای که زندگی میکردیم مال ارباب بود.» «حسین» در مهر ماه ۱۳۲۹ در سن ۷ سالگی به مدرسه فرستاده شد و دوره شش ساله ابتدایی نظام قدیم را در مدرسه «سنایی» فریدون کنار گذراند. بعد از اتمام دوره ششم ابتدایی نظام قدیم ترک تحصیل کرد و نزد یکی از بستگانش در بابل به آهنگری مشغول شد. در کنار این کار در امور کشاورزی به پدرش کمک میکرد. اول شهریور ۱۳۴۱ برای انجام خدمت وظیفه به «تهران» اعزام شد و در آنجا به دلیل فعالیتهای سیاسی و پخش اعلامیههای امام خمینی (ره) به پادگان منظریه قم تبعید گردید. شرایط سخت و دشوار خدمت سربازی را در اول شهریور ۱۳۴۳ به پایان رساند. در سال ۱۳۴۶ در بیست و چهار سالگی ـ با خانم «آمنه براری» ازدواج کرد.
در دوم مرداد ۱۳۵۰ در شرکت باطری سازی وزارت جنگ در تهران مشغول به کار شد ولی به علت فعالیتهای سیاسی در اول مهر ۱۳۵۳ اخراج گردید. به دنبال آن به زادگاهش «فریدون کنار» بازگشت و مشغول آهنگری شد. مدتی بعد به کمک پدرش یک کارگاه ساخت در و پنجره آلومینیومی راه اندازی کرد و مشغول کار شد. او در رژیم پهلوی به طور گسترده و همه جانبه مبارزه میکرد به همین خاطر چند بار دستگیر و روانه زندان شد در سال ۱۳۵۷ برنامه راهپیمایی «فریدون کنار» را با تظاهرات مردم در «تهران» هماهنگ میکرد و در شهر هسته مبارزه و راهپیمایی را سازمان داد. تا ۳۰ دی ماه ۱۳۵۹ در جبهه حضور داشت و بعد از دو ماه مراجعت به زادگاهش بار دیگر در اول فروردین ۱۳۶۰ به جبهه اعزام شد. مدتی در منطقه [[«گیلان غرب» ]] مسئول حفاظت از قلههای «صدفی»، «ابرویی» و «کرجی» بود.
رفتن به گالریحسین از اول فروردین تا پنجم تیرماه ۱۳۶۰ در مناطق مرزی بود و در [[عملیات طریقالقدس ]] و [[فتح بستان ]] شرکت داشت. پس از عملیاتها برای مدت کوتاهی بازگشت. اما بار دیگر در ۸ بهمن ۱۳۶۰ به جبهه اعزام و تا شهریور ۱۳۶۲ به عنوان بسیجی و به طور مستمر در جبههها بود. در این مدت به عنوان جانشین فرمانده گردان در [[لشکر ۲۵ کربلا ]] انجام وظیفه میکرد و در [[عملیات فتح المبین، بیتالمقدس، رمضان، المبین]]، [[بیتالمقدس]]، [[رمضان]]، [[محرم ]] و [[والفجر مقدماتی ]] شرکت کرد.
در بیست و هشت شهریور ماه ۱۳۶۲ در منطقه جنگی به عضویت رسمی [[سپاه پاسداران ]] در آمد. از آن پس فرماندهی [[گردان یا رسول (ص) ]] لشکر کربلا را عهده دار شد. یکی از هم رزمانش میگوید: به ندرت لباس فرم سپاه را میپوشید و اکثر وقتها لباس خاکی بسیجیان بر تن داشت. روزی در قرارگاه با فرماندهان عالی رتبه جنگ مانند [[محسن رضایی ]] و [[علی شمخانی ]] جلسه داشت. مشاهده کردم که با همان لباس خاکی بسیج میرود تا در جلسه شرکت کند. گفتم بهتر نیست تا لباس فرم سپاه را بپوشید؟ در جوابم گفت: فرزندم! من این لباس را دوست دارم و به آن افتخار میکنم و از خدا میخواهم که همین لباس را کفنم قرار دهد. دوست دارم لباس رزم کفنم شود و در آن روز بزرگ که همه در پیشگاه محبوب سرافکنده میایستیم در قافله پر شور شهیدان سربلند بر حریر خویش مباهات کنم.
در [[عملیات والفجر ۴ ]] به سمت جانشینی [[تیپ یکم ویژه ۲۵ کربلا ]] منصوب شد. پس از عملیات الف جر ۴در والفجر ۴ در [[عملیات والفجر ۶ ]] نیز با همین مسئولیت شرکت کرد و بر اثر اصابت ترکش مجروح گردید. در سال ۱۳۶۳ با تقلیل بعضی از تیپهای لشکر فرماندهی گردان یا رسول (ص) را به عهده گرفت. در همین سال به زیارت بیت اللّه الحرام مشرف شد. او همچون تمامی سرداران گمنام جنگ متواضع و فروتن بود. وقتی که عنوان و سمت وی در جبهه سؤال شد، گفت: «مثل رزمندگان بسیجی من هم دارم میجنگم.» وقتی ضرورت جبهه و عملیات اقتضاء میکرد آن را با هیچ چیزی عوض نمیکرد. حتی در جریان ازدواج دختر اولش با «مرتضی جباری» ـ که رزمنده دایم الحضور جبهه بود و بعدها شهید شد ـ شرکت نکرد و در جبهه بود.
حاج بصیر نسبت به حفظ بیتالمال بسیار حساس بود. یکی از هم رزمانش میگوید: قبل از [[عملیات بدر ]] حاجی برای سرکشی به نیروهای پادگان بی گلو آمده بود و مشغول صحبت کردن با مسئولان گردان بود. ناگهان لامپ کوچکی را مشاهده کرد که در خاکها افتاده بود خم شد و آن را برداشت و نگاهی به آن کرد و متوجه شد که سالم است و مسئول تدارکات گردان را خواست و به او گفت چرا لامپ را دور میاندازید. اگر چه این لامپ کوچک است ولی بیتالمال است و باید در روز قیامت جواب دهید. در حفظ بیتالمال کوشا باشید تا خدای ناکرده در روز قیامت سرافکنده نباشید. حاج بصیر در گردان تاکید داشت که در موقع اذان نیروها اذان دسته جمعی بگویند. او با نیروهای تحت امر بسیار صمیمی بود و گاهی اتفاق میافتاد نیروهای گردان اگر خواب میدیدند برای تعبیر آن به نزد حاجی میرفتند و او با صبر و حوصله خواب آنها را تعبیر میکرد. یکی از هم رزمانش میگوید: صبح روزی در چادر فرماندهی مشغول خوردن صبحانه بودیم که به حاجی گفتم: یکی از دوستان خواب دید که یکی از انگشتان دستم قطع میشود. حاجی در تعبیر آن گفت: «یکی از بهترین دوستانت را از دست خواهی داد.» دیری نپایید که دوست عزیزم [[محمد تیموریان ]] در عملیات بدر به شهادت رسید. وقتی حاجی خبر شهادت تیموریان را شنید گفت: «شهید تیموریان فرزند من بود و شهادت او کمرم را شکست.»
حاج حسین بصیر بعد از شرکت در عملیات بدر در [[عملیاتهای زنجیره ای قدس ]] در سال ۱۳۶۴ شرکت داشت و با هدایت نیروهایش توانست پاسگاه «بلالیه» و «ابولیله» عراق را تصرف کند. پس از [[عملیات قدس، قدس]]، گردان یا رسول (ص) به عنوان گردان نمونه مأمور ادغام در [[لشکر ۷۷ خراسان ]] شد. بعد از اتمام مأموریت، نیروهای گردان برای آموزش غواصی و کسب آگاهی برای انجام [[عملیات والفجر ۸ ]] به منطقه [[«بهمنشیر» ]] انتقال یافتند و بصیر شخصاً آموزش نیروها در رودخانه را به عهده داشت. در همین زمان به فران فرمان دهی یکی از تیپهای عملیاتی لشکر ویژه ۲۵ کربلا منصوب شد.
بعد از تصرف شهر [[فاو ]] به فرماندهی محور عملیاتی منصوب شد و در حالی که شبانه روز دوشادوش رزمندگان در منطقه عملیاتی حضور داشت بر اثر اصابت ترکش به قفسه سینه و بازو مجروح شد. در سال ۱۳۶۴ در مازندران و فریدون کنار شایع شد که حاج بصیر به شهادت رسیده است. مطرح شدن این موضوع در صبحگاه سپاه مازندران به این شایعه قوت بخشید. اما بسیجیان فریدون کنار در یک شب که برای اقامه نماز مغرب و عشا به مسجد جامع شهر رفته بودند با خبر شدند که حاجی به فریدون کنار آمده است. آنها با سردادن شعارهای حماسی به سوی منزل حاجی حرکت میکنند. در بین راه عده ای از مردم نیز به آنها پیوستند تا به خانه حاجی رسیدند و شعار میدادند «حاجی سرت سلامت.» جمعیت گرداگرد حیاط خانه به یاد شهیدان جنگ اقدام به نوحه سرایی کردند. سپس حاجی شروع به سخنرانی کردند و با ذکر آیه ای از قرآن مجید تشکر از حضار در حالی که قطرات اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «ای عزیزان من! نور چشمان من! چرا شعار سرت سلامت میدهید. من خسته و تنها شدهام؛ دلم گرفته؛ دوستانم همه رفتند و عزیزانم مرا تنها گذاشتند. شما نمیگذارید که به آنان ملحق شوم. همین شعارها و دعاهای شماست که مرا از آنان جدا کرده است. شما انسانهای بزرگی هستید و خدا به شما نظر دارد و حرف شما را اجابت میکند.»
در [[عملیات صاحبالزمان (عج) ]] که در منطقه فاو در سال ۱۳۶۵ انجام گرفت حضور داشت. دشمن که با شروع عملیات متوجه حضور نیروهای ایرانی شده بود اقدام به آتش سنگین روی مواضع رزمندگان کرد به طوری که نیروها در دویست متری خاک ریز دشمن زمین گیر شدند و تلاش فرماندهان گردان برای به حرکت در آوردن و پیشروی نیروها ثمری نداشت. وضعیت با بی سیم به حاجی گزارش شد و او به سرعت خود را به خط مقدم رساند و با صدای خوش و ملایم اما استوار گفت: «فرزندان من، کربلا رفتن خون میخواهد.»
بعد یا حسین گویان نیروهای زمین گیر شده را تشویق به پیشروی کرد و آنان که با حضور حاجی در جمع جانی دوباره گرفته بودند با ندای یا حسین (ع) به خاک ریزههای دشمن یورش بردند و مواضع آنان را به تصرف در آوردند. بعد از اتمام عملیات که با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان مصادف بود، حاجی به مقر پشتیبانی برگشت و وارد چادر تدارکات شد و تا صبح مشغول عبادت بود.
قبل از [[عملیات کربلای ۱ ]] در سال ۱۳۶۵ و فتح مهران حاج بصیر خواب میبیند که در عالم رویا سیبی شیرین به او دادهاند که مانند آن را هرگز نخورده بود. خودش این خواب را به شهادت تعبیر میکرد. در عملیات کربلای ۱ بعد از فتح [[قله قلاویزان ]] مشاهده کرد که بعضی از رزمندگان با اسرا با عصبانیت رفتار میکنند. با دیدن این منظره بسیار ناراحت شد و گفت: «اسرا هیچ وسیله دفاعی ندارند، پس با برخوردی مناسب با آنها رفتار کنید و کاری نکنید که خداوند ورق جنگ را برگرداند و پیروزی را به شکست مبدل نماید.» حاج بصیر در عملیات کربلای ۴ نیز حضور داشت.
در ادامه [[عملیات کربلای ۵ ]] یک دسته شانزده نفری به اتفاق حاجی که فرمانده محور عملیات بود برای نجات [[گردان نصر ]] از محاصره دشمن به سوی نوک شمشیری دریاچه ماهی حرکت کردند. آنها در داخل کانال که عرض آن حدود سی سانتیمتر بود با تمام توان جنگیدند تا اینکه مهماتشان به تمام رسید.
در این عملیات [[مرتضی جباری ]] ـ داماد حاجی، فرمانده گردان عاشورا ـ در [[شلمچه ]] به شهادت رسید. حاجی در مراسم بزرگداشت سومین روز شهادت در مجلس عزای او حضور یافت و در سخنان کوتاهی اعلام کرد: «خدا را شاهد میگیرم که به خاطر شرکت در این مجلس عزا برای اینکه در مراسم بزرگداشت دامادم شرکت کنم جبهه را ترک نکردهام، بلکه به امر فرمانده لشکرم در اینجا حضور یافتم تا شما مردم شهید پرور و دوستان مرتضی و جوانان غیور این سامان را به سوی جبهه حماسه و شرف فراخوانم.» این سخنان باعث شد تا جمع کثیری از بسیجیان فریدون کنار به سوی جبهه اعزام شوند.
حاج بصیر در ۱۹ فروردین ۱۳۶۶ به قائم مقامی فرمانده لشکر ۲۵ کربلا منصوب شد و در [[عملیات کربلای ۸ ]] شرکت کرد. در این عملیات دو هم رزم او [[سردار محمد حسن قاسمی طوسی ]] و [[سردار حمیدرضا نوبخت ]] به شهادت رسیدند. حاج حسین بصیر قبل از هر عملیات موهای سر و صورت را اصلاح میکرد و گفت: «عملیات سعی در صفای مستی و طواف کعبه عشق است.»
نقل است که روزی حاج بصیر از مادرش خواست به وی اجازه دهد بر سجادهاش دو رکعت نماز حاجت بخواند و پس از نماز خواندن به دعایش آمین بگوید. مادرش با قبول این درخواست بر دعای او آمین میگوید. حاجی بعد از دعا رو به مادرش کرده و پرسید مادر آیا میدانی دعایی که کردم چه بود؟ مادر گفت: «حتماً پیروزی رزمندگان.» جواب داد: «بله آن به جای خودش ولی من از خدا طلب شهادت کردم و چون میدانم دعایت مانع شهادتم میشود امروز خواستم آمین تو را بر شهادتم بشنوم.» مادر در جواب فرزند میگوید: «پسرم من به خدا از شهادت تو باک ندارم همچنان که برادرت اصغر شهید شد و هادی در جبهه است. دوست دارم شما زنده بمانید و از امام و انقلاب دفاع کنید.»
قبل از شروع [[عملیات کربلای ۱۰ ]] شبی که با نیمه شعبان مصادف بود، حاج بصیر خطاب به رزمندگان گفت: «انتظار یعنی حرکت و انتظار یعنی ایثار، یعنی خون؛ انتظار یعنی ادامه دادن راه شهیدان، انتظار برای این است که انسان در سکون آب گندیده نباشد، انتظار خیمه خروشان است و دریای مواج.» نقل است که حاجی قبل از هر عملیات یکی از معصومین را در خواب میدید و برای تقویت روحیه بسیجیان و رزمندگان آن خواب را برای آنان تقویت میکرد. بعد از آن نوحه ای میخواند تا رزمندگان با معنویت بیشتری در عملیات شرکت نمایند. قبل از عملیات کربلای ۱۰ برادرش هادی به حاجی میگوید: «چرا در این عملیات برای رزمندگان خوابی را تعریف نکردی؟»
حاجی گفت: «قبل از این عملیات هیچ خوابی ندیدم و این نشانه آن است که این بار میخواهم خودم به کنار امام حسین (ع) بروم و برای این لحظه روز شماری میکنم.» غروب عملیات حاجی به اتفاق تنی چند از رزمندگان در سنگر نشسته بود. دستی به محاسنش کشید. گفت: دیگر پیر و خسته شدهام و نیاز به استو راحت استراحت دراز مدت دارم.
برادرش هادی میگوید: «من که هیچ گاه کلمه خستگی را از حاجی نشنیده بودم با تعجب گفتم: انشاءالله بعد از عملیات به شمال بروید و کمی استو راحت استراحت کنید.» در شب عملیات شیشة عطری از جیبش بیرون آورد و به سر و صورت تک تک افرادی زد که با او وداع میکردند. به آنها میگفت: «اگر به فیض [[شهادت ]] نائل شدید ما را فراموش نکنید؛ ما از شما التماس دعا داریم.»
حاج بصیر در سال ۱۳۶۶ در عملیات کربلای ۱۰ در ارتفاعات برف گیر ماووت حضور داشت. سرانجام در دوم اردیبهشت ۱۳۶۶ در شب عملیات کربلای ۱۰ بر فراز ارتفاعات ماووت [[خمپاره ای ]] بر سنگر او فرود آمد و حاج حسین بصیر در سن چهل و پنج سالگی بعد از هفت سال حضور مستمر در جبهههای نبرد به شهادت رسید. پیکر شهید حاج حسین بصیر در میان انبوه جمعیت سوگوار تشییع و در گلزار شهدای «فریدون کنار» به خاک سپرده شد.<ref> کتاب فرهنگنامه جاودانههای تاریخ (زندگی نامه فرماندهان شهید مازندران)/ نویسنده: یعقوب توکلی / ناشر: نشر شاهد.</ref><ref>[http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=345173 سایت نویدشاهد]</ref>
منبع اصلی: کتاب فرهنگنامه جاودانههای تاریخ (زندگی نامه فرماندهان شهید مازندران)/ نویسنده: یعقوب توکلی / ناشر: نشر شاهد. http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=345173 آثار وصیت نامه سردار شهید حاج حسین بصیر==
بسم الله الرحمن الرحیم
اگر شما مخالفت میکردید شاید من هم چه روزی، هم چنین وضعیتی نداشتم و اگر شما مانع حرکت من بودید شاید نمیتوانستم این طور موفق بشوم که بتوانم وضعیت خود را در اینجا درک کنم، شاید اگر مانع بودید نه تنها از نظر توفیق حضور در جبهه، بلکه در بیشتر چیزها عقب میافتادم ... این گذشت شما و فداکاری شما باعث شد که ما را در اینجا ثابت قدم نگه دارد و خداوند یا ریمان کرد و تحویلمان گرفت ...
اینکه اینجا ماندن نظم خداست شکی نیست. اینجا ماندن، سعادت میخواهد و شکی در آن نیست ولی اگر همه سعادتها را بررسی کنیم بیشترین مانعی که انسان میتواند جلویش داشته باشد خانوادهاش است اگر توانست موفق شود اولین مانع را پشت سر بگذارد، دومین مانع نقش خودش است، خواستههای درو نیش درونیش است. اگر توانست این را پشت سر بگذارد، سومین مانع گرفتاریها و وضعیت روزگارش است. و اگر آن را پشت سر گذاشت چهارمین مانع خود خط و ماندن در خط و مواجهه با مشکلات جبهه است و همه این مشکلات را برای رضای خدا به امید اینکه بتوانیم قیامت نزد ائمه اطهار (ع) سربلند باشم تحمل کردیم.
خودت میدانی که به اسلام بدهکار هستیم. خودت میدانی که چقدر به این انقلابمان بدهکار هستم. انقلابی که از شروعش شهدای زیادی در راه خدا داده است. کوچه پس کوچههای کشورمان از خون عزیزانمان رنگین شده است، از محله خود گرفته تا محلههای دیگر، شهر و شهرستانهای دیگر و سایر نقاط کشورمان همه از خون بدنهای مطهر شهدایمان رنگین شده است. من نمیتوانم در مقابل آنها اظهار وجود بکنم، چرا؟ برای اینکه این شهدا بودند که خونشان را در راه خدا دادهاند، ما میتوانیم موقعیتی را خلق کنیم که در جبهه بمانیم و از حقوق حقه خود که همان اسلام هست دفاع کنیم. اگر این شهدا نبودند، علما نبودند اماممان نبود ما نمیتوانستیم وضعیت خود را در اینجا آن چنان که هست شکل بدهیم که بتوانیم قد علم کنیم، در میان این همه دشمنان اسلام.
و اما فرزندم فرشته، تو دختر بزرگم هستی، امیدوارم که خوشبخت که هستی خوشبختتر شوی. امیدوارم تو و فرزندت محمد جواد که ندیدمش و دوست دارم یک لحظه هم که شده زیارتش کنم و شوهرت مرتضی که فرزند آن خیابان، کوچه و آن محله است فردی است که دارای خصوصیات خوب و ارزنده یک رزمنده است؛ یک فردی است که نیاز به توضیح و توصیف من نیست، همه او را میشناسند این را باید به تو بگویم که رضایت او را از جنبه معنوی که در جبهه است جلب کن؛ نکند مانع حرکت او بشوی که میدانم نمیشوی او برای رفتن به جبهه خواسته همیشه بر این است که در جبهه باشد؛ آفرین بر تو دخترم، درود بر تو که مثل مادرت فداکار و با گذشت هستی و با اینکه تازه ازدواج کردی، شوهرت را به جبهه فرستادی، من خوشحالم ـ امیدوارم که خداوند از تو راضی باشد که هست انشاء ا... فردای قیامت پیش حضرت زهرا (س) رو سفید باشی و آنجا شفاعت ما را هم بکنی.
صحبتی دارم با دخترم زهرا، دخترم حجاب را سرلوحه زندگی خود قرار بده، امی داورم امیداورم کارهای دینی و مذهبی را به خوبی انجام بدهی چون همه این حرکتها و جادهها، در راه خدا، برای پیاده کردن احکام اسلامی است و همه شهیدان خون دادهاند تا ظالمی نباشد، ستمکاری نباشد، فاسدی نباشد که در کره زمین فساد کند بیبندوباری را از خود دور کنید، دروغ گفتن را از خود دور کنید حرفهایی که میزنید رضایت خداوند را در نظر بگیرید آن گونه که همه کارها و برنامههایتان با احکام الهی تطبیق کند زیرا شما هستید که میتوانید آینده را در وضعیتی قرار دهید که واقعیت بیشتری را در خود داشته باشد و شما که اینجا (اهواز) هستی میتوانی مسایل و مطالبی را که دیدید ـ فداکاری رزمندگان اسلام ـ در آنجا نشر بدهید شما رسالتی سنگین را بر دوش دارید، گریه کردن اگر در راه خدا و برای امام حسین (ع) و اهل بیتش باشد خوب است، گریه کردن برای مظلومیت امام حسین (ع)، گریه کردن برای مظلومیت حضرت زهرا (س) شایسته است ... گریه برای کسی نیست مگر اینکه انسان به مراد مطلوب خود نرسد انسان باید برای خودش گریه کند چون که وضعیت خودش معلوم نیست که، چطور میمیرد؟ باید از خداوند طلب آمرزش کند و از او بخواهد طوری به شهادت برسد که خداوند قبولش نماید یا اقلاً طوری بمیرد که خدا قبولش داشته باشد مردن مو من باید مردن خدایی باشد انسان وقتی میمیرد باید طوری زندگی کرده باشد که نه از کسی آزار ببیند و نه به کسی آزار برساند، مردم از او راضی باشند. دخترم با خانواده شهدا بیشتر رفت و آمد کن. با فرزندان شهدا ارتباط بیشتری داشته باش، چرا؟ برای اینکه ممکن است آنان در دل احساس کمبودی بنمایند ولی اگر به حقیقت شهید و ارزش شهادت آشنا شوند میفهمند که پیش خداوند رو سفید و سربلند هستید آنان چیزی را از دست ندادند بلکه چیزی را به دست آوردهاند که دنیا و آخرت را با هم دارند.
محدثه، دختر خوب و مهربان من باش، دختری باش که به حرفهای مادر، خواهر و برادرت گوش میکند. سعی کن در زندگیات احکام اسلام را بیشتر در نظر داشته باشی. سعی کن زندگی خود را بر آنچه که ائمه اطهارمان حضرت زینب (س) و حضرت معصومه (س) فرمودند تطبیق بدهی حجاب و عفت را سرمشق زندگی خود قرار بدهید کاری نکنید که خدای نکرده کسی از شما رنجیده شود، خوش رو و خوش اخلاق باشید.
زینب دخترم من تو را ندیدم ولی دوست دارم تو را ببینم. شما هم میتوانید یک دختر خوب باشید. بعد از اینکه بزرگ شدی نگویی که بابایم را ندیدم، من شاید ظاهراً تو را ندیده باشم ولی باطناً تو را دیدم، من در خواب تو را دیدم که دنیا آمده بودی؛ انشاء ا... امیدوارم که همدیگر را ملاقات کنیم و با حجاب و عفت باشی، وقتی که بزرگ شدی؛ برای خود خانمی باش.
و اما مهدی فرزندم، پسرم امیدوارم که فرزندی صالح و پاک در جامعه باشی، امیدوارم که از پلیدیها و ناپاکیها دوری کنی و آنچه اسلام میپسندد آن را پیاده کنی، الآن ما نیاز به شعور بیشتر و منطق بیشتر و کار بهتر و پربارتر داریم؛ فکر شما میتواند خدمت زیادی به اسلام بکند شما جوانید میتوانید هم عقیده و اراده ای که بنمایید به آن دست پیدا کنید شما الآن میتوانید وضعیت زندگی خود را طوری تطبیق کنید ک وضعیت زندگی صدر اسلام باشد برای الگو گرفتن شما میثم تمارها را در نظر بگیرید، عمار و یاسرها را در نظر بگیرید، شما بلال حبشی و سلمان فارسی را در نظر بگیرید شما اباذر غفاری را در نظر بگیرید در آن زمان خفقان، آن چنان به حضرت علی (ع) بودند که حاضر بودند همه وجودشان فدای اسلام شود حتی یک کلمه بر علیه علی (ع) حرف نمیزدند شما هم همین طور باشید سفت و خیلی محکم، استوار، وفادار به انقلاب و اسلام و وفادار به امام عزیز، گوش به فرمان امام و گوش به حرف روحانیت و گوش به حرف مسئولین مملکتی داشته باشید شما میتوانید آینده را طوری برای خودتان رقم بزنید و جامعه ای برای خودتان درست کنید آن گونه که جنگ را لمس کردهاید ... از کوچکی وارد عرصه جنگ شده ای، تو را به آبادان آوردمت تا بفهمی جنگ یعنی چه؟ و پدرت برای چه دارد میجنگد؟ و رزمندگان برای چه میجنگند تو باید این مطلب را درک کنی که جنگ با کفر، جنگ با الحاد و جنگ با کافران همه جنگها و عملیات کوچکی هستند که انسان انجام میدهد ولی آن چه عملیات بزرگ است نقش مهمی است که انسان دارد. ما اگر توانستیم این نقش مهم را خوب ایفاء کنیم آن وقت یک نیروی جنگی هستیم؛ آن موقع میتوانیم سربلند کنیم و بگوییم یک رزمنده هستیم؛ من که پدر تو هستم هنوز نتوانستم خود را با این وضع تطبیق بدهم. انسان موقعی میتواند خود را یک رزمنده به حساب آورد که بتواند واقعاً با درون خودش بجنگد یک آ رپی زن اول باید آر پی جی را به نفس خود بزند. یک آ رپی زن اولین شلیک را باید به خودش، نفسش، بکند تا بتواند شلیکهای بعدی را به دشمن نابکار، بعثی متجاوز، داشته باشد آن موقع است که آر پی جی زن یک رزمنده است و اینهایی که بیشترین تلاش را در جبهه میکنند و انشاء ا... توانستند سرباز واقعی امام زمان (عج) باشند همین کار را کردهاند. اولین شلیک را بر نفسشان انجام دادهاند؛ اولین گلوله را بر نفسشان زدند آری این گونه عمل کردند تا به مطلب رسیدند، شهید باقری را میگویم، [[شهید اسماعیل شیرزاد ]] را میگویم، [[شهید اسماعیل نجات بخش ]] را میگویم. [[محسن آقا برابر نژاد ]] را میگویم. امینی را میگویم، [[محمد عباس زاده ]] و [[محمد تیموری ]] و دیگر شهیدانمان را میگویم ... ما باید ادامه دهنده واقعی راه این عزیزانمان باشیم ما باید پیرو واقعی مکتبشان باشیم.
وقتی راضی شدی برای خواندن درس طلبگی، من خوشحال شدم و امیدوارم که درست را ادامه بدهی، طلبگیات را ادامه بدهی که بهترین کارهاست، هم رضایت خداوند را بد نبال دارد و هم مورد رضایت ماست؛ همه ائمه اطهار (ع) انشاءا... نظرشان به شماست. توکلت را به خداوند بیشتر کن، حالا که در این وضعیت قرار گرفتی طوری عمل کن که بیشتر فکرت خدا باشد بیشتر ذکرت ذکر خدا باشد، اول کارت را با زندگی ائمه علی هم السلام تطبیق ده ... خوش پوشیدن، خوش رفتن، خوش خوردن مطلبی را درست نمیکند؛ خوش گشتن و خوش رویی با بعضیها نمیتواند به انسان آگاهی بدهد ولی انسان میتواند با توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار (ع) هم دنیا را داشته باشد و هم آخرتش را تأمین کند. تو میتوانی آینده ای را برای خودت ترسیم کنی که همه کارهایت در جای خود مهیا شده باشد. اگر وضعیت زندگی پدرت را خواستی مطالعه کنی و شاید هم مطالعه کردی کار سختی نیست وضع زندگی پدر بزرگ، مادر بزرگ و فامیلهایت را اگر خواستی میتوانی مطالعه کنی، این وضع بهتر میتواند انسان را امیدوار کند چون با این مطالعه بن و ریشه شناخته میشود و انسان پایهاش محکم تر میگردد و اگر بنیهاش قوی شود قادر خواهد بود به مسئله های دیگری هم دسترسی پیدا کند، به این ترتیب تو راههای خوبی را برای خودت مهیا خواهی نمود؛ بهترین کار این است که همان درس طلبگی را پی بگیری و آن را دنبال کنی که انشاءا... هم رضایت خداوند و هم رضایت ائمه اطهار (ع) بد نبال دارد. مبادا وقتی رفتی حرف این و آن را گوش کنی در مکتب مطالبی را یاد بگیر که به سود اسلام است. آنی را که امام فرمود ـ همان را دنبال کن مطالب نامأنوسی را که بعضی عنوان میکنند و خلاف است از یک گوش در کن و از گوش دیگر دروازه، از دایی عزیزت که یک روحانی خوب، مبارز و واقعاً دوست داشتنی است کمک بگیر، با کمک او میتوانی از وضعیت خوب و بهتری برخوردار شوی حاج آقا براری، جناب عبد الحق، استاد عزیزم امیدوارم که شما هم در زندگیتان موفق باشی و اگر بدی از من دیدی با بزرگی خودتان مرا عفو کنید، همچنین پدر بزرگوار شما حاج آقا براری، حسین آقا و آقا محمود، احمد آقا و دیگر برادران و خواهران، انشاء ا... امیدوارم که مرا عفو کنند و خصوصاً مادر عزیز شما امیدوارم که مرا به بزرگی خودشان عفو کنند اگر اشتباهی از من در طول زندگی سرزده، حرفی از من شنیدهاند که رنجیدهشان کرد امیدوارم به بزرگی خود مرا ببخشید امیدوارم فردای قیامت پیش ائمه اطهار (ع) رو سفید باشیم و در آنجا پیش شهیدانمان و مومنین رو سفید باشیم انشاء ا... خدا یار و نگهدار همه شما باشد.
خداوند ما را یاری فرماید تا مسایلی را مطرح کنیم که به نفع اسلام و جامعه اسلامی باشد. قطعه شعری است که یادم آمد برای همه مایی که باید در میدان عمل و نبرد با دشمن کارزار کنیم و در این میدان که نمایانگر حقایقی ارزنده است، مفید خواهد بود:
با بیرق خون بیا به میدان نبرد درهم بشکن سپاه دشمن ای مرد
مردانه به پیش چشم هر چه نامرد بشوی با سرخی خون خویش، گونه زرد
دل میتپد از ترانه خون شهید بر خاک ببین گونه گلگون شهید
در دفتر روزگار از روز نخست با جوهر خون نوشته قانون شهید
*وصیت نامه دوم
بنام خدا و بنام هستی بخش دانا و به یاد شهدای گران قدر اسلام و به یاد شهدای کربلای امام حسین (ع) و شهدای کربلاهای ایران. امشب در این خانه به خاطر ضبط وصیت نامه خود تنها هستم و پیش بینی قبلی هم نداشتم که چه مطالبی را عنوان نمایم ولی امیدوارم خداوند کمک فرماید تا بتوانم همه مطالبی را که لازم است عنوان کنم تا همان طور که عرض شد آن مطالب به نفع اسلام باشد.
این گوشه ای است از وضعیت والفجر 8، همین طور بودند عملیات یا صاحبالزمان ادرکنی از داخل آب عبور کردیم با اینکه دشمن میدانست و میتوانست عزیزان ما را درو کند ولی اینجا خدا نخواست و برادران رفتند و کار دشمن را یکسره کردند و دشمنان را به جهنم فرستادند. بعد از آن عملیاتهای دیگر آبی شروع میشود که در گوشه و کنار خلیج یا در جاهای دیگر بود. تنها چیزی که به این عزیزان دلگرمی میدهد عشق به خداست و عشق به لقای پروردگار و عشق به ائمه اطهار (ع) است عشق به حقوق حقه اسلام است و هدف پیاده کردن احکام مقدس اسلام و برافراشتن پرچم افتخار اسلام است.
این عزیزان ـ این پاک بازان در همه عملیاتها، پرشور و پرطراوت و با عشقی مملو از ایمان، ایثار، فداکاری و گذشت شرکت نموده، مردانه ایستادند و جنگیدند. خدا ما را موفق گرداند تا بتوانیم سرباز خوب و واقعی اسلام باشیم و بتوانیم فردای قیامت نزد ائمه اطهار علی هم السلام سربلند باشیم. والسلام<ref>[http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=345175 سایت نویدشاهد]</ref>
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=345175 خاطرات مرتبط با شهید حسن بصیر ==*امشب شب عاشوراست!
عملیات والفجر 8 یکی از عملیاتهای مهم و سختی بود که طی دوران دفاع مقدس اتفاق افتاد و محور کارخانه نمک نیز یکی از سختترین محورهایی بود که بچههای ما توانستند آن را با چنگ و دندان حفظ کنند. شهید حاج حسین بصیر که آن وقت فرمانده گردان یا رسول (ص) بود، در همین محور با نیروهایش حضور داشت. از کل نیروهایش 53 یا 54 نفر بیشتر نمانده بودند. پشت بی سیم به من گفت: «دو تا اسیر گرفتیم، بیا آنها را ببر عقب»
آن وقت من مسئول محور اطلاعات بودم. حاج حسین اصرار داشت که من حتماً بروم. من هم یک نفربر گرفتم و رفتم. وقتی به آن جا رسیدم تنها چیزی که مرا متعجب ساخت شرایط سختی بود که رزمندههای ما در آن به سر میبردند. تا زانو در آب بودند و پشت سنگرهایی سنگر گرفته بودند که با کلوخ و گونیهای پاره پاره ساخته شده بودند!.... یادم نمیرود که شهید بصیر وقتی تعدادی از بچهها آمدند و گفتند: «شرایط سخت شده و ما نمیتوانیم مقاومت کنیم» برگشت به آنها گفت: «امشب، شب عاشورای ماست این جا جنگ احد است، ما را در این تنگه گذاشتهاند تا دشمن از آن عبور نکند، پس ما مقاومت میکنیم.» <ref>[http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=345188 بانگ الله اکبرسایت نویدشاهد]</ref>
*بانگ الله اکبر
سال 1365 در عملیات کربلای 4 در گروهان 2 گردان یا رسول (ص) بودم. شب عملیات، ما از گمرک خرمشهر به طرف اروندرود حرکت کردیم. سوار قایق شدیم تا به آن طرف اروند کنار برویم. وقتی بالای خشکی رسیدیم، پیکر بسیاری از رزمندهها را روی زمین دیدیم. با حرکت به راست، به یک سه راهی برخوردیم که مستقیم به جزیرهام البابی ختم میشد. در بین راه، تیربارهای دشمن جلوی پیشروی نیروهای ما را گرفتند. حاج بصیر که فرمانده تیپ بود، در خط مقدم جنگ حضور داشت و به ما گفت که با سلاح نمیتوانیم بجنگیم. در آن لحظه، با هم با صدای بلند الله اکبر گفتیم. عراقیها از سنگرهای خود بیرون میآمدند و فرار میکردند. در آنجا فهمیدم حاجی با روحیه معنوی بالایی که دارد، کمک کرد آن منطقه را آزاد کنیم.
راوی: محمد شالی کار، هم رزم شهید <ref>[http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=345184 تعبیر خواب پیرمردسایت نویدشاهد]</ref>
*تعبیر خواب پیرمرد
نیروهای گردان حضرت یا رسول ا... به فرماندهی سردار شهید حاج بصیر آماده عملیات به پاسگاه ابوذر بودند (عملیات قدس 1). قبل از حرکت، تمام نیروها به وظایف خود در عملیات توجیح شدند و قرار شد چند نفری به عنوان چاد ربان در منطقه بمانند. یک دفعه رو به من کرد و گفت: به حاجی بگو من دیشب خواب مادرم (حضرت زهرا (س)) را دیدم و حتماً بایستی در این عملیات شرکت کنم.
وقتی به حاجی گفتم، او دوباره گفت که فرمانش اطاعت شود و من هم ابلاغ حاجی را برای بار دوم به پیرمرد سید رساندم، ولی با چشمان اشک آلود رو به من کرد و گفت: اگر شما مرا نبرید، روز قیامت پیش جدم (فاطمه زهرا (س)) شکایت شما و حاجی را میکنم. من که روحیهاش را این گونه دیدم، دوباره پیش حاجی رفتم و جریان را دوباره بازگو کردم. ولی باز حاجی قبول نکرد که او را به خط مقدم ببریم. پیرمرد سید پیش حاجی رفت و گفت: تو را به خدا و به پهلوی شکسته مادرم قسم میدهم که مرا با خودتان ببرید. او دوباره رو به حاج حسین کرد و ادامه داد: من با شما شرط میبندم قبل از عملیات، رمز عملیات را به شما بگویم و اگر دیدید رمز عملیات شما با گفتار من یکی است، مرا با خودتان ببرید. حاجی فهمید که جریانی پشت اصرار سید بزرگوار وجود دارد و قبول کرد. سید رمز عملیات را چند ساعت قبل از عملیات به حاجی گفت که اتفاقاً درست بود. حاجی بعد از پایان رمز عملیات، با چشمان اشک آلود آن سید بزرگوار را در آغوش گرفت. چند لحظه با یکدیگر خلوت کردند. آن پیرمرد اولین شهید گردان در این عملیات بود. گلوله دشمن بر پیشانی پینه بسته او اصابت کرد و بس وی مادرش بی بی فاطمه زهرا (س) شتافت. آنجا فهمیدم که دلیل اصرارش چیست.
راوی: شعبان محمدیان، هم رزم شهید <ref>[http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=345190سایت نویدشاهد]</ref>
*حضور موثر حاجی
در عملیات کربلای 5 لشکر 25 کربلا از پلی که در غرب کانال ماهی قرار داشت پشتیبانی میشد؛ به طوری که تدارک از آنجا به خط مقدم میرسید. چون دشمن از این موضوع با خبر بود، تصمیم داشت آن را نابود کند و منطقه در اختیارمان را دوباره باز پس گیرد. به همین دلیل، تمام تواناییهای عملیاتی خود از جمله نیروهای گارد ویژه ریاست جمهوری و کمان دوهای ارتش بعث در آن منطقه متمرکز کرده و پست سر هم کرده و بدون هیچ وقفه ای پل و منطقه را با خمپاره، آتشبارهای توپخانه، هلیکوپتر و گاهی هم عملیاتهای هوایی، زیر آتش خود گرفته بود. تنها جان پناهی را که میتوانستیم در آن منطقه از آن به عنوان دفاع از خود استفاده کنیم، کانالی بود که در دژ غرب دریاچه ماهی احداث شده بود. در آن موقعیت عرصه بر ما خیلی تنگ شده بود و اغلب نیروهای ما شهید یا مجروح شده بودند. دشمن هم از سمت راست خط (کانال زوجی) شروع به پیشروی کرد و بخشی از خط را تصرف نموده و هر لحظه در صدد بود که خود را به کانال ماهی و پل روی کانال نزدیک کند... در این شرایط بسیار سخت که هیچ امیدی برای حفظ کردن آن منطقه و حتی زنده ماندن نداشتیم، یک باره صدای دل نشین و گرم حاج بصیر را از آن سوی بی سیم شنیدم که میگفت: من دارم میام.
راوی: کمیل کهن سال
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=345198 *مجروحان دیگر واجبترند
قبل از عملیات والفجر 8 در بهداری لشکر 25 کربلا فعالیت میکردم. در یکی از بمباران دشمن در آبادان، تعداد زیادی از رزمندهها مجروح شدند اما نیروی کمی برای کمک به آنها بودند. در آن لحظه، رزمندهها کمک کردند تا مجروحان را به اورژانس ببریم. در آن میان، حاج بصیر را دیدم که سرش ترکش خورده بود و با این حال، مجروحی را در دست گرفته بود و به داخل آمبولانس میگذاشت. اشک از چشمانم سرازیر شد و پیشش رفتم و گفتم: حاجی شما خودتان مجروح شدید و نیاز به کمک دارید. شما چرا؟ در جواب گفت: این برادرها (همان مجروحین) از من واجبترند.
راوی: محمد یوسف کریم پور، هم رزم شهید
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=345202
رزمنده اسلام احساس تنهایی نمیکند
*رزمنده اسلام احساس تنهایی نمیکند
احساس تنهایی تمام وجودم را گرفته بود. همین تنهایی و احساس غربت سبب شد تا در این مدت حضورم در منطقه، آرام و قرار نداشته باشم. خودم را به ستاد تیپ رساندم. میخواستم با فرمانده تیپ صحبت کنم. چند روزی منتظرش بودم. به زیارت خانه خدا رفته و حالا برگشته بود. بچهها گفته بودند، فقط چند ساعتی رفت به خانوادهاش سر زد و به منطقه آمد.
در نظرم این گونه تصور کرده بودم که حاجی به خاطر شناختی که از من دارد، همین الآن خودکارش را درمی آورد و به فرمانده گردان دستور میدهد تا انتقال هرچه زودتر انجام گیرد. امّا دور از انتظار، حاجی دستهایش را باز کرد و مرا در آغوش خود جای داد و گفت: پسرم! شما برای چه احساس تنهایی میکنید. شما که تنها نیستید. شما 4 نفرید. خودتان، خدا و دو ملک آسمانی. تازه از همه مهمتر، در جای جای این منطقه که فرشتگان روی زمین زندگی میکنند، امام زمان (عج) هم حضور دارند. یک رزمنده اسلام هیچ وقت نباید احساس تنهایی کند.
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=345212
*مثل پدر
سال 64 جهت آموزش غواصی به منطقه بهمنشیر رفته بودیم. حاج بصیر که فرمانده گردان یا رسول (ص) بود، هنگام آموزش غواصی در فصل زمستان، خودش برای همدردی با ما، گاهی لباس غواصی میپوشید و داخل آب میرفت. مهمتر اینکه، آن بزرگوار پس از اتمام آموزش، به محل تعویض لباس و استحمام میرفت و آنجا آب گرم درست میکرد؛ سپس آن را با دستان مبارک خود بر سر و تن ما میریخت.
عملیات انجام شد. پس از اینکه خط را شکستیم، یک سنگر عراقی در سمت راست ما (هم جوار با لشکر 31 عاشورا) با پدافند قایقها را تهدید میکرد. حاجی با یک آر پی چی، آن بعثی را از نابود کرد و جان بچهها را نجات داد. پس از اینکه کار ما غواصها تمام شد، ماموریت گردان یا رسول (ص) هم به اتمام رسید. حاجی احساس کرد که غواصها به علت وجود آب در لباسشان سردشان شده است. به همین دلیل، خودش چراغ قوه برداشت و به سنگرهای اجتماعی عراقیها سرکشی کرد و لباس عراقیها را برای ما آورد تا بپوشیم و سرما نخوریم. او میگفت: «لباس را بپوشید، فدای شما بشوم.»
راوی: رضا آزادی، هم رزم شهید <ref>[http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=345206سایت نوید شاهد]</ref>==پانویس== <references />
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض: حسن_بصیر}}