شهید کمال جان فزا: تفاوت بین نسخهها
Fazayemajazi (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
|||
| سطر ۱۰۸: | سطر ۱۰۸: | ||
- خواهرم خواب دیده بود که دوره قرآن منزل ایشان است وهمسرشهیدم کمال نیز در این مجلس حضوردارد وقتی که به شهید تعارف می کند که وارد شود شهید می گوید: وقت ندارم می خواهم بروم فقط آمدم که به مادر و همسرم بگوئید که فرزندم حجّت را اذیتش نکنند و بیشتر از الان به او محبت کنند خواهرم می گفت: در خواب می دانستم که ایشان شهید شده و من گریه می کردم. به قدری چهره و صورت شهید نورانی شده بود که نمی توانستم او را ببینم و با دستهایم جلوی صورتم را گرفته بودم بعد شهید خداحافظی نمود و ناپدید شد و من از خواب بیدار شدم . | - خواهرم خواب دیده بود که دوره قرآن منزل ایشان است وهمسرشهیدم کمال نیز در این مجلس حضوردارد وقتی که به شهید تعارف می کند که وارد شود شهید می گوید: وقت ندارم می خواهم بروم فقط آمدم که به مادر و همسرم بگوئید که فرزندم حجّت را اذیتش نکنند و بیشتر از الان به او محبت کنند خواهرم می گفت: در خواب می دانستم که ایشان شهید شده و من گریه می کردم. به قدری چهره و صورت شهید نورانی شده بود که نمی توانستم او را ببینم و با دستهایم جلوی صورتم را گرفته بودم بعد شهید خداحافظی نمود و ناپدید شد و من از خواب بیدار شدم . | ||
| − | - به خاطردارم یکی از همرزمان همسرم کمال تعریف می کرد که ما برای انجام عملیات به تنگه چزابه رفته بودیم و آن زمانی بود که خیلی شلوغ بود یعنی اصلاً نمی شد، چون آنقدر توپ و تانک دشمن گلوله می ریخت و اینقدر خاک بود که همدیگر را نمی دیدیم. تا اینکه خواستند نیروها را عقب ببرند و یک عدّه نیروی تازه نفس و آماده بیاورند. همانطورکه درحال جمع آوری زخمی ها و مجروحین بودم یک نفر زخمی را بغل کردم و داخل ماشین گذاشتم و به سمت عقب آمدم هنوز فاصله ای نگرفته بودم که شنیدم کمال جانفزا هم مجروح شده و او را از جبهه به بیمارستان اهواز آورده و یک عمل سطحی روی ایشان انجام شده امّا دوباره ایشان را به بیمارستان دیگری در شیراز منتقل کرده اند . | + | - به خاطردارم یکی از همرزمان همسرم کمال تعریف می کرد که ما برای انجام عملیات به تنگه چزابه رفته بودیم و آن زمانی بود که خیلی شلوغ بود یعنی اصلاً نمی شد، چون آنقدر توپ و تانک دشمن گلوله می ریخت و اینقدر خاک بود که همدیگر را نمی دیدیم. تا اینکه خواستند نیروها را عقب ببرند و یک عدّه نیروی تازه نفس و آماده بیاورند. همانطورکه درحال جمع آوری زخمی ها و مجروحین بودم یک نفر زخمی را بغل کردم و داخل ماشین گذاشتم و به سمت عقب آمدم هنوز فاصله ای نگرفته بودم که شنیدم کمال جانفزا هم مجروح شده و او را از جبهه به بیمارستان اهواز آورده و یک عمل سطحی روی ایشان انجام شده امّا دوباره ایشان را به بیمارستان دیگری در شیراز منتقل کرده اند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5605 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | <ref>[http | + | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۹ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۴۴
تاریخ تولد : 1340/05/07
نام : کمالژ محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : جانفزا تاریخ شهادت : 1360/12/11
نام پدر : جواد مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : درگز
rId6
خاطرات
- به یاد دارم روزی که می خواستند عده ای از برادران پاسدار سپاهی را به جبهه اعزام کنند پسرم کمال نیز خواست که برود ولی ایشان را به جبهه اعزام نکردند . ناراحت شد و به میزش مشتی زد و گفت : چرا من را اعزام نمی کنند؟ تا اینکه در اعزام بعدی به جبهه اولین نفری بود که به جبهه اعزام شد و رفت .
- خاطره ای که در مورد فرزند شهیدم کمال به یاد دارم این است که اولین باری که می خواست به جبهه اعزام شود هفده سال بیشتر نداشت و هنوز ازدواج نکرده بود . آن روز من در منزل دخترم بودم که به آنجا آمد و گفت : مادر بیائید تا من شما را ببوسم . گفتم : مگر حالا بوس لازم دارد . گفت : شاید رفتم جبهه شهید شدم . من خندیدم و گفتم : مگر قرار است هر کسی به جبهه برود شهید شود . بالاخره بلند شدم و رویش را بوسیدم و بعد خداحافظی کرد و راهی جبهه شد .
- خاطره ای که درباره فرزند شهیدم کمال جانفزا به یاد دارم این است که روزی که شهید می خواست به جبهه برود درد دل شدیدی گرفت . وقتی او را به بیمارستان نزد پزشک بردیم گفتند : ایشان آپاندیس دارند و باید عمل شوند . شبی که می خواستند شهید را عمل کنند ایشان روی تختش نشسته بود و خیلی گریه می کرد و به امام زمان (عج) متوسل شده بود و گفته بود یا امام زمان (عج) من آمده ام به دین و امام خدمت کنم ، همسرم هم حالش خوب نیست اگر لیاقتش را دارم شفاعتم را بکن تا به آرزویم برسم . همان شب وقتی می خوابد در خواب می بیند که امام زمان (عج) بالای سرش آمده و یک شال سبزرنگ دور گردنش انداخت و فرمود : بلند شو آرزویت برآورده شده ، پاشو برو . بعد کمال بلند می شود و نماز شب به جا می آورد . وقتی هم تختی هایش می گویند آقای جانفزا چه خبره ؟ شما حالتان خوب است باید استراحت کنید اما شهید می گوید : من در عالم خودم خیلی گریه کردم و شفاعتم را از آقا امام زمان (عج) خواستم که در خواب آقا را دیدم که آمدند و یک شال سیز به گردنم انداختند و گفتند : بلند شو به آرزویت رسیدی . وقتی پرستارها می آیند تا ایشان را برای عمل به اتاق عمل ببرند وقتی شهید خوابی را که دیده بود را تعریف می کند دکترها او را معاینه می کنند و می بینند بله هیچ اثری از مرض آپاندیس نیست . بعد همان جا نصف شالش را دکترها و پرستارها به عنوان تبرک بین خودشان تقسیم می کنند و نصف دیگر شال را نزد خود شهید نکه می دارد و با خود به جبهه می برد و به آرزوی دیرینه و قلبی اش که به شهادت رسیدن در راه دین و قرآن و امام بود رسیدند و به فیض عظیم شهادت نائل گردیدند . روحش شاد باد
- به خاطر دارم کمال به آپاندیش بسیار شدیدی مبتلا بود و عفونت به کلی در داخل شکم پخش شده بود .ایشان را به بیمارستان منتقل می کنند . وقتی دکترها می خواستند او را عمل کنند گفتند کاری از دست ما بر نمی آید و عفونت به کلی در بدن ایشان پخش شده است . به دنبال این قضیه همان شب کمال به آقا امام زمان ( عج) متوسل می شود و می گوید آقا من دوست ندارم که به این شکل بمیرم و می خواهم در راهی که انتخاب کردم به شهادت برسم و در عالم خواب آقا امام زمان را می بیند که می گوید چه شده چرا فریاد می زنی ؟ کمال می گوید آقا به هر حال وضعیت من به این شکل است و دوستانم در جبهه منتظر من هستند و نمی خواهم به این شکل بمیرم . آقا دستی به شکمش می زند و می گوید بلند شو پسرم خوب شدی و مشکل خاصی نداری . کمال نگفت : نه همه دکترها مرا جواب کردند و گفتند که شما چند روز دیگر بیشتر زنده نیستید من از کجا بدانم خوب شدم ؟ آقا می گویند وقتی که بیدار شوی زیر سرت یک شال سبز می گذارم اگر شال را دیدی بدان که خوب شده ای . بلافاصله از خواب بیدار شد و زیر بالش را نگاه می کند و یک شال سبز رنگ را می بیند . نزدیک ساعت 2 نصف شب بود که سر و صدایی به پا کرد و در بیمارستان راه می رفت . همه پرستارها و دکترها آمدند و گفتند چه خبر شده است ؟ گفت : من شفا پیدا کردم . هیچ کس باور نمی کرد وقتی که آزمایش و بررسی کردند گفتند : هیچ آثاری از عفونت در شکم نیست و ایشان را همان روز مرخص کردند و از همانجا مجددا به جبهه بازگشت .
- به خاطردارم حدودا 15 الی 20 روز از قضیه آپاندیس کمال نگذشته بود که در شلمچه مجروح شد و ایشان را به بیمارستان شیراز منتقل کردند . ما بعد از یک هفته متوجه شدیم که کمال مجروح شده و بلافاصله به شیراز رفتیم . به محض اینکه کمال ما را دید گفت : یا امام زمان اینها آمدند مرا با خودشان ببرند . من با شما عهدی بستم که با نوشیدن شربت شهادت به شهرستان و دیار خودم بازگردم . موقع اذان ظهر بلند شد و اذان گفت و با صدای بلند قرآن می خواند به طوری که الفت خاصی بین پرستاران و کارکنان بیمارستان مخصوصا بخشی که کمال بستری بود ایجاد شده بود . شب بعد تا نزدیکی های ساعت 11 بالای سرش بودم . بعد از آن در جایگاهی که بنیاد شهید برای ما در نظرگرفته بود برای استراحت به آنجا رفتم . یک ساعت بعد خبر دارند که وضعیت کمال رو به وخامت است. وقتی که وارد اتاق شدم دیدم که تمام پرستارها ایستاده اند و روی سرش قرآن می خوانند. همه نگران بودند. نیمه های شب بود که به هر حال شهادت به استقبال ایشان آمد و کمال هم به خوبی از آن استقبال کرد و شربت شهادت را نوشید و در بیمارستان دار فانی را وداع گفت .
- به خاطر دارم در آخرین اعزامی که کمال به جبهه داشت چهره ای بسیار نورانی و خندان داشت . با تک تک اعضای خانواده و دوستان و اقوام خداحافظی کرد و از همه درخواست حلالیت کرد و برای ما هم مشخص بود که این سفر او، سفری است که احتمالا باب شهادت برای ایشان باز شود و خودش به ما گفت : این سفر بازگشتی ندارد و اگر سعادت داشته باشم به آرزوی خود می رسم که همین طور هم شد و پس از چند روز که از رفتنش گذشت خبر آوردند که به فیض عظیم شهادت نائل گردیده است .
- به یاد دارم یک بار که پسر شهیدم کمال همراه خود نوارهای سخنرانی امام خمینی ( ره) را به خانه آورده بود تا بین مردم تکثیر و تقسیم کند . ساواکی ها به خانه مان ریختند و خانه را گشتند تا نوارها را پیدا کنند اما ایشان پنهانی نوارها را به منزل برادرم ( عمویش ) برده بود و توی زیرزمین منزلشان پنهان کرده بود و شبانه رفته بود و نوارها را آورده بود . فردای آن روز دوباره که ساواکی ها آمدند ایشان همین کار را تکرار نمود و نوارها را برد و در خانه عمویش پنهان کرد چون بازرس ها نوارها را پیدا نکنند چون می دانستند که ایشان در انتشار نوار و اعلامیه های حضرت امام دست دارد .
- به یاد دارم اول نمی خواستیم برای فرزند شهیدم کمال جانفزا زن بگیریم و می گفتیم : بگذار اول برادر بزرگترت زن بگیرد بعداٌ برای شما هم زن می گیریم . اما ایشان خیلی ناراحت شد و گفت : من شهیدم ، من می روم و شهید می شوم و دیگر نمی توانم صاحب اولاد شوم و شما هم دیگر نوه نداری. گفتم : شاید زنت بچه نیاورد . گفت : نه من یقین دارم که زنم بچه دار می شود و می خواهم اسمش را هم حجت بگذارم . به هر حال ما برای شهید به خواستگاری رفتیم و دختری را که انتخاب کرده بود برایش گرفتیم . وقتی شهید به خانه می آمد به عنوان شوخی به خواهر و برادرهای دیگرش می گفت : بیچاره ها بچه های شما همه دخترند اما بچه من پسر است و اسمش را هم حجت می گذارم و یکی از این دخترهای شما را برایش خواستگاری می کنم. من گفتم : مادر این حرف ها را نزن شاید اتفاق نیفتاد و تو صاحب فرزندی نشدی . گفت : نه من حتماٌ صاحب فرزند پسر می شوم و همان گونه هم شد .
- به خاطر دارم یک روز که فرزند شهیدم کمال پیش من آمد و گفت : پدر جان می خواهم زن بگیرم و ازدواج کنم . برای همین یک روز همراه مادرش به خواستگاری دختری که کمال خودش پسند کرده بود رفتند . کمال گفته بود : من زن از یک خانواده مذهبی و مومن میخواهم و زندگی مشترکشان را آغاز نمودند. هنگامی که شهید می خواست به جبهه برود به خانمش گفته بود: می خواهم به جبهه بروم آیا راضی هستی؟ همسرش گفته بود : بلی من راضی هستم بعد به جبهه اعزام شده بود .
- یادم هست دفعه ی آخری که فرزندم کمال از ما خداحافظی کرد و خواست به جبهه برود ما هم گوسفند خریدیم و حاضر کردیم که وقتی ایشان از جبهه برگشت آن گوسفند را قربانی و روضه خوانی کنیم. ناگهان برایمان خبر آوردند که توی جبهه تیر خورده است و ایشان را به بیمارستان شیراز برای مداوا انتقال دادند. تقریباٌ دو هفته ای هم در آنجا بستری بود که در اثر جراحات وارده و خونریزی شدید به فیض عظیم شهادت نائل گشت و دعوت حق را لبیک گفتند .
- به یاد دارم که یک روز توی کوچه نشسته بودیم . یک وقت دیدم یک زنی چادر سر کرده و صورتش را پوشانده ، به نزد من آمد تا رد شد سلام کرد و ما گفتیم این زن از همسایه ها است و جواب سلامش را دادیم و دو قدمی که رد شد دوباره برگشت و ما را بغل کرد و بوسید و بعد به طرف منزل ما راه افتاد و به داخل خانه رفت . آن لحظه من خیلی خجالت کشیدم و گفتم چرا این زن همسایه این کار را کرد ، رنگمان قرمز شده بود و بعد با خود گفتم بروم ببینیم این خانم چه کسی بود . وقتی وارد حیاط شدم دیدم پسرم کمال است که با همان چادر و اسلحه ای که به کمر بسته در کنار مادر و همسرش نشسته و دارد به من می خندد و من هم نیز خنده ام گرفت .
- به خاطر دارم وقتی که پسرم کمال از جبهه به مرخصی آمده بود گفلت : آقاجان از دست این آقای بنی صدر چه کار کنیم . گفتم چرا ؟ مگر چه شده است ؟ گفت بنی صدر کارشکنی می کند ما می خواهیم به جلو خط مقدم برویم اما ایشان ما را به عقب برمی گرداند . او از طرف دشمن است و به میهن اسلامی خیانت می کند . نمی دانیم چه کار کنیم .
- خاطره ای که از برادرم شهید کمال به یاد دارم این است که ایشان در زمان تدریس کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی بودند که یک روز سر کلاس درس بعد از تمام شدن درس معلم ، از آنجایی که شهید این قدر شوخ طبع بود یک عینک معمولی شیشه ای داشت که یک طرف شیشه اش را برمی دارد. همین طور عینک را با یک شیشه به چشم می زند و به خاطر اینکه جو کلاس را عوض کند که معلمش از او می پرسد این چه عینکی است که به چشمانت زده ای ؟ شهید درجواب معلمش می گوید : خانم این عینکی که زده ام یک چشمم ضعیف است و چشم دیگر سالم . برای همین عینکم یک شیشه دارد که موجب خنده هم کلاس ها و خانم معلمش می شود .
- به خاطر دارم وقتی برادرم کمال می خواست ازدواج کند نوزده سالش بود . نمی دانم به مادرم چه گفت که من ناراحت شدم و یک کشیده ( سیلی ) به صورتش زدم . او برگشت به من نگاه کرد و گفت : خواهر جان دستت درد نکند ، این قدر ایشان فهمیده بود که حتی برنگشتند به من بگویند چرا این کار را کردی و یا اعتراض کند. چون من در آن موقعیت سنی او کار من درست نبود که بعدها به اشتباه خود پی بردم ولی چون برادرم کمال خیلی باگذشت بود هیچ عکس العملی از خود نشان نداد .
- به یاد دارم هنگامی که برادر شهیدم کمال از جبهه به مرخصی آمده بود خاطره ای را برایم نقل کرد که این گونه بود : در منطقه عملیاتی که بودیم با افراد عراقی روبه رو شدیم ، من که اسلحه دستم بود یک نفر از عراقی ها را به گلوله بستم . بعد از پایین تپه هر چه به من گفتند از بالای تپه بیا پایین، دشمن در حال پیشروی است در نقطه تیررس قرار داری. ولی من توجه نکردم و گفتم: نه من می ایستم و با دشمن رو در رو می جنگم . که یکی از رزمنده ها گفت : واقعا خیلی شجاعت و شهامت داری که این حرف ها را می زنی و می ایستی . بعد بقیه افراد هم مجبور بایستند و با دشمن مقابله کنند که دوباره چند تا از عراقی ها را به گلوله بستیم و نیز چند نفر دیگر را به اسارت گرفتیم و همراه خود به عقب در چادر آوردیم . وقتی که وارد سنگر شدم دیدم اسیر مجروح آورده اند داخل سنگر تا درمان کنند . دیدم بلافاصله یکی از اسرا که واقعا آدم رذل بود تفنگ را برداشت که به طرف من شلیک کند فوری متوجه شدم و تفنگ را از او گرفتم. اما همان جا باز دلم به رحم آمد که این هم انسان و یک مسلمان عین خودم هست و از کشتنش گذشتم و به او رحم کردم .
- به خاطر دارم شش ماه بعد از شهادت برادرم کمال من به مشهد منتقل شدم و حدودا بعد از یک سال بود که به درگز رفتم و به اتفاق مادرم برای احوالپرسی همسر برادرم و فرزندش به منزل شهید رفتم . همین که پرده جلوی درب حیاط را بالا زدم دیدم برادر شهیدم کمال آمد جلو به عیناً و آشکارا شهید را دیدم که به من گفت : چه عجب شمسی خانم ، حالا آمدی از ما خبری بگیری؟ بعد از یک سال آمدی؟ اصلاً همان جا در حال خودم نبودم و متوجه نشدم و گفتم : خوب می دانی که من شاغل هستم که از نظرم ناپدید شد. آخرمن نمی توانستم تحمل کنم که وقتی به خانه شهید می روم آنجا را بدون برادرم ببینم .
- به خاطر دارم وقتی خبر مجروحیت برادرم کمال را از طرف سپاه شنیدم سعی کردم که مادرم از این قضیه چیزی متوجه نشود . ترکش خمپاره به شکم برادرم اصابت کرده بود وقتی مادرم جویای حال کمال شد من به مادرم گفتم: مادر انشاءا ... که کاری نشده ولی وقتی من و برادر بزرگترم داشتیم با هم در مورد مجروح شدن کمال صحبت می کردیم مادرم متوجه شده بود و گفت : حتماً کمال کاریش شده است راستش را بگویید ، شهید شده یا اسیر و مجروح ؟ که بالاخره ناچاراً مجبور شدیم به مادرم بگوییم که مجروح شده است و در بیمارستان شیراز بستری است . همان روز برادرم و همسرم به شیراز رفتند و دو روز بعد من و مادرم و همسر شهید به شیراز جهت عیادت ایشان رفتیم . گویا دکترها کمال را جواب کرده بودند ولی به محض اینکه ما رسیدیم شهید روحیه خوبی پیدا کرد و با این که درست نمی توانست صحبت کند ولی از خوشحالی ما را به دکترها معرفی کرد که دکترها تعجب کردند که چگونه ایشان زبان باز کرده است و فقط آن یک بار دیدار ما بود و بعد ما به هتل رفتیم و بعد از ظهر که به بیمارستان مراجعه کردیم او را به اتاق سی سی یو برده بودند که دیگر ایشان را ندیدیم .
- به خاطر دارم زمانی که شهید رجایی را به شهادت رساندند همسرم کمال خیلی ناراحت بود و تاسف می خورد . وقتی به او گفتم : چرا به خاطر این مسئله این قدر آشفته ای ؟ فقط گفت : نگاه کن ، دیدی چه کار کردند ، دیدی چه کار شد و بعد هم رفت داخل اتاق و با خودش در خلوت نشست و گریه کرد .
- به خاطر دارم هنگامیکه فرزند شهیدم کمال در شیراز در بیمارستانی بستری بود که از شیراز با ما تماس گرفتند گفتند به شیراز بیایید. وقتی به آنجا رسیدیم و به بیمارستان رفتیم دیدیم دستگاه هایی دور و اطراف و داخل دهان و بینی شهید بود. همه دکتر ها او را جواب کرده بودند. بعد دست مرا گرفت و روی قلبش گذاشت بعد دکترها همه دورش جمع شدند توی اتاق و گفتند آقای جانفزا این دیگه کیه گفت مادرم و روشو به طرف همسرش کرد و حلقه اش را به دور دستش تاب داد و گفت همسرم آیا مرا دوست داری؟ همسرش گفت بله. شهید گفت تا ابد؟ گفت بله تا ابد. بعد شهید سفارش کرد که بچه ام را خوب تربیت کنید تا همانند خودم در سپاه خدمت کند .
- به خاطر دارم هنگامیکه فرزندم کمال در جبهه مجروح شده بود وترکش خورده بود او را به بیمارستان بردند هیجده روز در بیمترستامن شیراز بود ایشان به ما پیغام فرستاده ولی کسی به ما چیزی نگفت و اطلاع نداشتیم می گفتند اگر به مادرش خبر بدهید سکته میکند و از طرفی هم پسر دیگرم هم در جبهه بود تا اینکه یک روز برادرش ودامادشان امدند وما را مطلع سا ختند . بعدا با ماشین های نفت کش از درگز رفتیم که در بین را قوچان ماشینمان خراب شد زمستان هم بود وبرف میامد و ما از سرما میلرزیدیم بالاخره به همراه همسر ودخترم به شیراز رفتیم در بین راه میگفتم خدایا پسرم دست وپا نداشته باشد اما سایه اش روی سر زن وبچه اش باشد . وقتی به بیمارستان و بالالی سر کمال رسیدم ایشون دست مرا گفت وبه روی قلبش گذاشت وگفت : مامان از من راضی باش چون من درس نخوندم وزود زن گرفتم و شما همش میگفتی زیاد به جهه نرو ولی من به حرف نکردم از من راضی باش . امدم و پایش را بوسیدم وگفتم من رضیم دیدم گریه کرد وگفت نه مادر ناراحتی گفتم : نه پسرم من که در راه میامدم از خدا خواستم وگفتم : دست وپا نداشته باشی ولی نفست بیاد وبالای سر زن وبچه ات باشی حالا هم خدا رو شکر می کنم که دست وپایت هم سالم است . ولی از ترکش هایی که تو بدنش بود خبر نداشتم روزی دوبار لباس سبز میپوشیدم وبه دیدن کمال میرفتیم چشمهایش را می بستند میگفتم اقای دکتر چرا چشم هایش را میبندید میگفتند خانم ایشان میکروبی شده . دلم یاری نمیداد برای همین سه شبانه روز با دختر وعروسم به شاه چراغ میرفتیم ونذرکردم جمال شفا پیدا کنه ایینه ومع دان ببریم توی شاه چراغ . دلم گواهی نمنیداد که او شهید بشه بعد از سه روز که بیست مانده بود به عید دامادم گفت : مادر جان گفتم بله گقت شما دوست داریدجمال را برای مدارا به خارج بفرستیم گفتم ما که هیچی نداریم اگه این خانه را بفروشیم وتمام وسایلش را هم بفروشیم نمیتونیم جمال را به خارج بفرستیم . دامادم گفت خوب من این کار را درست میکنم شما دیگه برید بعد ما به مشهد اومدیم منزل مادر شوهر دخترم صبح روز بعد دیدم رادر شوهر و برادرش پیراهن مشکی پوشیدن گفتم لباس سفید بپوشید که میخواهیم به ملاقات برویم . پسر برادر شوهرم گفت زن عمو جمال را با ان وضع دیدی زبان نداش توچشمانش انطور بود. گفتم: نه خدا ضد انقلابی ها را نیست کند حیف نیست باید امثال کمال باشند که سپاه را راه ببرند واگر انها نباشند کار درست نمیشود که یک مرتبه پسر برادر شوهرم را گرفتم و گفتم بگو کمال شهید شده گفت که من گفتم کمال شهید شده . بعد به طرف قوچان را ه افتادیم من در را ه جیغ میکشیدم وقلبم میگرفت همین که به قوچان رسیدیم و به منزل فامیل رفتیم سریع منو گرفت ورو به بارگاه امام رضا کردن گفتم یا امام رضا میدونی که من جز این پنج شش تا بچه کسی رو ندارم نه پدر نه مادر نه خواهر و برادری دستم را از اول انداختم به گردن خودت قلبم را یک جوری به جابیاور که توی درگز بتونم جواب مردم را بدهم وضد انقلابی ها خوشحال نشوند که من غش کنم و انها خوشحال شوند و بعد نماز خواندم و به برادر شوهرم گفتم بروید اتوبوس بگیرید تا همرا ه انبولانس کمال برویم مثل شب دامادیش به فرمانده سپاه خبر داده بودند گفته بود اگه مادر شهید بیاید سپاه را اتش میزند دیدن نه وقتی انجا رسیدم روی کمال را باز کردم وبوسیدم وگفتم مادر جان خودت راهت را انتخاب کردی همنشین امام زمان شدی امیدوارم خداوند یک عمر نا قابل به ما بدهد تل بتوانیم همسر وبچه هات رو به یه جایی بروسونیم راضی هستم به رضای خدا .
- به خاطر دارم بعد از شهادت فرزندم کمال من خیلی گریه میکردم تا این که مادر یکی از شهدا که انگار فرزند شهیدش پهلوی قبر پسرم کمال دفن شده بود خوابی دیده بود که اینگونه برایم نقل میکرد خواب دیده بود که کمال به او می گوید : چیه، اینقدر مادر من گریه می کند؟ این غذایی را که برای من درست می کند و با اشک چشمش می فرستد، همه اش شن است ومن اصلا غذا را نمی خورم و بیرون می ریزم نه این غذا را بفرستد ونه این گریه را بکند . نگاه کن شما هم فرزندت شهید شده است اما وقتی بر سر مزارش میایی اصلا برایش گریه نمیکنی اما مادر من هر وقت اینجا میاید برای من گریه میکند و مرا آذار می دهد .
- به خاطر دارم که قبل از انقلاب بود که یک روز کمال پیش من آمد و گفت: مامان، شاید عصر یک کمی خیابانها شلوغ شود و من دیرتر بیایم. گفتم مادر خودت را توی چشم نکن. گفت دیگه گذشته حالا باید اینقدر کربلا کربلا بکنیم تا را ه باز شود و از این حرفها گذشته است. بعد از اینکه او به خیابان رفت چند ساعت بعد هم من به دنبالش به خیابان رفتم دیدم چه قیامتی به پا شده اینقدر کشت وکشتار و مجروح در خیابانها ریخته است. وقتی به خانه برگشتم خبر آوردند که کمال با چند تن از منافقین در گیر شده است و آنها کمال را مجروح کرده اند و الان توی بیمارستان توی درگز بستری است که به آنجا رفتم .
- به یاد دارم پسرم کمال شش ماهه بود که مریض شد و حالش خیلی بد شد که انقدر او را به دکتر بردیم که دکتر ها هم قطع امید کرده وجواب کردند بعد او را کنار خانه انداختم و گفتم توکل به خدا هر چه قسمت باشد همان میشود بعد به مسجد رفتم و برای شفایش دعا کردم در حال راز و نیاز با خدای خود بودم که دخترم آمد وگفت مامان بیا که کمال گریه می کند و دهانش را می گرداند وقتی به خانه آمدم و به او شیر دادم، دیدم بله شیر می خورد و حالش خوب شده است و به مشیت الهی پسرم کمال شفا پیدا کرد .
- یادم هست هنگامیکه برای بار سوم که جمال می خواست به جبهه برود به خانه ما آمد گفت مادر جان من میخواهم دو باره به جبهه بروم، حلالم کنید. من گفتم: بس است چرا اینقدر به جبهه میروید؟ دیدم اشک در چشمانش حلقه زد وگریه کرد گفتم مادر جان برو حالا که راحت را انتخاب کردی برو با امام زمان(عج) همنشین شو، و او به جبهه رفت. شب خواب دیدم که به عروسم (همسر کمال) گفتم شما حجت ( فرزند کمال) را به خانه ببر. آخه این نوه ام گل افشان در آورده، حجت از او نگیرد صبح که از خواب بیدار شدم به دخترم گفتم چنین خوابی دیدم کمال یا شهید شده یا عراقی ها او را به اسارت گرفتند. یا هم زخمی شده است. دخترم گفت شما که آیه یاس میخوانی بعد به برادر بزرگترش جلال وهمسر کمال خوابی را که دیده بودم تعریف کردم که همسر شهید گفت مامان چه طور دلت میاید حجت بی پدر شود .
- برادرم کمال قبلا آپاندیس داشت که در جبهه و جنگ حالش بد می شود که او را به بیمارستان اهواز می فرستند. در بیمارستان دکتر ها بعد از معاینات میگویند عفونت کلا در بدنش پخش شده و دیگر کاری از دست ما بر نمیاید کمال ناراحت میشود و متوسل به امام زمان(عج) می شود و می گوید من دوست ندارم که به این شکل بمیرم من شهادت در راه خدا را انتخاب کردم. بعد از چند بار که به کردستان وجبهه جنوب آمدم حالا باید به این شکل در بیمارستان بمیرم؟ آن هم با بیماری آپاندیس. برای من ننگ است. بعد برادرم در عالم خواب امام زمان(عج) را می بیند میگوید چرا ناراحتی و داد میزنی شهید میگوید: آقا جان وضعیت مرا میبینید دوستانم در جبهه منتظرم هستند من نمی خواهم به این شکل بمیرم و شهادت در راه خدا را میخواهم امام زمان(عج) دستی به شکم کمال می کشد و می گوید بلند شو پسرم تو خوب شدی دیگر مشکل خاصی نداری کمال می گوید نه همه دکتر ها مرا جواب کرده اند و می گویند شما چند روز دیگر بیشتر زنده نیستید من از کجا بدونم خوب شدم و دیگر مریضی در بدنم نیست؟ آقا می فرماید یه شال سبز زیر سرت می گذارم اگر بیدار شدی و شال سز را دیدی بدان که خوب شدی که بعد امام زمان(عج) از نظر نا پدید شد و کمال بلا فاصله بلند می شود و می نشیند و می بیند که راحت است زیرا بالشت را نگاه میکند و شال سبز را می بیند تقریبا ساعت 2 الی 3 نیمه شب بود که سر وصدا میکند و بلند میشود و داخل اتاقش راه می رود دکترها و پرستارها مایند که آزمایشها و معاینات مجدد را بکنند کمال میگوید من شفا پیدا کردم دکتر ها بعد از آزمایشالت مجدد می گوید بله اثاری از عفونت آپاندیس در شکم موجود نیست. آن شب در بیمارستان یک هیاهویی بر پا می شود و آن شال سبز را هم بین افراد آنجا تقسیم می کنند دو روز بعد که ایشان را مرخص میکنند با توجه به عملیاتی که در پیش بود مجددا به جبهه برگشته و این قضیه را با نامه برای ما می نویسد .
- به خاطردارم هنگامیکه برادرم کمال درجبهه مجروح شده بود ایشان را به بیمارستانی دراهواز برده بودند ویک عمل سطحی روی ایشان انجام شد. دوباره به جبهه برگشت. حدوداً 15 الی 20 روزی که ازبیمارستان اهواز مرخص گردیده وبه جبهه برگشته بود که دوباره ازناحیه شکم درمنطقه تنگه چزابه مجروح واینبارایشان را به بیمارستانی درشیراز منتقل کردند. وقتی با خبرشدیم برای دیدنش همراه شوهرخواهرم به شیرازرفتیم. دکترها گفتند: عفونت بسیارشدید است ووضعیت روحی خوبی ندارد. دو روز بعد ازما همسرشهید ومادروخواهرم به شیرازآمدند. تا کمال آنها را دید گفت: خدایا ، یا امام زمان ، اینها آمدند تا مرا ببرند. با اینکه من با شما عهدی داشتم. من را با نوشیدن شربت شهادت راهی شهرستان ودیارخودم کن. الحمدا... با دیدن آنها ، حالش کمی بهترشد وموقع اذان ظهرومغرب درهمان اتاق که بستری بود اذان می گفت وقرآن تلاوت می نمود. الفت خاصی بین کارکنان وخصوصاً همان بخش که بستری بود به وجود آورده بود. فردای آنروزخانواده خواستند که ایشان را برای عمل جراحی ومداوا به بیمارستان مشهد منتقل کنند ، اما چون حالش کمی بهترشده بود ممانعت کردند . آن شب من تا حدود ساعت 11 شب کناراو بودم که بعداً جهت استراحت کوتاه به محلی که بنیاد شهید برای ما درنظرگرفته بود رفتم. یک ساعت بعد به من خبردادند که وضع کمال برعکس شده سریعاً خود را به بیمارستان رساندم دیدم وضع عجیبی است ، تمام پرستارهای بخش یکی بالای سرش قرآن می خواند ویکی دعا می کرد وهیچ کس خواب نبود همه نگران بودند بخصوص آنهایی که توی اتاق ایشان بستری بودند. به خرحال عنایت خداوند شامل حالش شد وآرزویی که انتظارش را می کشید سررسید وساعت 2 شب بامداد دعوت حق را لبیک گفت وبه سوی ایزد باری شتافت. روحش شاد باد .
- به یاد دارم یک شب خواب دیدم که دراتاق نشسته ام و تعدادی اسب سوار از کوچه ما رد می شوند. بلند شدم بروم بیرون ببینم چه خبراست.چشمهایم کورشد. گفتم : خانم بیا دستهای مرا بگیر، گفت: مادر، من هم چشمهایم کورشده نمی بینم. به هرحال در حیاط رفتم. است سوارها آمدند و رفتند و من گفتم: الحمدا... دیگر از بلا راحت شدیم ضد انقلابیها رفتند. وقتی به اتاق برگشتم دیدم فرزند شهیدم کمال دست بچه اش را گرفته و همین طورایستاده است. گفتم: کمال، مادر جان به دنبالت می گردیم، کجا هستی؟ شهید گفت: مادر، دیدار به قیامت. آمدم سری از فرزندم حجت بزنم و ببینم و بروم. گفتم: یعنی تو می خواهی بروی؟ گفت : بله. دیگرمی خواهم بروم. صبح که ازخواب بیدار شدم به دخترم گفتم: کمال اتفاقی افتاده یا شهید شده است. حالا یا شهید شده یا به دست عراقیها اسیرشده ویا زخمی شده. دخترم گفت: نه مادر، شما هم دربیکاری ازکمال حرف می زنی؟ بعد که پسردیگرم جلال آمد با خواهرش رفتند وداشتند پنهانی با یکدیگرصحبت می کردند. من یکدفعه رفتم و جلال را بغل کردم وگفتم: تو را به امام زمان (عج) قسمت می دهم راستش را بگو. من می دانم برای کمال اتفاقی افتاده است ، کمال یا شهید شده یا عراقیها اورا اسیرکرده اند یا اینکه زخمی شده ودربیمارستان ست. بالاخره پسرم جلال گفت: به خدا قسم ، مامان حالا که اینطوری می گویی ، نه شهید شده ونه اسیر، اما الآن زخمی شده ودربیمارستان شیراز بستری است. وما باید ساعت 4 بعد ازطهربه شیراز برویم. آنها رفتند وبعد ازسه روزمن وهمسرشهید ودخترم به شیرازرفتیم .
- اینجوری که از مادر همسرم کمال جانفزا شنیده بودم کمال اراده وعلاقه خاص وشدیدی به امام زمان (عج) داشتند ودرهرکاری ازامام زمان (عج) یاد می کرد. به یاد دارم یک شب ایشان خواب دیده که امام زمان (عج) آمده است وخواسته اش که داشتن پسری است را از آقا خواسته بود و نیزبه آرزوی قلبی اش که شهادت است برساند. برای همین خودشان می دانستند که بچه ایشان پسراست و نیز توی خوابی که دیده بود گفته بودند نام پسرش را حجت بگذارد. ایشان برای شهید شدن واقعاً عجله داشتند و بالاخره به آرزوی خود که شهادت در راه اسلام و قرآن بود رسید وشربت شهادت را نوشید .
- یکی ازهمرزمان همسر شهیدم کمال جانفزا ، خوابی درمورد شهید دیده بود که اینگونه برایم نقل کرد: درخواب دیدم که شهید به من می گوید: من ازحجت خیلی راضی هستم و آنطور که فکرش را می کردم و انتظارش را داشتم تربیت شده، من از همسر و مادرم راضی هستم .
- وقتی همسرم کمال جانفزا در آخرین اعزامش مجروح و در بیمارستان شیراز بستری بود به عیادتش رفتم. حالش خیلی وخیم بود و نمی توانست صحبت کند. ولی از چهره و اشاره هایش فهمیدم که خیلی خوشحال است و با همان حالش به من فهماند که دوست دارم، فرزندم هم مثل خودم بزرگ شود و راه من را ادامه بدهد و تا زمانی که خواستی پسرمان را پیش خودت نگه دار و تربیتش کن. اما اگرهم نخواستی و قصد ازدواج داشتی می توانی بچه را تحویل مادرم بدهی، هیچ مشکلی نیست .
- به خاطر دارم زمانیکه فرزند شهیدم کمال می خواست به جبهه اعزام شود به منزل ما آمد وگفت: مادرجان ، می خواهم به جبهه بروم. من گفتم: چرا به جبهه می روی ، پیش خانواده ات بمان. او دیگرحرفی نزد تا اینکه وقتی شب پدرش به خانه آمد موضوع جبهه رفتن را با پدرش درمیان گذاشت وپدرش هم گفت: برو بابا جان . انشاءا... عاقبت بخیرشوی. فردای آنروزهنگامیکه می خواست به جبهه برود من وهمسرش ، پشت سرش گریه کردیم وآب پاشیدیم. با اتوبوس به مشهد رفت. نزدیکی های آخرشب بود که دیدم درمنزل ما را می زنند. گفتم: کیه ، جواب نداد. آن موقع من وهمسرش جلوی دردویدیم وتا در را بازکردیم کمال است ، جلو رفتم که ببوسمش ، مرا به بغل خانمش هل داد وگفت: شما دو تا ، برایم گریه کردید وپشت سرم آب پاشیدید ونگذاشتید من به جبهه بروم وبرگشتم. بعد به طرف پدرش رفت و او را بوسید و گفت: پدر شما عجب دلی دارید .
- بیاد دارم هنگامیکه فرزندم کمال پاسدارشده بود ، یک روزنزد من آمد وگفت: پدر، حالا که من پاسدارشدم می خواهم ازدواج کنم و زن بگیرم. من گفتم: چون برای برادربزرگترت ، شیرینی خوری کردیم ، حالا بگذار زن این برادرت را دربیاوریم بعداً برای تو زن می گیریم. اما او گفت: نه آقا جان، من می خواهم اول زن بگیرم. گفتم: باشد وبعد برای ایشان به خواستگاری رفتیم وبرایش زن گرفتیم ومجلس شب عروسیش را در حیاط خودمان گرفتیم و دوتا اتاق از خانه را به آنها دادیم تا زندگی مشترکشان را شروع کنند .
- به یاد دارم هنگامیکه فرزند شهیدم کمال رفته بود وبه عضویت سپاه درآمده بود 19 سال بیشترنداشت. یک روزنزد من آمد وگفت: مادرجان می خواهم زن بگیرم. من گفتم: پسرجان ، هنوزبرادرهای بزرگترت مانده اند و زن نگرفته اند ، تو می خواهی زن بگیری. شهید گفت: نه مادرجان ، من که به جبهه بروم شهید می شوم ، می خواهم اولادی داشته باشم. بعد ما رفتیم وخواسته اش را برآورده کردیم وبرایش خانمی را که درنظرگرفته بود خواستگاری نمودیم. بعد از ازدواج دریکسال زندگی مشترکش ، سه باربه جبهه رفت. من گفتم: مادرجان، دردت به جانم ، دخترمردم را خواستگاری کردی آنموقع خودت همیشه درجبهه هستی ، شهید درجوابم گفت: مادرمن ازطرف همسرم رضایت دارم و راضی هستم . درضمن آدم بایست تا می تواند به مردم خدمت کند. تا خدا هم نیز ازاو راضی باشد .
- به خاطردارم هنگامیکه جنگ تحمیل شروع شد ، یکروز کمال نزد من آمد وگفت : اگراجازه می دهید من به جبهه بروم.من درجوابش گفتم: بله پسرم اجازه می دهم . اگرلازم باشد ما هم باید بجنگیم ونیز من هم باید به جبهه بروم وبرادرت هم باید به جبهه برود. وقتی رضایت مرا گرفت ، خود را برای اعزام به جبهه آماده کرد و راهی جبهه شد .
- یادم هست یکبار در مراسم تعزیه همسر شهیدم کمال را آشکار دیدم که در جمع نشسته و صحبت می کند، با خودم نیز صحبت کرد و از فرزندش و گذشته پرسید وحدود 2 ساعت در جمع نشسته بود وهر چه من می گفتم: کمال اینجاست، باور نمی کردند، فکرمی کردم حالم بد است و خیالاتی و هزیان می گویم.آنموقع اصلاً فکر نمی کردم که او شهید شده و می پنداشتم که از منطقه برگشته ، اما وقتی شهید از نظرم ناپدید شد متوجه شدم که شهید شده است و یا حتی یکسال بعد از شهادتش وقتی خواهرش ازمشهد به منزل ما آمده بود عیناً وآشکارا برادر شهیدش را دیده بود که به اوگفتند: بعد از یکسال آمدی؟
- بعد از به شهادت رسیدن همسرم کمال بود که عده ای آمدند و سراغش را گرفتند وگفتند: آقای جانفزا کجاست که از او خبرنداریم وقتی علتش را پرسیدم گفتند : ایشان از نظرمالی به ما کمک می کرد مثلاً گوشتی، برنجی، یا هرچیز دیگر در توانش بود برای اینها می خرید ومی برد. با اینکه خودمان ازنظرمالی ضعیف بودیم، ایشان به مردم کمک می کرد و ما اصلاً نمی دانشتیم و اطلاعی نداشتیم که بعد ازشهادتش ازطریق کسانی که شهید به آنها کمک می کرد متوجه شدیم .
- به یاد دارم هنگامیکه کمال از جبهه به مرخصی آمده بود، با خود کیسه خوابش را به همراه آورده بود و برادر کوچکترش حسین را توی کیسه خواب می کرد وبا خود درخانه این طرف و آن طرف می برد تا موجب خنده برادرش شود .
- به یاد دارم یکروز کمال به مغازه آمد وگفت: لطفاً یک پماد به من بدهید. گفتم : برای چه کاری می خواهی؟ گفت: یک زندانی را خیلی شلاق زده اند وپشتش می سوزد. من هم رحمم آمد ودلم برایش می سوزد ومی خواهم همین پماد را برای مداوایش به پشتش بکشم تا دردش کمترشود وقتی پماد را ازمن گرفت آن مرد زندانی را به حمام برده بود وپماد به پشتش کشیده بود تا احساس درد نکند و ایشان خیلی دل رحم بودند وهمت در رفع مشکلات دیگران صاحب قدم بودند .
- به خاطر دارم یک شب که فرزند شهیدم کمال از مسجد به منزل آمد گفت مادر جای جلال ( برادرش) را اینجا نینداز و بیاور اینجا. گفتم: کمال امشب یک خبری است. شهید گفت: نه مادرجان خبری نیست ناراحت نباشید. تا اینکه صبح ازخواب بیدار شدم درحالی که داشتم چایی برای صبحانه حاضرمی کردم دیدم درحیاط باز است. کمال را دیدم گفت: مادر دیشب من و جلال داشتیم اعلامیه می چسباندیم که ساواکی ها سر رسیدند، من فرار کردم ولی جلال را گرفتند و با خود بردند . معلوم نیست چه بلایی سرش آورده اند من پاشدم و گفتم : شما اینقدر خودتان را توی چشم کرده اید که آخر گرفتنتان . وقتی پسرم جلال را آزاد کردند او راتا صبح اینقدر زده بودند که نفسش بالا نمی آمد .
- خاطرم است یک روز قبل از اینکه پسرم به جبهه برود، شش نفر از شهدا که از اقوام بودند را به روستا آوردند که شهید آن روز یکسره منزل این شهید وآن شهید بود و به پدر و مادرشان دلداری می داد. به شهید گفتم: مادر جان کمال همسرت تازه زایمان کرده است و مریض می باشد. ایشان گفتند: یعنی چه باید عادت کند وقتی که داشتیم به منزل می آمدیم گفتم: کمال این مادر و همسر شهیدان نشسته بودند و غذا می خوردند انگار نه انگار که کسی شهید شده و احساس ناراحتی نمی کردند گفت: از آن زنهای خوب در آینده یکی شما و دیگری همسرم هستید. وقتی من شهید شدم احساس ناراحتی و گریه نکنید و برایم سیاه نپوشید شیرینی پخش کنید و توی عزای من شادی کنید چون من با به شهادت رسیدن به تمام آرزوهای قلبی ام رسیده ام و دیگر هیچ آرزویی ندارم .
- به خاطردارم موقعی که بنی صدر رئیس جمهور بود برای بازدید به شهرستان ما آمد . همسرم کمال بخاطرهمین به بیرون شهر رفت. بنی صدر را نمی خواست ولی هیچ وقت حرفی نمی زد. خلاصه آنروز من به همراه یکی از زنهای همسایه به خیابان رفتیم و وقتی برگشتیم دیدیم شهید آمده ودر را قفل کرده و من هرچه درمی زدم در را باز نمی کرد. بالاخره در را بر روی من باز کرد ولی خیلی ناراحت بود گفتم: چراناراحتی؟ گفت من خودم توی شهر نایستادم و تو رفتی به حساب ملاقات بنی صدر من در جواب همسرم گفتم: که من آنجا نرفته بودم و برای انجام کار دیگری با زن یکی از همسایه ها به جایی دیگر رفته بودم .
- خواهرم خواب دیده بود که دوره قرآن منزل ایشان است وهمسرشهیدم کمال نیز در این مجلس حضوردارد وقتی که به شهید تعارف می کند که وارد شود شهید می گوید: وقت ندارم می خواهم بروم فقط آمدم که به مادر و همسرم بگوئید که فرزندم حجّت را اذیتش نکنند و بیشتر از الان به او محبت کنند خواهرم می گفت: در خواب می دانستم که ایشان شهید شده و من گریه می کردم. به قدری چهره و صورت شهید نورانی شده بود که نمی توانستم او را ببینم و با دستهایم جلوی صورتم را گرفته بودم بعد شهید خداحافظی نمود و ناپدید شد و من از خواب بیدار شدم .
- به خاطردارم یکی از همرزمان همسرم کمال تعریف می کرد که ما برای انجام عملیات به تنگه چزابه رفته بودیم و آن زمانی بود که خیلی شلوغ بود یعنی اصلاً نمی شد، چون آنقدر توپ و تانک دشمن گلوله می ریخت و اینقدر خاک بود که همدیگر را نمی دیدیم. تا اینکه خواستند نیروها را عقب ببرند و یک عدّه نیروی تازه نفس و آماده بیاورند. همانطورکه درحال جمع آوری زخمی ها و مجروحین بودم یک نفر زخمی را بغل کردم و داخل ماشین گذاشتم و به سمت عقب آمدم هنوز فاصله ای نگرفته بودم که شنیدم کمال جانفزا هم مجروح شده و او را از جبهه به بیمارستان اهواز آورده و یک عمل سطحی روی ایشان انجام شده امّا دوباره ایشان را به بیمارستان دیگری در شیراز منتقل کرده اند .[۱]