ویرایش‌ها

شهید محمد اسماعیل پاسدار

۳۵ بایت اضافه‌شده، ‏۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۰۴
/* خاطرات */
• به یاد دارم روزی در منطقه به اتفاق محمدحسین قدم می‌زدیم که ناگهان هواپیمای عراقی روی سرما ظاهر شد به نحوی که فرصت فرار نبود گودالی در آنجا بود که خودمان را در آن پناه دادیم هواپیما شروع به بمباران کرد تعداد ده عدد از بمب‌ها در فاصله‌ی 2 تا 4 متری ما منفجر شدند و همه خاکها روی سرما ریخت و زمانی که از زیرخاک بیرون آمدیم محمدحسین گفت: دیدید که این بمب‌ها هم اثر نکرد بدن ما از آهن است.
• روزهای آخر محمدحسین در صحبت‌هایش می‌گفت: روزی می‌شود که ایران پیروز شود و ما جشن بگیریم و همه از این انقلاب قدردانی کنند و تلاش کنند تا گفته‌های امام را مو به مو اجرا کنند که مبادا امام نگران شوند.
• زمانی که در تهران سکونت داشتیم یک روز در دانشگاه تهران منافقین می گفتند : که ما امام را قبول داریم ولی دکتر بهشتی و مطهری و غیره را قبول نداریم . محمد اسماعیل به آنها گفت : چطور شما امام را قبول دارید و یاران ایشان را قبول ندارید وبا آنها بحث می کرد تا جایی که می توانست آنها را قانع می کرد .منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4675سایت یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
<references/>
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش