ویرایشها
/* خاطرات */
==خاطرات==
*به خاطر دارم من و مادرش با هم تصمیم گرفتیم که مراسم عروسی فرزندمان حسن را بر پا کنیم و همسرش را به خانه بیاوریم . در همان حین برادران سپاه برای تبلیغات به روستا آمدند که صحبتهای آنها در او خیلی اثر کرد بود بطوریکه بعد از صحبتهای برادران سپاهی او به خانه آمد و گفت : فعلا جنگ واجبتر است ، جون ما تمام کار ها و وسایل مراسم عروسی را مهیا کرده بودیم مانعش شدیم ولی او گفت : فرصت برای عروسی زیاد است ولی حضور در جنگ و جبهه دیگر پیش نمی آید ، که به هر حال هر طوری بود به جبهه رفت و دیگر بر نگشت و شهید شد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7149 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:7149.jpg
</gallery>
==پانویس==