شهیدحسین آرم: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «شه ی د حس ی ن آرم تار ی خ تولد :1344/06/01 تار ی خ شهادت : 1364/07/11 محل شهادت : نامشخص م...» ایجاد کرد)
 
(زندگی نامه)
 
(۵ نسخه‌های متوسط توسط ۵ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱۰: سطر ۱۰:
  
  
زندگی نامه: حس ی ن از کودک ی علاقه وافر ی به مکتب ها ی قرآن و ه ی ت ها یی که در محل انجام م ی گرفت داشت او در تمام ی آنها شرکت م ی کرد و علاقه ز ی اد ی به پ ی روان خدا و پ ی غمبران داشت... او در گذشته با درس خواندن و رفتن به مکتب و نوارها ی مذهب ی خود را سرگرم م ی کرد و با ا ی نکه سن چندان ی ند اشت باز با بزرگان و کودکان طور ی رفتار م ی کرد که همه از او راض ی بودند... حس ی ن علاقه ز ی اد ی به خانواده داشت وبخاطر هم ی ن همه او را دوست داشتند. تا ا ی نکه انقلاب اسلام ی شد در آن زمان حس ی ن 13 ساله بود و چون من در چاپحانه کار م ی کردم اعلام ی ه ها یی را که از طرف امام م ی آمد به ابفاق همد ی گر چاپ م ی کرد ی م که مسئول بخش آن حس ی ن بود. علاقه حس ی ن به انقلاب به قدر ی بود که ساعت ی غفلت نم ی کرد وحت ی بخاطر ا ی ن کار کلاسش را ن ی ز ترک گفته بود و با چند نفر از دوستانش شبانه عکس امام را در خ ی ابانها ی محل م ی چسباندند و با ا ی نکه حکومت نظام ی بو د ترس ی نداشت وبه محله ها ی فساد که در آن زمان بود حمله م ی کردند تا ا ی نکه 17 شهر ی ور رس ی د . گلوله از هر طرف به ما م ی بار ی د ول ی او ترس ی نداشت و به شعر دادن خود ادامه م ی داد و به پرتاپ سنگ و آتش زدن لاست ی ک ها م ی پرداخت و از جان خود در راه انقلاب در ی غ نداشت تا ا ی نکه امام وارد شد چند شب قبل از ان که امام وارد شود حس ی ن با چند تن از دوستانش به گلکار ی خ ی ابانها پرداختند واز اراد ی تا بهشت زهرا را پ ی اده ط ی کرده بودند و از شوق د ی دار امام اشک از چشمانش سراز ی ز شده بود و ناراحت ی او از ا ی ن بود که نتوانسته است امام را از نزد ی ک بب ی ند . حس ی ن بعد از چند روز در حال ی که اشک شوق در چشکتمش بود به خانه آمد و ما فهم ی د ی م که او امام را ملاقات کرده است. از آن به بعد به تخص ی ل خود ادامه داد و امام همکلاس ی ها ی ش را تشو ی ق به خواندن درس م ی کرد وبه قد ی تغ یی ر کرده بود که همه تعجب م ی کردند و تا دوره راهنما یی به تحص ی ل اددامه داد در ا ی ن دوران او علاقه ز ی اد ی به رفتن جبهه نشان م ی داد اما بخاطر تخص ی ل نتوانسته بود برو تا ا ی نکه سوم راهنما یی را تمام کرد وبعد از آن خود را به حوزه نظام وظ ی فه معرف ی کرد ومدت شش ماه بعد با ی د به خدمت م ی رفت ول ی او ا ی ن شش ماه را هم صبر نکرد وبعر از چهار ماه به رباز ی رفت و آموزش خود را در عجب ش ی ر گذراند و هنگام ی که به مرخص ی م ی آمد بقدر ی خوب شاد بود که همه با د ی دن او شاد م ی شدند. در ا ی ن ا ی ام او به د ی دار همه فام ی ل م ی رفت و در تمام ا ی ن مدت حت ی لحظه ا ی از عبادت غافل نم ی شد . شبها به مسجد م ی رفت تا ا ی نکه به جنوب منتقل شد. از آن به بعد ما همد ی گر را کمتر ملاقات م ی کرد ی م و د ی دار ما فقط زمان ی که مرخص ی م ی گرفت بود و ه ی چوقت شکا ی ت ی از دور ی خانواده ی ا گرما ی محل خدمتش نم ی کرد و طور ی وانمود م ی کرد که همه فکر م ی کرد ی م خ ی ل ی راض ی و خشنود هست مدت 8 ماه از تقس ی م شدنش م ی گذشت در ا ی ن مدت ه ی چگونه تغ یی ر ی در رفتار با خانواده اش و ی ا هم محل ی اش د ی ده نشد علاقه او به همه حد و حساب نداشت. تا آن زمان حت ی عکس ی هم از خود نداشت ول ی اخر ی ن بار عکس ی از خود و از منطقه خود با دوستانش گرفت وبه ما هد ی ه داد در ا ی ن مدت ده روز ی پ ی ش ما بود و ت مام فام ی ل و دوستان را د ی ده بود انگار خودش م ی دانست که آخر ی ن بار است که همه را م ی ب ی ند حت ی به دوستانش گفته بود که آرزو دارم در راه م ی هن و اسلام شه ی د شون و احساس م ی کنم ا ی ن لحظه فرا رس ی ده است. و در واقع ا ی ن اخر ی ن د ی دار ما بود. بعد از ا ی نکه ده روز مرخص ی اش تمام شد به راه افتاد به جبهه برود و به جنگ با دشمنان د ی ن و قرآن بپردازد و با خون خود نشان بدهد که باک ی از شهادت ندارد و تا آخر ی ن قطره خون خود را در راه انقلاب نثار کند و با ا ی ن خدف سوار قطار شد وبا چشمان ی اشک آلود با ما وداع گفت. بعد از ما حس ی ن را ند ی د ی م با ا ی نکه نامه ا ی از او بدستمان رس ی د که از اهواز جابجا شده ا ی م وفعلا برا ی م نامه تفرست ی د تا آدرس برا ی تان بفرستم حدود 15 روز بعد از ا ی ن نامه بود که خبر شهادت حس ی ن را آورند و زندگ ی نامه و ی در ا ی نجا به پا ی ان رس ی د .
+
==زندگی نامه==
 +
شهید حسین از کودکی علاقه وافری به مکتب های قرآن و هیت هایی که در محل انجام میگرفت داشت او در تمامی آنها شرکت میکرد و علاقه زیادی به پیروان خدا و پیغمبران داشت... او در گذشته با درس خواندن و رفتن به مکتب و نوارهای مذهبی خود را سرگرم میکرد و با اینکه سن چندانی نداشت باز با بزرگان و کودکان طوری رفتار می کرد که همه از او راضی بودند... حسین علاقه زیادی به خانواده داشت وبخاطر همین همه او را دوست داشتند. تا اینکه انقلاب اسلامی شد در آن زمان حسین 13 ساله بود و چون من در چاپحانه کار میکردم اعلامیه هایی را که از طرف امام می آمد به ابفاق همدیگر چاپ میکردیم که مسئول بخش آن حسین بود. علاقه حسین به انقلاب به قدری بود که ساعتی غفلت نمیکرد وحتی بخاطر این کار کلاسش را نیز ترک گفته بود و با چند نفر از دوستانش شبانه عکس امام را در خیابانهای محل می چسباندند و با اینکه حکومت نظامی بود ترسی نداشت وبه محله های فساد که در آن زمان بود حمله میکردند تا اینکه 17 شهریور رسید. گلوله از هر طرف به ما میبارید ولی او ترسی نداشت و به شعر دادن خود ادامه میداد و به پرتاپ سنگ و آتش زدن لاستیک ها می پرداخت و از جان خود در راه انقلاب دریغ نداشت تا اینکه امام وارد شد چند شب قبل از ان که امام وارد شود حسین با چند تن از دوستانش به گلکاری خیابانها پرداختند واز ارادی تا بهشت زهرا را پیاده طی کرده بودند و از شوق دیدار امام اشک از چشمانش سرازیز شده بود و ناراحتی او از این بود که نتوانسته است امام را از نزدیک ببیند. حسین بعد از چند روز در حالیکه اشک شوق در چشکتمش بود به خانه آمد و ما فهمیدیم که او امام را ملاقات کرده است. از آن به بعد به تخصیل خود ادامه داد و امام همکلاسیهایش را تشویق به خواندن درس میکرد وبه قدی تغییر کرده بود که همه تعجب میکردند و تا دوره راهنمایی به تحصیل اددامه داد در این دوران او علاقه زیادی به رفتن جبهه نشان میداد اما بخاطر تخصیل نتوانسته بود برو تا اینکه سوم راهنمایی را تمام کرد وبعد از آن خود را به حوزه نظام وظیفه معرفی کرد ومدت شش ماه بعد باید به خدمت میرفت ولی او این شش ماه را هم صبر نکرد وبعر از چهار ماه به ربازی رفت و آموزش خود را در عجب شیر گذراند و هنگامی که به مرخصی می آمد بقدری خوب شاد بود که همه با دیدن او شاد می شدند. در این ایام او به دیدار همه فامیل می رفت و در تمام این مدت حتی لحظه ای از عبادت غافل نمیشد. شبها به مسجد می رفت تا اینکه به جنوب منتقل شد. از آن به بعد ما همدیگر را کمتر ملاقات میکردیم و دیدار ما فقط زمانی که مرخصی میگرفت بود و هیچوقت شکایتی از دوری خانواده یا گرمای محل خدمتش نمی کرد و طوری وانمود میکرد که همه فکر میکردیم خیلی راضی و خشنود هست مدت 8 ماه از تقسیم شدنش می گذشت در این مدت هیچگونه تغییری در رفتار با خانواده اش و یا هم محلی اش دیده نشد علاقه او به همه حد و حساب نداشت. تا آن زمان حتی عکسی هم از خود نداشت ولی اخرین بار عکسی از خود و از منطقه خود با دوستانش گرفت وبه ما هدیه داد در این مدت ده روزی پیش ما بود و تمام فامیل و دوستان را دیده بود انگار خودش میدانست که آخرین بار است که همه را می بیند حتی به دوستانش گفته بود که آرزو دارم در راه میهن و اسلام شهید شون و احساس میکنم این لحظه فرا رسیده است. و در واقع این اخرین دیدار ما بود. بعد از اینکه ده روز مرخصی اش تمام شد به راه افتاد به جبهه برود و به جنگ با دشمنان دین و قرآن بپردازد و با خون خود نشان بدهد که باکی از شهادت ندارد و تا آخرین قطره خون خود را در راه انقلاب نثار کند و با این خدف سوار قطار شد وبا چشمانی اشک آلود با ما وداع گفت. بعد از ما حسین را ندیدیم با اینکه نامه ای از او بدستمان رسید که از اهواز جابجا شده ایم وفعلا برایم نامه تفرستید تا آدرس برایتان بفرستم حدود 15 روز بعد از این نامه بود که خبر شهادت حسین را آورند<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/39637 سایت شهدای ارتش]</ref>
  
 
+
==پانویس==
منبع:سایت شهدای ارتش
+
<references />
 
+
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/39637
+

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۵۸

شه ی د حس ی ن آرم

تار ی خ تولد :1344/06/01

تار ی خ شهادت : 1364/07/11

محل شهادت : نامشخص

محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا


زندگی نامه

شهید حسین از کودکی علاقه وافری به مکتب های قرآن و هیت هایی که در محل انجام میگرفت داشت او در تمامی آنها شرکت میکرد و علاقه زیادی به پیروان خدا و پیغمبران داشت... او در گذشته با درس خواندن و رفتن به مکتب و نوارهای مذهبی خود را سرگرم میکرد و با اینکه سن چندانی نداشت باز با بزرگان و کودکان طوری رفتار می کرد که همه از او راضی بودند... حسین علاقه زیادی به خانواده داشت وبخاطر همین همه او را دوست داشتند. تا اینکه انقلاب اسلامی شد در آن زمان حسین 13 ساله بود و چون من در چاپحانه کار میکردم اعلامیه هایی را که از طرف امام می آمد به ابفاق همدیگر چاپ میکردیم که مسئول بخش آن حسین بود. علاقه حسین به انقلاب به قدری بود که ساعتی غفلت نمیکرد وحتی بخاطر این کار کلاسش را نیز ترک گفته بود و با چند نفر از دوستانش شبانه عکس امام را در خیابانهای محل می چسباندند و با اینکه حکومت نظامی بود ترسی نداشت وبه محله های فساد که در آن زمان بود حمله میکردند تا اینکه 17 شهریور رسید. گلوله از هر طرف به ما میبارید ولی او ترسی نداشت و به شعر دادن خود ادامه میداد و به پرتاپ سنگ و آتش زدن لاستیک ها می پرداخت و از جان خود در راه انقلاب دریغ نداشت تا اینکه امام وارد شد چند شب قبل از ان که امام وارد شود حسین با چند تن از دوستانش به گلکاری خیابانها پرداختند واز ارادی تا بهشت زهرا را پیاده طی کرده بودند و از شوق دیدار امام اشک از چشمانش سرازیز شده بود و ناراحتی او از این بود که نتوانسته است امام را از نزدیک ببیند. حسین بعد از چند روز در حالیکه اشک شوق در چشکتمش بود به خانه آمد و ما فهمیدیم که او امام را ملاقات کرده است. از آن به بعد به تخصیل خود ادامه داد و امام همکلاسیهایش را تشویق به خواندن درس میکرد وبه قدی تغییر کرده بود که همه تعجب میکردند و تا دوره راهنمایی به تحصیل اددامه داد در این دوران او علاقه زیادی به رفتن جبهه نشان میداد اما بخاطر تخصیل نتوانسته بود برو تا اینکه سوم راهنمایی را تمام کرد وبعد از آن خود را به حوزه نظام وظیفه معرفی کرد ومدت شش ماه بعد باید به خدمت میرفت ولی او این شش ماه را هم صبر نکرد وبعر از چهار ماه به ربازی رفت و آموزش خود را در عجب شیر گذراند و هنگامی که به مرخصی می آمد بقدری خوب شاد بود که همه با دیدن او شاد می شدند. در این ایام او به دیدار همه فامیل می رفت و در تمام این مدت حتی لحظه ای از عبادت غافل نمیشد. شبها به مسجد می رفت تا اینکه به جنوب منتقل شد. از آن به بعد ما همدیگر را کمتر ملاقات میکردیم و دیدار ما فقط زمانی که مرخصی میگرفت بود و هیچوقت شکایتی از دوری خانواده یا گرمای محل خدمتش نمی کرد و طوری وانمود میکرد که همه فکر میکردیم خیلی راضی و خشنود هست مدت 8 ماه از تقسیم شدنش می گذشت در این مدت هیچگونه تغییری در رفتار با خانواده اش و یا هم محلی اش دیده نشد علاقه او به همه حد و حساب نداشت. تا آن زمان حتی عکسی هم از خود نداشت ولی اخرین بار عکسی از خود و از منطقه خود با دوستانش گرفت وبه ما هدیه داد در این مدت ده روزی پیش ما بود و تمام فامیل و دوستان را دیده بود انگار خودش میدانست که آخرین بار است که همه را می بیند حتی به دوستانش گفته بود که آرزو دارم در راه میهن و اسلام شهید شون و احساس میکنم این لحظه فرا رسیده است. و در واقع این اخرین دیدار ما بود. بعد از اینکه ده روز مرخصی اش تمام شد به راه افتاد به جبهه برود و به جنگ با دشمنان دین و قرآن بپردازد و با خون خود نشان بدهد که باکی از شهادت ندارد و تا آخرین قطره خون خود را در راه انقلاب نثار کند و با این خدف سوار قطار شد وبا چشمانی اشک آلود با ما وداع گفت. بعد از ما حسین را ندیدیم با اینکه نامه ای از او بدستمان رسید که از اهواز جابجا شده ایم وفعلا برایم نامه تفرستید تا آدرس برایتان بفرستم حدود 15 روز بعد از این نامه بود که خبر شهادت حسین را آورند[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش