- به خاطر دارم یک شب به همراه خانواده درمنزل نشسته بودیم و در حال تماشای تلویزیون که یک فیلم جنگی در مورد ایران پخش می کرد. همانطور که به تماشای فیلم مشغول بودیم نگاهی به حسینعلی کردم و دیدم که محو تماشای فیلم است و گریه می کند پرسیدم چرا گریه می کنی گفت مگر خون ما رنگین تر از خون آن رزمندگانی است که در حال جنگیدن و دفاع از میهن و اسلام هستند فردای همان شب مقدمات کارش را فراهم کرد و به جبهه اعزام شد .
- به یاد دارم در آخرین باری که از جبهه به مرخصی آمده بود، 15 روز مرخصی داشت . 5 روز از آمدنش نگذشته بود که گفت: طاقتم نمی آید که اینجا بمانم.پرسیدم چرا؟ گفت: اکنون همسنگرانم در حال جنگیدن با دشمن هستند و من چطور می توانم در آسایش و راحتی باشم؟ این را گفت و دوباره به سوی جبهه روانه گشت و طولی نکشید که خبر آوردند حسینعلی به فیض عظیم شهادت نائل گشته است . <ref>[http://%20%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%203591 3591 سایت شهدای ارتش]</ref>
==پانویس==
<references />