==خاطرات==
مادر شهید:روزی از جبهه به مرخصی آمده بود. به او گفتم شما برو درست را بخوان وقتی درست تمام شد به جبهه برو. رو به من کرد و گفت: مادر تو فکر میکنی خداوند امانتی را که به تو داده است از تو پس نمی گیرد؟ گفتم: می گیرد. به من گفت: من امانت خدا هستم و باید در راه اسلام بروم. و من دیگر چیزی نگفتم. منبع سایت جنگ و درنگHYPERLINK "<ref>[http://jangoderang.ir/shohada/information/20" http:سایت جنگ ودرنگ]</ref> ==پانویس==<references /jangoderang.ir/shohada/information/20>