شهیدحسین برزو: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
جز (Salehi98 صفحهٔ شهید حسین برزو را به شهیدحسین برزو منتقل کرد)
 
(۳ نسخه‌های متوسط توسط ۳ کاربران نشان داده نشده)
سطر ۱۷: سطر ۱۷:
 
گلزار : خواجه‌ربیع‌
 
گلزار : خواجه‌ربیع‌
  
rId6
+
rId6
  
  
خاطرات
+
==خاطرات==
  
 
-    هنگامی که حسین 5-4 سال بیشتر نداشت فلج بود و نمی توانست راه برود. یک روز که عاشورا بود من سرکوچه درحال بازی کردن بودم و مادرم هم در خانه نبود. یکدفه دیدم حسین که درون ویلچر نشسته به طرف من آمد. گفت حسن جان آب می خواهم من هم رفتم سر بشکه آب که برایش آب بیاورم که ناگهان دیدم حسین آمد و لیوان را به من داد و در همان لحظه نا خوداگاه زبانم بنده آمد چون دیدم او خوب شده و راه می رود و مردمی که او را می شناختند آمدند و لباسهایش را تکه تکه کردند او رادر آغوش گرفتند ومن متوجه شدم که امام حسین در آن روز برادرم را شفا داده بود .
 
-    هنگامی که حسین 5-4 سال بیشتر نداشت فلج بود و نمی توانست راه برود. یک روز که عاشورا بود من سرکوچه درحال بازی کردن بودم و مادرم هم در خانه نبود. یکدفه دیدم حسین که درون ویلچر نشسته به طرف من آمد. گفت حسن جان آب می خواهم من هم رفتم سر بشکه آب که برایش آب بیاورم که ناگهان دیدم حسین آمد و لیوان را به من داد و در همان لحظه نا خوداگاه زبانم بنده آمد چون دیدم او خوب شده و راه می رود و مردمی که او را می شناختند آمدند و لباسهایش را تکه تکه کردند او رادر آغوش گرفتند ومن متوجه شدم که امام حسین در آن روز برادرم را شفا داده بود .
سطر ۴۰: سطر ۴۰:
 
-    به یاد دارم وقتی که از منطقه به مشهد آمدیم، حسین در واحد فرهنگی بود و من در واحد بسیج کارمی کردم و با هم قرار گذاشتیم چند روزی درمشهد بمانیم و اگر عملیاتی شکل گرفت دوباره به جبهه برگردیم بعد از سه چهار روز ایشان گفت حسین من می خواهم به لبنان بروم. گفتم حالا جریان جنگ خودمان است. گفت امام فرمودند,آنجاهم سنگر است و به نیرو نیاز دارد. من خیلی علاقه دارم که به لبنان بروم. گفتم خیلی خوب اگر درست شد با هم می رویم. بعد از دو سه روز یکدفه زنگ زد و گفت دارم به جبهه می روم گفتم تو یک هفته نشده که آمدی، اقلأ چند روزی بیشتر پیش مادرت بمان. گفت دلم آرام نمی گیرد. حالا بروم ببینم چه می شود. سپس خداحافظی کرد رفت بعد از مدتی خبر شهادتش آوردند .
 
-    به یاد دارم وقتی که از منطقه به مشهد آمدیم، حسین در واحد فرهنگی بود و من در واحد بسیج کارمی کردم و با هم قرار گذاشتیم چند روزی درمشهد بمانیم و اگر عملیاتی شکل گرفت دوباره به جبهه برگردیم بعد از سه چهار روز ایشان گفت حسین من می خواهم به لبنان بروم. گفتم حالا جریان جنگ خودمان است. گفت امام فرمودند,آنجاهم سنگر است و به نیرو نیاز دارد. من خیلی علاقه دارم که به لبنان بروم. گفتم خیلی خوب اگر درست شد با هم می رویم. بعد از دو سه روز یکدفه زنگ زد و گفت دارم به جبهه می روم گفتم تو یک هفته نشده که آمدی، اقلأ چند روزی بیشتر پیش مادرت بمان. گفت دلم آرام نمی گیرد. حالا بروم ببینم چه می شود. سپس خداحافظی کرد رفت بعد از مدتی خبر شهادتش آوردند .
  
-    یک شب خواب دیدم که دریک باغ بزرگ که آب زلال و درختهای زیادی داشت راه می روم همانطور که قدم می زدم به یک اتاق رسیدم و مشاهده کردم سه تا دختر که رویشان پوشیده بود و قرآن جلویشان بود نشسته اند و حسین هم به فصله 10 متری از آنها نشسته بود. گفتم حسین جان تو که شهید شده بودی اینجا چه کارمی کنی؟ گفت: با این خواهرها درحال قرآن خواندن هستیم. نگاه کن، چه باغ بهشتی است. ازاین آبها بردار و بخور درهمان لحظه از خواب بیدارشدم و به حرم امام رضا(ع) رفتم وخوابم را تعریف کردم و گفتند آنها حوریان بهشتی بودند .<ref> [http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4016منبع سایت یاران رضا]</ref>
+
-    یک شب خواب دیدم که دریک باغ بزرگ که آب زلال و درختهای زیادی داشت راه می روم همانطور که قدم می زدم به یک اتاق رسیدم و مشاهده کردم سه تا دختر که رویشان پوشیده بود و قرآن جلویشان بود نشسته اند و حسین هم به فصله 10 متری از آنها نشسته بود. گفتم حسین جان تو که شهید شده بودی اینجا چه کارمی کنی؟ گفت: با این خواهرها درحال قرآن خواندن هستیم. نگاه کن، چه باغ بهشتی است. ازاین آبها بردار و بخور درهمان لحظه از خواب بیدارشدم و به حرم امام رضا(ع) رفتم وخوابم را تعریف کردم و گفتند آنها حوریان بهشتی بودند .<ref> [http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4016 سایت یاران رضا]</ref>
 
+
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references/>
 
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۲ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۰۸

تاریخ تولد : 1342/06/01

نام : حسین‌ محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : برزو تاریخ شهادت : 1360/11/25

نام پدر : اسماعیل‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : خواجه‌ربیع‌

rId6


خاطرات

- هنگامی که حسین 5-4 سال بیشتر نداشت فلج بود و نمی توانست راه برود. یک روز که عاشورا بود من سرکوچه درحال بازی کردن بودم و مادرم هم در خانه نبود. یکدفه دیدم حسین که درون ویلچر نشسته به طرف من آمد. گفت حسن جان آب می خواهم من هم رفتم سر بشکه آب که برایش آب بیاورم که ناگهان دیدم حسین آمد و لیوان را به من داد و در همان لحظه نا خوداگاه زبانم بنده آمد چون دیدم او خوب شده و راه می رود و مردمی که او را می شناختند آمدند و لباسهایش را تکه تکه کردند او رادر آغوش گرفتند ومن متوجه شدم که امام حسین در آن روز برادرم را شفا داده بود .

- بعد از اینکه حسین به درجه رفیع شهادت نائل گشت یکی از خواهرهایی که نزد ایشان آموزش اسلحه دیده بود به منزل ما آمد وخیلی گریه کرد و گفت: وقتی که ایشان به ما آموزش می داد اصلا به چهره ما نگاه نمی کرد ببیند چه کسی هست یا نیست. حتی یک روز که حدود یک ساعت بروی تخته به ما آموزش داد بعد از آن از روی دفتر گفت خانم فلانی درسی را که دادم توضیح دهد همه ما خنده مان گرفت چون آن خواهرغایب بود و ایشان دراین مدت که سر کلاس حاضر شده بود با نجابتی که داشت اصلا به خواهرها نگاه نکرد .

- به یاد دارم وقتی که با حسین در منطقه بودیم یک شب ساعت 1 به سنگر آمد و تقریبا ساعت 2 بود که من از خواب بیدار شدم و حسین را در سنگر ندیدم وقتی که بیرون آمدم دیدم که ایشان گوشه ای نشسته است ونماز شب می خواند. چیزی نگفتم و رفتم خوابیدم صبح که بیدار شدم دید م چشمانش قرمز است او درآن شب که عراق آنقدر آتش می ریخت با خدای خودش زیر آسمان آبی و بدون واسطه راز و نیاز می کرد. اینها چیزی نسیت که کسی بتواند توصیف کند و آن چشم سرخ فردا حکایت از شب بی قرار دیشبش داشت .

- به خاطردارم قبل از اینکه حسین به شهادت برسد من هشت سال بیشتر نداشتم که عکس من را به یکی از دوستانش که همرزمش نیز بود نشان داد و گفت اگر این بار به شهادت رسیدم مواظب خواهرم باش چون خیلی کوچک است و ازخانواده ما سرپرستی کن و به آنها سر بزن و از موقعی که برادرم به شهادت رسیده تا کنون که حدود بیست سال با آنها رفت و آمد خانوادگی داریم .

- به یاد دارم وقتی که دکتر بهشتی به شهادت رسیده بود حسین به منزل آمد و خیلی گریه می کرد مادرم گفت حالا تو چرا اینقدر گریه می کنی؟ حسین از این حرف مادرم بیشترناراحت شد و گفت نمی دانی که دکتر بهشتی و رجایی واین هفتادو دوتن چه شخصیتهای بزرگی بودند؟ برای اسلام که چنین حرفی را می زنی من اولین بار بود که حسین را آنقدر ناراحت می دیدم .

- حسین از همان بچگی به حلال و حرام اهمیت می داد به یاد دارم 6-5 ساله بود و هنوز به مدرسه نمی رفت که یک روز با یکی از دوستان ایشان به حرم مطهر امام رضا (ع ) رفتیم و چون ظهر شده بعد ازهمانجا دوستش یک سطل ماست خرید و من هم نان خریدم و می خواستیم نان و ماست بخوریم که حسین گفت من اول باید بدانم که آیا پول ماست وکاسه اش را داده اند یا نه؟ بعد از این که مطمئن شدم می خورم نمی خواهم مدیون کسی باشم .

- حسین که برای آخرین مرتبه می خواست به جبهه برود به خواهرش گفت: حجابت را حفظ کن و درست را بخوان و به حرف مادر گوش کن. به من الهام شده که این بار به شهادت می رسم و دیگر شما را نخواهم دید. و از شهادت من ناراحت نشوید و گریه نکنید و افتخار کنید که در را ه اسلام و کشور شهید داده اید پسر خداحافظی کرد و از زیر قرآن رد شد و رفت و بعد از چند روز خبر شهادتش را برایمان آوردند .

- به خاطردارم اوایلی که حسین در سپاه استخدام شده بود یک روز در ماه مبارک رمضان در خیابان به یک نفر که داشت روزه خوری می کرد گفت: چرا روزات را می خوری, مگر نمی دانی که ماه رمضان است؟ آن مرد گفت به شما مربوطی نسیت. مگر تو که هستی که این حرف را می زنی؟ خلاصه آن مرد از حسین شکایت می کند و او را به کلانتری واقع در چهاراه عشرت آباد می برند.وقتی که از این موضوع با خبر شدم پیش ریس کلانتری رفتم و گفتم: پسرم را برای چه به اینجا آوردید؟ گفت: یک نفر از ایشان شکایت کرده است . درهمان موقع یک نفر من را به کناری کشید وگفت: پسرتان کاربدی کرده است . گفتم چه کاری کرده .خانه تان را خالی کرده؟ ما خودمان مجازاتش می کنیم و او را می کشیم. گفتم اگر می توانید بکشید. دو سه روز اورا نگه داشتند به حسین گفتم: نه نه , برای چه تو این حرف را زدی ؟ هر چه می خواهد بخورند خدایی هم بالای سرهست که سزای کار آنها را بدهد گفت. نه، ما قطعه قطعه هم شویم باید بگوئیم و جلوی بی ایمانی را بگیریم خلاصه بعد از چند روز آزاد شد .

- به یاد دارم وقتی که از منطقه به مشهد آمدیم، حسین در واحد فرهنگی بود و من در واحد بسیج کارمی کردم و با هم قرار گذاشتیم چند روزی درمشهد بمانیم و اگر عملیاتی شکل گرفت دوباره به جبهه برگردیم بعد از سه چهار روز ایشان گفت حسین من می خواهم به لبنان بروم. گفتم حالا جریان جنگ خودمان است. گفت امام فرمودند,آنجاهم سنگر است و به نیرو نیاز دارد. من خیلی علاقه دارم که به لبنان بروم. گفتم خیلی خوب اگر درست شد با هم می رویم. بعد از دو سه روز یکدفه زنگ زد و گفت دارم به جبهه می روم گفتم تو یک هفته نشده که آمدی، اقلأ چند روزی بیشتر پیش مادرت بمان. گفت دلم آرام نمی گیرد. حالا بروم ببینم چه می شود. سپس خداحافظی کرد رفت بعد از مدتی خبر شهادتش آوردند .

- یک شب خواب دیدم که دریک باغ بزرگ که آب زلال و درختهای زیادی داشت راه می روم همانطور که قدم می زدم به یک اتاق رسیدم و مشاهده کردم سه تا دختر که رویشان پوشیده بود و قرآن جلویشان بود نشسته اند و حسین هم به فصله 10 متری از آنها نشسته بود. گفتم حسین جان تو که شهید شده بودی اینجا چه کارمی کنی؟ گفت: با این خواهرها درحال قرآن خواندن هستیم. نگاه کن، چه باغ بهشتی است. ازاین آبها بردار و بخور درهمان لحظه از خواب بیدارشدم و به حرم امام رضا(ع) رفتم وخوابم را تعریف کردم و گفتند آنها حوریان بهشتی بودند .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا