گلزار : خواجهربیع
rId6
- به یاد دارم وقتی که از منطقه به مشهد آمدیم، حسین در واحد فرهنگی بود و من در واحد بسیج کارمی کردم و با هم قرار گذاشتیم چند روزی درمشهد بمانیم و اگر عملیاتی شکل گرفت دوباره به جبهه برگردیم بعد از سه چهار روز ایشان گفت حسین من می خواهم به لبنان بروم. گفتم حالا جریان جنگ خودمان است. گفت امام فرمودند,آنجاهم سنگر است و به نیرو نیاز دارد. من خیلی علاقه دارم که به لبنان بروم. گفتم خیلی خوب اگر درست شد با هم می رویم. بعد از دو سه روز یکدفه زنگ زد و گفت دارم به جبهه می روم گفتم تو یک هفته نشده که آمدی، اقلأ چند روزی بیشتر پیش مادرت بمان. گفت دلم آرام نمی گیرد. حالا بروم ببینم چه می شود. سپس خداحافظی کرد رفت بعد از مدتی خبر شهادتش آوردند .
- یک شب خواب دیدم که دریک باغ بزرگ که آب زلال و درختهای زیادی داشت راه می روم همانطور که قدم می زدم به یک اتاق رسیدم و مشاهده کردم سه تا دختر که رویشان پوشیده بود و قرآن جلویشان بود نشسته اند و حسین هم به فصله 10 متری از آنها نشسته بود. گفتم حسین جان تو که شهید شده بودی اینجا چه کارمی کنی؟ گفت: با این خواهرها درحال قرآن خواندن هستیم. نگاه کن، چه باغ بهشتی است. ازاین آبها بردار و بخور درهمان لحظه از خواب بیدارشدم و به حرم امام رضا(ع) رفتم وخوابم را تعریف کردم و گفتند آنها حوریان بهشتی بودند .<ref> [http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4016منبع 4016 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>