شهید خدابخش بخشی رزگی: تفاوت بین نسخهها
Hejazi9708 (بحث | مشارکتها) |
Kheyri9803 (بحث | مشارکتها) (←وصیت نامه) |
||
| سطر ۱۵۹: | سطر ۱۵۹: | ||
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | |||
| + | Image:3797.jpg | ||
| + | |||
| + | |||
| + | </gallery> | ||
منبع سایت یاران رضا | منبع سایت یاران رضا | ||
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3797 | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3797 | ||
نسخهٔ ۱۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۵۷
تاریخ تولد : 1340/05/02 نام : خدابخش محل تولد : تربت حیدریه نام خانوادگی : بخشیرزگی تاریخ شهادت : 1365/02/25 نام پدر : محمد مکان شهادت : حاج عمران تحصیلات : ابتدایی منطقه شهادت : غرب کشور شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : سپاه پاسداران گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : جانشین گردان
زندگینامه
سردار شهید«خدابخش بخشی» در دومین روز از مرداد ماه سال 1340 هجریشمسی در روستای کوهستانی «رَزَگ» از بخش بایگ شهرستان تربتحیدریه به دنیا آمد. وی پس از آن که تحصیلات دورهی ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند، ترک تحصیل کرد و به کار قالیبافی پرداخت. او در کنار کار قالیبافی، کمک به پدر در بادامستانهای «رزگ» را هم تجربه کرد. دورة سربازی «خدابخش» در نیروی هوایی گذشت و یک سال بعد با دخترداییاش ازدواج کرد. پس از پایان دورهی سربازی بهروستای «رزگ» بازگشت اما در سال 1362 به استخدام سپاه پاسداران تربت حیدریه در آمد و مسؤولیت ناحیهی ظفربخش بایگ را به عهده گرفت. او که در بسیج نیروها و اعزام آنان به جبهههای جنگ بسیار تلاش کرد بالاخره در تیرماه سال 1362، بعد از اعزام به جبهه، فرماندهی یک گروهان رزمی را در لشگر پنج نصر به عهده گرفت. «خدابخش» پس از هشت ماه حضور در جبهه به تربت حیدریه بازگشت ودر مسؤولیت قبلی به انجام وظیفه پرداخت. وی در دی ماه 1364 دوباره به جبهه اعزام شد و در سمت معاون گردان انجام وظیفه کرد. در عملیاتهای «فتح المبین»، «والفجر یک، والفجر سه و والفجر چهار» شرکت کرد و سرانجام در 25 اردیبهشت 1365 در منطقة «حاجیعمران» به شهادت رسید. «خدابخش بخشی» در حالی به شهادت رسید که 30 درصد جانبازی داشت و مجروحیتهای نواحی پشت و سینة او در بدن نشانگر پایمردی او بود. منبع:کتاب سیبهای کوچه باغ
خاطرات
اهمیت بیتالمال نزدیکیهای غروب بود که با موتور بسیج خسته از کار روزانه، غبارآلوده به خانه برگشت. وقتی موتور را بر پایه استوار میکرد، برای استقبالش بهحیاط آمدم سلام و خسته نباشید گفتم. خدابخش به گرمی جواب سلامم را داد. بعد بیآن که منتظر صحبت من باشد گفت: «کمکم باید فکر خرید یک موتور برای خودمان باشیم.» با تعجب گفتم: «موتور! شما که موتوردارید» او بیدرنگ گفت: «موتور که مال من نیست؛ از بیتالمال است. موتور را برای کارهای بسیج دادهاند امّا بعضی وقتها مجبورم دنبال کاری بروم که ربطی به کار بسیج ندارد؛ کار شخصی است. آن وقت مدیون خون شهدا میشوم.» حق را به او دادم و برای نوشیدن یک استکان چای داغ دعوتاش کردم.
- همسر شهید
فقط خطشکن قرار شده بود تغییراتی در ردهی فرماندهان صورت بگیرد. از جمله اینکه فرماندهان گردانهای خطشکن به گردانهای پدافندی بروند. یکی از آنانشهید بخشی بود که فرماندهی گردان خط شکن بود. وقتی به ایشان پیشنهاد شد که به گردان پدافندی برود، با ناراحتی گفت: «هرگز! هرگز قبول نمیکنم؛ فقط فرماندهی گردان خطشکن،آن هم فرماندهی اولین گردانها.» در برابر این خواستة او کسی چیزی نگفت و همه پذیرفتند که شهید بخشی همچنان خطشکن باشد. او دوست داشت همیشه در نوک عملیات باشد. شهید اصغر رمضانی «همرزم»
مگر دختر چه عیبی دارد راضیه در دو سالگی خیلی شیرین بود. یک بار که او را در آغوش گرفته بودم و با هم بازی میکردیم، «خدابخش» به ما نزدیک شد. با انگشت گوشهی لبان راضیه را لمس کرد. دختر لبانش را به تبسّم باز کرد. «خدابخش» او را از من گرفت و در آغوش خویش فشرد. آنها به جست و خیز و بازی در حیاط مشغول شدند. به حرکت در آمد. کمی آن طرفتر الاغی ایستاده بود. «خدابخش» دخترمان را بر پشت الاغ سوار کرد و الاغ را به حرکت در آورد. «راضیه» درجست و خیزهای الاغ به شادی خندید. «خدابخش» الاغ را دو سه بار در حیاط دور داد. مادر شوهرم که مشغول تماشای آن دو بود به همسرم گفت: «چهحوصلهای داری که با بچه بازی میکنی اگر بچهات پسر بود چه میکردی؟» خدابخش نه به اخم اما با کمی ناراحتی به مادرش گفت: «چرا کفران نعمت میکنی مادر؟ مگر دختر چه عیبی دارد؟ مادر آرام به پسر نگاه کرد. «خدابخش» دوباره الاغ را به حرکت در آورد و صدای خندهاش با صدای دخترمان راضیه درهمآمیخت. همسر شهید
مردی با اراده اوایل ازدواج با خدابخش وضع اقتصادیمان چندان مناسب نبود به طوری که در خانهی پدری ایشان زندگی میکردیم. او مرد باارادهای بود و توانست در روستای «رزگ» خانة خوبی بسازد. برای به دست آوردن روزی از انجام هر کار شرافتمندانهای دریغ نمیکرد و هرگز به خودش اجازه نداد زندگی مشترک ما با کمبودیروبرو باشد. همسر شهید
فقط خانهداری با حقوق اندکی که از سپاه میگرفتیم، زندگی میکردیم. دوست داشتم من هم کمکی در تأمین هزینههای زندگی بکنم. قالیبافی را بلد بودم. از خدابخش خواستم برای من در خانه یک دار قالی بزند تا کار کنم. قبول نکرد و گفت: «تو قبلاً به اندازهی کافی کار کردهای، حالا وظیفهی تو خانهداری و تربیت بچههاست. من بههمین اندازه راضی هستم؛ نمیخواهم زندگی با تجمّلی داشته باشم.همین قدر که بتوانم بدون دست دراز کردن پیش دیگران زندگی کنم کافیاست.» همسر شهید
اولین نفر مسؤول سازماندهی بسیج بودم. برای ایجاد پایگاه به روستای «رزگ»رفتیم. خدابخش اولین نفری بود که به ما مراجعه کرد و خیلی پیگیر ایجاد پایگاه بسیج وپایگاه ورزشی بود. محبوبیتش به طوری بود که وقتی پایگاه بسیج را تشکیل دادیم میدیدیم که ایشان با یک اعلام کوچک مردم را در پایگاه جمع میکرد و برایشان سخنرانی میکرد. شهید اصغر رمضانی «همرزم»
برای همیشه تنها وقتی در خدمت سربازی بودم، خبردار شدم که میخواهد به جبهه برود. تلفن زدم و گفتم: «من در سربازی هستم. کسی کنار پدر و مادرمان نیست. شما بهتر است در «رزگ» بمانید و در وقت مناسبتری به جبهه بروید.» نپذیرفت. از سربازی که آمدم خواستم دوباره به جبهه بروم به خدابخش گفتم: «شرایط اعزام مرا به جبهه فراهم کن.» در جوابم گفت: «شما بهتر است بمانید و مواظب پدر و مادر باشید. من خودم به جبهه میروم.» آن روزها چهرهاش خیلی نورانی شده بود و با دفعههای قبل فرق بسیاری داشت. اصرار من راه به جایی نبرد. خودش رفت، برای همیشه و ما را تنها گذاشت. با انبوهی از اندوهای دنیایی. علی اکبر بخشی «برادر»
گریه و خنده یک بار وقتی که میخواست به جبهه برود؛ مرا همراه مادرم و خواهرشبه مشهد برد. مادرم و خواهرش به حرم رفتند اما خدابخش مرا با خودش بهبیمارستان قائم برای عیادت از مجروحان جنگی برد. من گریه میکردم و او میگفت: «تو را به اینجا آوردهام تا این مجروحان را ببینی و خودت را برایرویارویی با چنین شرایطی آماده کنی.» با حرفهای او گریه میکردم و او با خندههایش مرا به آرامش دعوت میکرد. همسر شهید کوه آرامش یادم میآید در یک عملیات که در خدمت ایشان بودم. خط شکست. عدهای از بچهها وقتی با این مسأله روبرو شدند خیلی شتابزده بودند و حرکاتیانجام میدادند که شایستهی آنها نبود، اما شهید بخشی در آن لحظاتی کهخط داشت شکسته میشد، با اعتماد به نفس خاصی عمل میکرد. انگار هیچ مشکلی پیش نیامده است. هر چند تعدادی از بچهها شهید شده بودند اما او با صبر و متانتی که داشت احساس شکست نمیکرد. اکبر عزیززاده «همرزم شهید»
دست ما را هم بگیر زیارت مزار شهدا را خیلی دوست داشت و بسیار به آنان متوسل میشد. سال 1362 بود. قرار گذاشته بودیم با هم به دیدار شهید «جعفر آخرتی» برویم. به مزار شهدا که رسیدیم پس از خواندن فاتحهبرای یکایک شهدا، به مزار «شهید آخرتی» که رسیدیم، کنار مزار زانو زد و گفت: «جعفر دست ما را هم بگیر.» سه سال بعد خواهش «شهید بخشی» پذیرفته شد و او نیز به جمع شهدا پیوست. احمد ابراهیمی «همرزم»
بیست روز به جای دو ماه در عملیات «بدر» مجروح شده بود. دو ماه مرخصی داده بودند تا به درمانخودش بپردازد و پس از استراحت کافی به جبهه برگردد. هنوز بیستروزی از آمدنش نگذشته بود که به سپاه آمد و خواست تا همراه نیروها بهجبهه اعزام شود. به او گفتم: «تو دو ماه مرخصی داری و حتماً به این اندازهطول درمان و استراحت نیاز داری. به خانهات برگرد و استراحت کن. هنوزبدنت پر از ترکش است.» در پاسخ من گفت: «من خودم بهتر از هرکسدیگری میدانم که به چند روز استرحت نیاز دارم. زخم من در جبهه همخوب میشود. در حال حاضر زمان دو ماه استراحت در خانه نیست.» اصرار منبیفایده بود. او به جای دو ماه استراحت به بیست روز بسنده کرد و دوباره بهجبهه برگشت. احمد ابراهیمی «همرزم»
مأموریت گلولهها در عملیات «والفجر 9» که دشمن بالای ارتفاعی شبیه به یک کله قند موضعگرفته بود، ما پایین ارتفاع بودیم. آتش توپ و خمپاره و رگبار مسلسل یکریز روی سرمان میریخت. شهید بخشی اراده کرد که برای گرفتن نوک تپّه مستقیم زیر آتش دشمن بالا برود. به او گفتم: «این چه کاری است کهمیخواهی انجام دهی؟ محالِ ممکن است چه گونه میخواهی بلندی رابگیری.» در پاسخم گفت: «خودم، خودم را بهتر از تو میشناسم. منهنوز آمادهی شهادت نیستم. آن گلولهها و ترکشها هم مأموریت ندارند بهسراغ من بیایند و مرا شهید کنند.» این را که گفت دنبال کار خودش و فکر خودش رفت. احمد ابراهیمی «همرزم»
همیشه در فکر جنگ شهید بخشی روزها در کار جمعآوری کمک و اعزام نیروها به جبهه بود. شبها هم لحظهای از کار باز نمیایستاد. مداوم به خانهی بسیجیان رفتوآمد داشت و با آنها دربارهی مشکلاتشان صحبت میکرد و تا میتوانست سعی میکرد گرهگشا باشد. یک بخش کارش اختصاص به سرکشی از خانواده بسیجیانی داشت که خودشان در جبهه بودند. او معمولاً با خانواده این بسیجیان صحبت میکرد تا نیازهای آنها را تا جایی که امکان داشت رفع کند. روز و شب در زندگی او یک معنی داشت؛ تلاش برای جبهه و جنگ. احمد ابراهیمی «همرزم»
فقط یک گلوله خبر رسید که خدابخش در جزیرهی مجنون به شدت مجروح شده و در بیمارستان قم بستری است. مدتها بود که او را ندیده بودم.خیلی دلم برایش تنگ شده بود؛ برای ملاقاتش به قم رفتم. در بیمارستان یکایک مجروحین را نگاه کردم تا سرانجام خدابخش را یافتم. پیشانیاش را بوسیدم. کمی بعد اشکهایم جاری شد. دستانم را در دستش گرفت و با ضعف ناشی از گلولهای که در بدنش بود گفت: برایچه گریه میکنی؟ شهید که نشدهام! فقط یک گلوله توی پایم فرورفته است. این که چیزی نیست. گریهام را فراموش کردم و با لبخندی حرفش را تأیید کردم.» همسر خواهر شهید
حتی یک آه خدابخش، قبل از شهادت دو بار از ناحیهی پشت و دست مورد اصابت ترکش قرار گرفت، اما با جراحتهایی که در بدن داشت، حتی یک مرتبه هم آه نکرد. هروقت دربارهی زخمهایش از او سؤال میکردم یا حالش را میپرسیدم؛ با لبخند میگفت: «خوبم». او هیچ وقت دردش را ظاهر نمیکرد. همسر شهید
آقای عارف بس است در بین نیروها، بچههای مخلص تخریب، جزء بهترینها بودند. بعضی وقتها میآمدند و میگفتند: «ما به شهید بخشیغبطه میخوریم، چون خیلی مؤمن است.» بعضی شبها بچهها به شهید بخشی که مشغول دعا خواندن بود به شوخی میگفتند: «آقای عارف بساست، چراغها را خاموش کن بگیر بخواب.» وقتی میدید که بچهها ناراحت هستند، ناگهان غیبش میزد. میرفت روی تپهی عملیات یا در گوشهای خلوت میکرد و دعا میخواند. شهید اصغر رمضانی «همرزم»
دو قدم جلوتر از ویژگیهای شهید بخشی این بود که نیمههای شب بلند میشد آب میخورد، وضو میگرفت و دوباره میآمد و میخوابید. بعضی شبها که بلند میشدیم داخل اردوگاهگشتی بزنیم، به هر جا سرمیزدیم، میدیدیم که معاون گردان دوقدم از ما جلوتر بوده و قبل از ما به آن جا سر زده است. در طول مدتی که با اوبودم، نماز شبش هیچ وقت ترک نشد. شهید اصغر رمضانی «همرزم»
اولین صدای اذان شهید بخشی به خواندن قرآن اهمیت میداد و صوت زیبای او همیشه زبانزد بود. در گفتن اذان همیشه بر دیگران پیشی میگرفت. معمولاً اولین صدای اذان در پادگان از چادر ما بلند میشد و مؤذن چادر ما هم کسی غیر از شهیدبخشی نبود. در هر موقعیتی نماز و اذان را بر پا میداشت. بعضی وقتها در اتاق گردان جلسه بود. اما میدیدی که صدای اذان او بلند است. شهید اصغر رمضانی «همرزم»
تذکر در تنهایی
در حضور جمع عادت نداشت در برابر فرمان و اظهار نظر مافوق خودش مخالفتی بکند. اگر میدید نظر مافوقش اشتباه است، جلسه که تمام میشد در تنهایی به او میگفت: «این که شما گفتید درست نبود.» بعدهم نظر خودش را میگفت و بیشتر وقتها متوجه میشدیم که تشخیص او درست بوده است.
شهید اصغر رمضانی «همرزم»
در برکهی یخ زده میشلان در دامنهی ارتفاع «میشلان» بودیم. از شدت سرمای زمستان آبها کاملاً یخ زده بود. یخ برکه آن قدر ضخامت داشت که سنگینی وزن آدمها را تاب بیاورد و نشکند. جز آب خیلی سردی که در زیر یخها بود آب دیگری وجود نداشت. شهید بخشی برای طهارت و غسل در جستوجوی آب بود امّا بهانتظار شرایط مناسب و آب گرم نایستاد. سنگی برداشت و یخ برکه را به آن اندازه که بتواند به زیر آب برود، شکست. آن وقت لباسهایش را درآورد و در سرمای طاقتفرسای «میشلان» به زیر آب یخ برکه رفت و طهارت کرد. شهید اصغر رمضانی «همرزم»
مثل یک بسیجی ساده تعدادی از بسیجیان به فرمان من مشغول تمرین نظامجمع بودند. شهید بخشی که فرماندهی گردان بود کار آنها را تماشا میکرد. لحظهای بعد دیدم که بهافراد پیوست و به اجرای فرمانهای من پرداخت. به بچهها فرمان سینهخیز دادم او هم فرمان را اجرا کرد. نزدیکش شدم و گفتم: «شما چرا سینهخیز میروید.» تماشا کردن شما کافی است و مایهی دلگرمی.» شهید بخشی گفت: «وقتی من در کنار شما باشم این بسیجیها دلگرمتر میشوند و بیشتر دل به کار میدهند. شما از بابت من نگران نباشید.» آن وقت مثل یک بسیجی ساده تا پایان مسیر با دیگران سینهخیز رفت.» اکبر عزیززاده «همرزم»
اول دیدار خانوادهی شهدا خبر دادند که خدابخش از جبهه آمده است؛ با شتاب خانه را جارو زدم و سماور را روشن کردم. به انتظار آمدنش جلوی در حیاط آمدم و چشم به راهماندم امّا خدابخش نیامد. با خود فکر کردم شاید در میان راه به احوالپرسی با مردم مشغول است و چند لحظه دیگر میآید. انتظارم طولانی شد. به کوچه رفتم و از رهگذری سراغ شوهرم را گرفتم. او گفت: «خدابخش را دیده که به دیدار خانوادهی شهدارفته است.» به یاد آوردم که خدابخش همیشه هنگام آمدن از جبهه پیش از آن که به خانهی خودمان بیاید به دیدار خانوادهی شهدا میرفت. این عادت همیشگی او بود. به انتظار آمدنش به خانه برگشتم. همسر شهید
صبح خداحافظی آن روز صبح قرار بود برادرم به جبهه برود. پدر، مادرم و چند نفر از همسایهها هم برای خداحافظی آمده بودند. خدابخش ابتدا پدرش را در آغوش کشید و با او خداحافظی کرد، سپس با مادر و آنگاه با یکایک همسایگان خداحافظی کرد. همسرش در حالی که قرآنی در یکدست و ظرفی آب در دست دیگر داشت دم در حیاط ایستاده بود. خدابخش قرآن را بوسید و از زیر آن گذشت. اشک در چشمان همسرش حلقه زده بود. خدابخش به او نزدیک شد و گفت: «عیبی ندارد تا میتوانی گریه کن. در زنده بودنم گریه کن، اما مدیون هستی اگر پس از شهادت من گریه کنی.» بعد ساکش رابرداشت و به راه افتاد از خم کوچه گذشت و از نظرها ناپدید شد. خواهر شهید
آخرین سخن صبح آخرین روزی که «خدابخش» در رزگ بود، مردم روستا را به مسجد دعوت کرد. تا از همه خداحافظی کرده، حلالیت بطلبد. او مثل همیشه از جنگ، از مظلومیت مصیبتزدگان و از تکلیفی که بر دوش یکایک مردم گذاشته شده بود صحبت کرد. از امام و اهمیت پیروی از او و مثل همیشه از حضور مردم در جبههها حرف زد. اما این بار از یک نکته دیگر برای نخستین بار صحبت کرد: «مردم من برای آخرین بار خود را در میان شما میبینم. سنگر شهدا را خالی نگذارید.» بعد از این کلام آخر او جمعیت به درد گریستند و برای آخرینبار خدابخش را در آغوش فشردند و برای همیشه او را به خدا بخشیدند. خواهر شهید
خواب شهادت یکی دو شب به اعزام آخرش به جبهه مانده بود؛ مرا از خواب بیدار کرد و گفت: «بلند شو! میخواهم خوابی را که دیدهام برایت تعریف کنم: خواب دیدم در باغ دایی روی یک درخت هستم. هواپیمایی آمد و و آن جا را بمباران کرد. خواب دیدم با بمباران، شهید شدم. احتمالاً این دفعه که به جبهه میروم شهید یا زخمی میشوم. دوست دارم آن قدر بیتابی نکنید که کسی پشت سر شما حرفی بزند.» این را که گفت از جایش برخاست. صدای هوهوی باد خوابهای کوتاه شب تابستانی را به هم میزد. همسر شهید
سکوت شبانه آخرین شب مرخصیاش بود تا نیمههای شب با من صحبت کرد. سرانجام خوابم برد. پس از مدتی با شنیدن صدای گریههای خدابخش ناگهان از خواب بیدار شدم. دیدم در حالی که کتاب مفاتیح در دست دارد بهآرامی نجوا میکند. از او پرسیدم چرا گریه میکنی؟ گفت: «این بار که به جبهه میروم شهید میشوم و دیگر فرزندانم را نخواهم دید.» با این حرفش بغضی گلویم را فشرد. نخواستم با صدای گریهام سکوت شبانهی او رابشکنم. دوباره خوابیدم و خدابخش به دعا خواندنش ادامه داد. همسر شهید
رهایی از زنجیر خواب دیدم که دشمنان در خانهیمان را با زنجیر بستهاند. خدابخش نیز در وسط حیاط با زنجیر بسته شده بود هر چه تلاش کردم تا او را از زنجیرها آزاد کنم، نتوانستم. در این لحظه دو نفر از دوستان شهید خدابخش - یعنی علی یوسفی و غلامرضا نوروزی - آمدند و به آسانی زنجیرها را بریدند و خدابخش را رها کردند. از خواب بیدار شدم، دلم شکست. به جای خالی شوهرم در خانه نگاه کردماحساس کردم که این جایگاه برای همیشه خالی خواهد بود. همسر شهید
آخرین حرفهای خدابخش راضیه تب شدیدی داشت. دیگر تاب نیاوردم. لباس پوشیدم و ازخانه بیرون آمدم تا دخترم را هر چه زودتر به دکتر برسانم. آنروز همه چیز در نگاه من غمگین بود. چند زن را در کوچه دیدم که به محض دیدن من در گوشی با هم صحبت کردند. نگرانیام بیشتر شد. مدتی بود که از خدابخش هیچ خبری نداشتم. با عجله خود را به ماشینی که بهسمت شهر میرفت رساندم. زن و مرد در ماشین زیر چشمی به من نگاهمیکردند و به آرامی در گوش هم چیزی میگفتند. به تربت که رسیدم تبراضیه را فراموش کردم و یک راست به سمت سپاه رفتم تا از وضعخدابخش آگاه شوم. پا به سپاه گذاشتم در جا خشکم زد. پدر و برادرم همه آن جا بودند باچشمانی گریان و پیراهنی سیاه بر تن، دیگر چیزی نفهمیدم... پس از مدتیکه چشم باز کردم دیدم مادرم بالای سرم ایستاده و پیراهن تن من نیز سیاه شده است. میخواستم به صدای بلند گریه کنم اما آخرین حرفهایخدابخش را به یاد آوردم که گفته بود «مدیون هستی اگر بعد از شهادت من گریه کنی.» همسر شهید
وصیت نامه
انَّ حزباللّهِ هُمُ الغالبون. «به درستی که گروه خدا غالب است.» ما وارثانمکتب سرخ شهادتیم. با درود و سلام به پیشگاه خداوند بزرگ و امام زمان(عج) و با درود و سلام بر نایب بر حقش پیر جماران - امامخمینی - وصیتنامه خود را مینویسم، چون بر هر مسلمانی واجب است کهوصیتنامهی خود را بنویسد. اول چند تا دعا میکنم. خدایا به جلال و شوکتت سوگند که مرا در هدفم که همان راه الله است ثابت قدم دار و اگر میخواهی لطفی کنی که من شهید شوم شهید در راه تو باشم. خدایا مرا تا آن لحظات شهادت به خودم وامگذار. سلام من اول بر امام امت و سلام و درود به خانوادههای محترم شهیدانراه حق و حقیقت، سلام من به ملت شهیدپرور و حزبالله ایران اسلامی وسلام من به پدر و مادرم که سالها برای من زحمت کشیدید و مرا به اینجامعهی اسلامی معرفی کردید. سلام بر تو ای مادر که شبها در کنارگهوارهام نشستی و مرا به بزرگی رساندی. مادرم! از تو میخواهم که درشهادتم گریه نکنی. مادرم! از تو میخواهم که در شهادتم با روحیهای کامل به میان مردم بیایی تا مردم به تو تبریک بگویند. سلام من به تو ای برادر عزیزم! پیام من به تو این است که در شهادتم لباس سیاه نپوشی. سلام منبه تو ای خواهر مهربان! امیدوارم که در شهادتم مانند حضرت زینب(س) باشی و با صبر و شکیبایی خود مشت محکمی به دهن دشمن زده باشی. خواهر و برادرم میدانم شما هم آرزو داشتید که در دامادی برادرتان لباس نو بپوشید ولی میسّر نشد شما آن لباسی که در دامادی من میخواستید بپوشید در شهادتم بپوشید. باری پیامی هم به نامزدم دارم که اگر موفق نشدم با تو ازدواج کنم بدان که شهادت عروسی من است که صفیر گلوله، عقد من و تو را میخواند. سلام من به تمام فامیل عزیز. ای قوم و خویشان! پیام من به شما این است که امام را تنها نگذارید و با مرگ من از جبهه صرفنظر نکنید. امام این پیر جماران را یاری کنید. پدر و مادرم و برادر و خواهرم شما میخواستید که در کنارتان باشم و همیشه شاد و خوشحال باشیم و این دنیا را به خوشی بگذرانیم ولی امام حسین(ع) میفرماید اگر انسان قرار است بمیرد، چرا در راه خدا کشته نشود.از زبان استاد شهید مطهری که میفرمایند اگر انسان به دنیا بیاید و تمام عمر دنیای خود را صرف خوشی و خوشگذرانی کند، آن وقت هستی پوچ و آفرینش انسان از آن پوچتر است. به امید روزی که پرچم لا اله الّا الله درتمام جهان برافراشته شود. خداحافظ دوستدار شما بخشی. اگر شهید شدم دو ماه برایم روزه بگیرید. اگر شهید شدم پولهایی یا حقوقی اگر بدهند، آن را در عروسی برادرم اکبر خرج و برای ازدواج او مصرف کنید.
«عزیزان این جهان مهمانسرایی است که دل بستـن بـه آن کار خطایی است خطـاکـاری بــود دنیـــا پــرسـتـــی خدا را ایـن چـه کـار ناروایـی اسـت»
نگارخانه تصاویر
منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3797