شهید علی اکبر آخوندی: تفاوت بین نسخهها
Ghanbari9706 (بحث | مشارکتها) |
Fazayemajazi (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
||
| سطر ۱۳: | سطر ۱۳: | ||
خواهرم نترس من همیشه کنار شما هستم. علی اکبر پس از شهادت به خواب خواهر شامده بود و اخر او چند بار مرتب به من می گفت مادر وفتی من شبها میخوابم ترش وجود مرا فرا میگیرد و من خیلی نگران هستم. در آن شب که خواهرش خواب علی اکبر را یدده بود علی اکبر به او گفته بود خواهرم اصلا نترس و نگران نباش هر شب که شما می خوابید سر من کنار سر شما روی بالش قرار دارد و علی اکبر با یک اسب زیبای سرخ مو به خواب خواهرش امده بود و از ان به بعد دیگر خواهر علی اکبر هیچ شبی را با ترس به رخت خواب نرفت. | خواهرم نترس من همیشه کنار شما هستم. علی اکبر پس از شهادت به خواب خواهر شامده بود و اخر او چند بار مرتب به من می گفت مادر وفتی من شبها میخوابم ترش وجود مرا فرا میگیرد و من خیلی نگران هستم. در آن شب که خواهرش خواب علی اکبر را یدده بود علی اکبر به او گفته بود خواهرم اصلا نترس و نگران نباش هر شب که شما می خوابید سر من کنار سر شما روی بالش قرار دارد و علی اکبر با یک اسب زیبای سرخ مو به خواب خواهرش امده بود و از ان به بعد دیگر خواهر علی اکبر هیچ شبی را با ترس به رخت خواب نرفت. | ||
این شهید خیلی خوش رفتار و خوش کردار بود. خوش اخلاق و مهربان و با کمالات بود. اهل نماز و مذهب بود و دختر مرا به همسری قرار بود بگیرد که خداوند به او مهلت نداد و به پیش خودش برد و خیلی هم شجاع بود و با شجاعت در جبهه های جنگ شرکت میکرد. | این شهید خیلی خوش رفتار و خوش کردار بود. خوش اخلاق و مهربان و با کمالات بود. اهل نماز و مذهب بود و دختر مرا به همسری قرار بود بگیرد که خداوند به او مهلت نداد و به پیش خودش برد و خیلی هم شجاع بود و با شجاعت در جبهه های جنگ شرکت میکرد. | ||
| − | من از علی اکبر چه بگویم هلی اکبر یک پارچه طلا و جواهر بود و از ان زمان که خود را شناخت وارد برنامه های انقلاب بود و به انقلاب حرکت میداد و خیلی احترام داشت و احترام همه را نگه می داشت و یک بار ما را ناراحت نکرد و یک بار یک موتور برای او خریده بودم روزی پیش من /آمد و گفت بابا موتور را فروختم و گفتم بابا چرا موتور را فروختی وسیله ی زیر پایت بود و به دردت میخورد گفت خوب اگر ناراحتی پول را پس میدهم گفتم نه موتور به نام خودت بود گفت من کارم را انجام نمیدهم فردا پیش من امد و گفت پدرم خوشحال باشد موتور را پس گرفتم و یعنی خیلی هوای ما را داشت و نمیخواست ما را ناراحت کند. | + | من از علی اکبر چه بگویم هلی اکبر یک پارچه طلا و جواهر بود و از ان زمان که خود را شناخت وارد برنامه های انقلاب بود و به انقلاب حرکت میداد و خیلی احترام داشت و احترام همه را نگه می داشت و یک بار ما را ناراحت نکرد و یک بار یک موتور برای او خریده بودم روزی پیش من /آمد و گفت بابا موتور را فروختم و گفتم بابا چرا موتور را فروختی وسیله ی زیر پایت بود و به دردت میخورد گفت خوب اگر ناراحتی پول را پس میدهم گفتم نه موتور به نام خودت بود گفت من کارم را انجام نمیدهم فردا پیش من امد و گفت پدرم خوشحال باشد موتور را پس گرفتم و یعنی خیلی هوای ما را داشت و نمیخواست ما را ناراحت کند. <ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/2799 سایت شهدای ارتش]</ref> |
| − | + | ||
| − | <ref>[http | + | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۱۵
شهید علی اکبر آخوندی تاریخ تولد :1339/01/01 تاریخ شهادت : 1359/02/03 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :نامشخص
زندگینامه
شهید علی اکبر اخوندی فرزند عباسقلی در سال 1339 در یکی از روستاهای شهرستان قم از بخش گلستان به دنیا امد او بعد از دوران طفولیت در کنار پدر کشاورزش به کمک او مشغول بود و لازم است ذکر کنم که این مدت مصادف بود با دوران اول انقلاب اسلامی که وی هم در همین روستا همگام با تمامی دوستان در تظاهرات و راهپیمائیها شرکت داشتند و از تمامی خصوصیات یک فرد انقلابی برخوردار بود و از نظر اخلاقی که در خانواده زیاد می توان گفت که واقعا از اخلاقی نیکو و قابل ستایشی برخوردار بود و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وی برای خدمت به سربازی اعزام شد و بعد از مدت اموزشی که در پادگان 21 حمزه تهران بود وی بعد از اتمام این مدت به مبارزه و ارامش بخشی به خلق کرد به کردستان اعزام شد و در ان زمان جنگ عراق وجود نداشت اما مزدوران عراق بر علیه ملت ایران شوریده بودند و در ان زمان بود که شهید علی اکبر اخوندی در سال 1359/02/23 به دست منافقین کرد و سر سپردگان عراق و امریکا به درجه رفیع شهادت نائل امدند و لازم است که ذکر کنم که هیچ گونه اثری از جنازه این شهید در دست خانواده اش نرسیده از خداوند صبر و استقامت بر تمامی خانواده های شهید ارزو میکنیم و السلام.
خاطرات
این شهید نمونه نداشت و در این روستا یگانه و تک بود. نمیدانم این شهید چرا اینطور شده بود رفتار و حرکات این فرزند همه عجیب بود و خدا او را اینطور کرده بود و الحمدلله به راه خد رفت و ما خوشحالیم مقام پیدا کرد و باعث افتخار ما شد مدرسه ی این روستا هم به نام ان شهید نامگذاری شده است ان شالله که دانش اموزش این مدرسه دنبال رو این شهید باشند. مادر کسی که به جبهه و جنگ میرود نباید امیر و ارزو داشته باشد یک بار که داشت به منطقه می رفت به علی اکبر گفتم که کادرم تو برو و برگرد من هم این اتاق را برایتان مرتب میکنم و فرض برایت میخرم و منتظر می شدم پس از امدنت تا برایت دختری را به همسری انتخاب کنم تا زندگی اینده ات را به خوبی شروع کنی. گفت مادر فکر میکنی من میروم تا برگردم کسی که به جنگ می رود بر نمیگردد و ارزو نباید داشته باشد و ما افتخار میکنیم که در جبهه شهید شویم و مادر شما هم به این شهادت افتخار کن. خواهرم نترس من همیشه کنار شما هستم. علی اکبر پس از شهادت به خواب خواهر شامده بود و اخر او چند بار مرتب به من می گفت مادر وفتی من شبها میخوابم ترش وجود مرا فرا میگیرد و من خیلی نگران هستم. در آن شب که خواهرش خواب علی اکبر را یدده بود علی اکبر به او گفته بود خواهرم اصلا نترس و نگران نباش هر شب که شما می خوابید سر من کنار سر شما روی بالش قرار دارد و علی اکبر با یک اسب زیبای سرخ مو به خواب خواهرش امده بود و از ان به بعد دیگر خواهر علی اکبر هیچ شبی را با ترس به رخت خواب نرفت. این شهید خیلی خوش رفتار و خوش کردار بود. خوش اخلاق و مهربان و با کمالات بود. اهل نماز و مذهب بود و دختر مرا به همسری قرار بود بگیرد که خداوند به او مهلت نداد و به پیش خودش برد و خیلی هم شجاع بود و با شجاعت در جبهه های جنگ شرکت میکرد. من از علی اکبر چه بگویم هلی اکبر یک پارچه طلا و جواهر بود و از ان زمان که خود را شناخت وارد برنامه های انقلاب بود و به انقلاب حرکت میداد و خیلی احترام داشت و احترام همه را نگه می داشت و یک بار ما را ناراحت نکرد و یک بار یک موتور برای او خریده بودم روزی پیش من /آمد و گفت بابا موتور را فروختم و گفتم بابا چرا موتور را فروختی وسیله ی زیر پایت بود و به دردت میخورد گفت خوب اگر ناراحتی پول را پس میدهم گفتم نه موتور به نام خودت بود گفت من کارم را انجام نمیدهم فردا پیش من امد و گفت پدرم خوشحال باشد موتور را پس گرفتم و یعنی خیلی هوای ما را داشت و نمیخواست ما را ناراحت کند. [۱]