==خاطرات==
روزی که خلیل ا... بهاری به شهادت رسید در عقب همدیگر را دیدیم ، انگار که تابلوی شهادت را با خود برداشته بود ؛ چهره اش نورانی و از حالت عادی خارج شده بود ؛ بعد از روبوسی و احوال پرسی من به ایشان گفتم که چهره تو امروز نورانی شده است ، مواظب خودت باش که به شهادت نرسی ؛ آقای بهاری در جواب من گفت : مگر خون من از امام حسین (ع) و حضرت عباس (س) رنگین تر است ، آنها در راه اسلام شهید شدند ، شما هم برای من دعا کنید تا مثل آنها به شهادت برسم چون شهادت یک نوع افتخار و فیض عظیم است که نصیب هرکس نمی شود ؛ همان شب به سر قله که رسیدیم هرکس در عالم خودش بود ، بعد از چند ساعت شنیدیم که خلیل ا... بهاری به شهادت رسیده است.
وقتی خلیل ا... بهاری خانواده اش را به ارومیه آورده بود از ایشان سؤال کردم که چرا خانواده را به منطقه آورده؟ ایشان در جواب به من گفتند : مگر خون زن و فرزند من از خون زن و فرزند امام حسین(ع)رنگین تر است که سختی جنگ را نبینند و یادی از امام حسین (ع) نکنند ، من می خواهم مثل امام حسین (ع) به همراه زن و فرزند خود در راه اسلام و قرآن بجنگم تا به همراه خانواده به شهادت برسم .
در یکی از عملیاتهای سردشت تعدادی از نیروهای کومله و دمکرات دیده می شدند و به طرف ما تیر اندازی می کردند برادر کاوه گفت یکی از نیروهای ورزیده و داوطلب بروند آتش آنان را خفه کنند آقای خلیل ا... بهاری فوراً داوطلب شد و طوری به نوک قله رفت که آنان غفلگیر شدند و با آتش و تاکتیک به موقع آنان را به درک واصل کرد.
یک رو به محل کار خلیل ا... بهاری رفتم تا جویای احوالات ایشان بشوم برادر کاوه را دیدم پرسیدم آقای بهاری کجاست ؟ گفت : دیشب رفته بودیم شناسایی و الان دارد استراحت می کند داشتم بر می گشتم که از زیر چادر محل استراحتش مرا دیده بود و گفت بیا اینجا وقتی رفتتم گفت بیا مقداری با هم صحبت کنیم و درد دل نماییم من می خواهم امروز آخرین خداحافظی را با تو داشته باشم و حلالیت می طلبم گفتم من آمده ام احوالت را بپرسم و خوشحال شوم نه اینکه مرا ناراحت کنی گفت نه راست می گویم من الان در فکر بودم که امروز چندین ماشین نظامی و نفرات آنان را منهدم کرده ام و به مکن الهام شده که آنان هر طور شده امروز مرا به شهادت می رسانند برایش مشخص شده بود که دارد شهید می شود لذا در همان درگیری و عملیاتی که انجام شد ایشان به شدت مجروح شد و فکر می کنم در بین راه نرسیده به بیمارستان به شهادت رسید.
یکی از دوستان خلیل ا... بهاری خاطره ای را اینگونه نقل می کرد : وقتی به جنگل آلباتان رسیدیم اولین نفری که خودش را به نزدیکی مقر کومله و دمکرات رساند آقای بهاری بود که ایشان بعد از شناسایی مقر اولین کاری که کرد یک قبضه آر پی جی برداشت و به سراغ سنگر تیربار رفت و با انهدام تیر بار مقر دسته ی آقای بهاری نیز به مقرحمله کردند و مقر را به تصرف خود در آوردند تعداد زیادی از افراد فریب خورده کشته و تعدادی نیز موفق به فرار شدند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4323 سایت شهدای یاران رضا]</ref>==نگارخانه تصاویر== <gallery> Image:4323.jpg </gallery>
منبع سایت یاران رضا==پانویس==http:<references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4323>