==خاطرات==
دوستان شهید:
اواسط تابستان 1365 بود. آفتاب تازه طلوع کرده بود. دو روز قبل با خبر شده بودم در آزمون کتبی دانشگاه امام صادق(ع) پذیرفته شده ام. صبح روز بعد برای مصاحبه شفاهی درمحل در دانشگاه حاضر شده بودم. دو جوان در آنجا ایستاده بودند که یکی از آن دو شیکپوش تر از دیگری بود. از آنها پرسیدم: منتظر چه هستند؟
یکی از آنها که شخص خوش زبانی بود، جواب داد که برای مصاحبه آمده اند. در مهر ماه 1365 که پس از قبولی وارد دانشگاه شدم، رفته رفته متوجه نام آن دو نفر شدم. فرد خو شرو، معاشرتی و خوش زبانی که قبلاً دیده بودم،کسی جز «علی اکبر جلیلی بهابادی » نبود.
رفته رفته متوجه شدم که ایشان از خانوادة ثروتمندی است. رفتار ایشان ابداً چنین چیزی را نشان نمی داد. هر وقت با او برخورد می کردم جز خو ش معاشرتی، تعارفات زیاد و گشاد هرویی و دست و دل بازی چیزی نمی دیدم. مانند انسانیکه گمشده ای دارد، همواره به دنبال گمشده اش بود. چون برادر ایشان مفقودالاثر شده بود، تلاش می کرد به هر نحو ممکن از او چیزی به دست آورد. در مواقع مختلف ضمن بر شمردن نیاز جبهه های نبرد به نیروهای رزمنده، وجوب حضور در جبهه ها را گوشزد نموده و اهمیت آن را یادآور می شد. طولی نکشیدکه کاروانی از رزمندگان از دانشگاه عازم جبهه های نبرد شدکه در میان آنها چهرة شهید جلیلی نیز به چشم می خورد.
در فروردین ماه سال 1366 که ازیزد عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل بودم، قرار بود صبح عازم منطقه شویم. تأخیر در اعزام، باعث شد كه ما در بسیجی زد- در خیابان مهدی(عج)- تا بعد از ظهر بمانيم.ظهر همان روز برای ادای [[نماز جماعت]] ظهر و عصر در مسجد روبه روی بسیج در خیابان مهدی(عج) حضوری افتم. تازه [[نماز]] ظهر آغاز شده بود. با عجله به سمت جا مهری رفتم و بالای جا مهری مسجد عکس شهیدی را مشاهده کردم و دیدم که ذیل آن «علی اکبر جلیلی بهابادی » درج شده بود. با ناباوری و ظنّ تشابه اسمی ازآن گذشتم. بعد از نماز با دقت بیشتر اسم و عکس مزبور را ملاحظه نمودم. ديدم ديدم جلیلی که چیزی از اعزامش نگذشته بود، به لقاء حق شتافته و دوستانش را در این سرای خاکی تنها گذاشت.این شهید عزیز، جان برکفی بی نظیر، مخلص و دلاور در راه خدا بود که چون در بوستان زندگی با صفا بود، گلچین روزگار امانش نداد و او را چید.<ref>[http:///http://navideshahed.com سایت نوید شاهد]</ref>
==پانویس==
<references/>