شهید علی حسن زاده: تفاوت بین نسخهها
Ghanbari9706 (بحث | مشارکتها) |
Fazayemajazi (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
||
| سطر ۳۴: | سطر ۳۴: | ||
- شهید : علی حسنزاده گوینده: محمد حسنزاده ــــــــ پدر شهید: محمد در روزهای آخری که علی جبهه بود یک شب زمینهای کشاورزیام را آبیاری میکردم نزدیکهای صبح خسته شدم و در گوشهای دراز کشیدم و خوابم برد که خواب دیدم یکی از دندانهایم کنده شد و به داخل دهانم افتاد بعد که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم یا پسرم علی به شهادت رسیده یا برادرم حسین که با هم در جبهه بودند یکدفعه گریهام گرفت و بلند گریه کردم که همسایهی زمینمان آمد و گفت چرا گریه میکنی در این وقت شب آن هم به تنهایی گفتم من چنین خوابی دیدهام گفت: خیر است انشاءاله و طولی نکشید که خبر شهادت پسرم را برایم آوردند و گویا در همان لحظاتی که خواب دیدم به شهادت رسیده است . | - شهید : علی حسنزاده گوینده: محمد حسنزاده ــــــــ پدر شهید: محمد در روزهای آخری که علی جبهه بود یک شب زمینهای کشاورزیام را آبیاری میکردم نزدیکهای صبح خسته شدم و در گوشهای دراز کشیدم و خوابم برد که خواب دیدم یکی از دندانهایم کنده شد و به داخل دهانم افتاد بعد که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم یا پسرم علی به شهادت رسیده یا برادرم حسین که با هم در جبهه بودند یکدفعه گریهام گرفت و بلند گریه کردم که همسایهی زمینمان آمد و گفت چرا گریه میکنی در این وقت شب آن هم به تنهایی گفتم من چنین خوابی دیدهام گفت: خیر است انشاءاله و طولی نکشید که خبر شهادت پسرم را برایم آوردند و گویا در همان لحظاتی که خواب دیدم به شهادت رسیده است . | ||
| − | - محمد در دوران انقلاب که بنده علیه رژیم شاه فعالیت داشتم و ارتباطی با علماء شهر کاشمر داشتم اعلامیهها و نوارهای امام(ره) را میآوردم و مخفیانه پخش میکردم هنوز انقلاب فراگیر نشده بود گویا مأمورین ساواک فهمیده بودند و برای دستگیریام آمده بودند و من در منزل یک کارتن اعلامیه داشتم و خودم هم در منزل نبودم علی وقتی متوجه میشود مأمورین به منزل ریختهاند کارتن اعلامیهها که کارگاه قالیبافی بوده و سریعاً رفته بود و از پنجرهای که به حیاط همسایه از کارگاه داشت را باز میکند و کارتن اعلامیه را به حیاط همسایه میاندازد و به همسایه میگوید کارتن را مخفی کنید و همسایه هم ترسیده بود و سر و صدا کرده بود اما علی به آنها گفته بود که نترسید اگر پیدا کردند ما قبول میکنیم بالاخره مأمورین هر چه بازرسی کردند چیزی پیدا نکردند و خودم را دستگیر کردند | + | - محمد در دوران انقلاب که بنده علیه رژیم شاه فعالیت داشتم و ارتباطی با علماء شهر کاشمر داشتم اعلامیهها و نوارهای امام(ره) را میآوردم و مخفیانه پخش میکردم هنوز انقلاب فراگیر نشده بود گویا مأمورین ساواک فهمیده بودند و برای دستگیریام آمده بودند و من در منزل یک کارتن اعلامیه داشتم و خودم هم در منزل نبودم علی وقتی متوجه میشود مأمورین به منزل ریختهاند کارتن اعلامیهها که کارگاه قالیبافی بوده و سریعاً رفته بود و از پنجرهای که به حیاط همسایه از کارگاه داشت را باز میکند و کارتن اعلامیه را به حیاط همسایه میاندازد و به همسایه میگوید کارتن را مخفی کنید و همسایه هم ترسیده بود و سر و صدا کرده بود اما علی به آنها گفته بود که نترسید اگر پیدا کردند ما قبول میکنیم بالاخره مأمورین هر چه بازرسی کردند چیزی پیدا نکردند و خودم را دستگیر کردند<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6682 سایت شهدای یاران رضا]</ref> |
| − | + | ||
| − | <ref>[http | + | |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ ۱۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۴۸
تاریخ تولد : 1348/12/08
نام : علی
محل تولد : شیروان
نام خانوادگی : حسنزاده
تاریخ شهادت : 1365/10/25
نام پدر : براتمحمد
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار :
خاطرات
- شهید : علی حسنزاده گوینده: محمد حسنزاده ــــــــ پدر شهید: محمد در روزهای آخری که علی جبهه بود یک شب زمینهای کشاورزیام را آبیاری میکردم نزدیکهای صبح خسته شدم و در گوشهای دراز کشیدم و خوابم برد که خواب دیدم یکی از دندانهایم کنده شد و به داخل دهانم افتاد بعد که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم یا پسرم علی به شهادت رسیده یا برادرم حسین که با هم در جبهه بودند یکدفعه گریهام گرفت و بلند گریه کردم که همسایهی زمینمان آمد و گفت چرا گریه میکنی در این وقت شب آن هم به تنهایی گفتم من چنین خوابی دیدهام گفت: خیر است انشاءاله و طولی نکشید که خبر شهادت پسرم را برایم آوردند و گویا در همان لحظاتی که خواب دیدم به شهادت رسیده است .
- محمد در دوران انقلاب که بنده علیه رژیم شاه فعالیت داشتم و ارتباطی با علماء شهر کاشمر داشتم اعلامیهها و نوارهای امام(ره) را میآوردم و مخفیانه پخش میکردم هنوز انقلاب فراگیر نشده بود گویا مأمورین ساواک فهمیده بودند و برای دستگیریام آمده بودند و من در منزل یک کارتن اعلامیه داشتم و خودم هم در منزل نبودم علی وقتی متوجه میشود مأمورین به منزل ریختهاند کارتن اعلامیهها که کارگاه قالیبافی بوده و سریعاً رفته بود و از پنجرهای که به حیاط همسایه از کارگاه داشت را باز میکند و کارتن اعلامیه را به حیاط همسایه میاندازد و به همسایه میگوید کارتن را مخفی کنید و همسایه هم ترسیده بود و سر و صدا کرده بود اما علی به آنها گفته بود که نترسید اگر پیدا کردند ما قبول میکنیم بالاخره مأمورین هر چه بازرسی کردند چیزی پیدا نکردند و خودم را دستگیر کردند[۱]