ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد رضا پیروی

۷۵ بایت حذف‌شده، ‏۱۴ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۲۴
/* خاطرات */
==خاطرات==
روزی که محمدرضا از سربازی به خانه برگشته بود به من گفت: مادر جان آیا دلت برایم تنگ شده یا نه؟ در جواب به او گفتم بله خیلی برایت دعا کردم که به سلامت سربازیت تمام شود و به آغوش خانواده برگردی. سپس گفت: اگر روزی افتخار شهادت نصیبم شد، در غم از دست دادن من گریه نکن و صبور باش چون شهادت آرزوی قلبی من است. من هم گفتم شهادت افتخار است و من هم افتخار می کنم که مادر شهید باشم.هنگامیکه محمد رضا می خواست برای اعزام به جبهه نام نویسی کند با او به مشهد رفتیم. آنقدر ذوق و شوق رفتن به جبهه را داشت که لحظه ای نگذشت تا من صحبت کنم و هرچه از من سوال می کردند خودش جواب می دهد. فقط من رضایت نامه ی او را امضاء کردم. موقعی هم که اسمش را نوشتند به او گفتند: تا چند وقت دیگر خودتان را برای اعزام معرفی کنید.آخرین باری که فرزندم محمد رضا می خواست به جبهه برود پیش من آمد و گفت: مادر جان دیشب خواب دیدم که مانند کبوتری هستم با بالهای شکسته و پر خون که در حال پرواز کردن هستم سپس گفت: به من الهام شده این بار که بروم شهادت نصیبم خواهد شد مرا ببخشید و برایم گریه و زاری نکنید.<ref>[http://%20HYPERLINK%20"http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5059"%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5059 سایت یاران رضا]</ref> 
==پانویس==
<references />
۵٬۰۸۰
ویرایش