ویرایش‌ها

شهید رضا حسینی

۷۳ بایت اضافه‌شده، ‏۱۴ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۵۴
/* خاطرات */
==خاطرات==
نزدیکیهای شهادت پدرم _ در آن زمان من چهار ساله بودم _ بود که ایشان خسته از کار روزانه به خانه آمد و سپس بعد از اینکه مقداری با من بازی کرد . مرا ناز و نوازش نمود و بوسید سپس گفت : می دانی یک دختر خوب کیه ؟ یک دختر خوب دختریه که زود مثل یک شاپرک پرواز کنه و بره آفتابه وضو رو آب کنه، برای پدرش بیاره تا وضو بگیره پدر خوب هم کسیه که به دختر نازش وضو را یاد بدهد. من هم زود رفتم و آفتابه را آب کردم و به پدر دادم . پدر با گرفتن وضو، به من وضو گرفتن را یاد می داد . من هم به پدر نگاه کرده و مثل او وضو می گرفتم. زمانی که پدر صورتش را شست من خیلی خوشم آمد، چون وقتی به ریشهایش نگاه می کردم یک احساس خوبی به من دست می داد و همیشه ریشهایش را می گرفتم و هنوز که هنوز است و 21 ساله شده ام آن لحظه را فراموش نمی کنم .
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
 
Image:7151.jpg
 
</gallery>
 
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7151
مدیر
۱۱٬۹۷۱
ویرایش