شهید رسول شجاعی جزی: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی «شهید رسول شجاعی جزی 1344/04/01 تاریخ تولد : 1366/05/14 تاریخ شهادت : محل شهادت : نامش...» ایجاد کرد) |
Kheyri9803 (بحث | مشارکتها) (←زندگی نامه) |
||
| (۳ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۱۵: | سطر ۱۵: | ||
| − | زندگی نامه | + | ==زندگی نامه== |
| + | او در دوران کودکی فرزندی بسیار مظلوم و خوب و مهربانی بود و نماز و روزه اش ترک نمیکرد.او همیشه زمزمه میکرد که من میخواهم به جنگ بروم.او چهارده سال بیشتر نداشت و خیلی در مرود این موضوع پافشاری میکرد. او عضو نیروی بسیج مسجد محله بود و هروقت از مسجد میامد میگفت میخاهم به جبهه بروم مادرم تورو خدا ایراد نگیر به پدرم بگویید اجاره بدهد که من بروم ناگهان یک روز شناسنامه اش را برد نزد روحانی مسجد و گفت که من میخواهم به جبهه بروم ایشان فرمودند که شما هنو به سن قانونی نرسیده اید.خیلی سعی کرد که به راه خدا برسد و به جبهه رفت و میگفت هرکس وظیفه دارد به جهان اسلام خدمت کند و در راه خداوند متعال سعی و تلاش کندو بعد از دوسال به سربازی رفت و وقتی که مرخصی میگرفت همیشه در فکر رفتن بود و میگفت که مامان اگر من فتم از خانه بیرون اخبار را گوش بده و وقتی اعلام کردند حمله میمک شروع شد بمن بگو تا من بروم و هرچیز ما به ان میدادیم بین همه دوستان خود تقسیم میکرد و هر ناراحتی که پیش میامد میگفت نگذارید مامان بفهمد ناراحت میشود و همه اطاو راضی بودند وقتی برای آخرین باز امد گفت من میخاهم با همه دوستان و آشنایان خدافظی کنم انگار میدانست که دیگر بر نمیگردد.شهید رسول شجاعی جزی<ref>[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/15434 سایت شهدای ارتش]</ref> | ||
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | Image:6611077.jpg | ||
| + | Image:1427089KAKA004-001.jpg | ||
| − | + | </gallery> | |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۴ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۵۱
شهید رسول شجاعی جزی
1344/04/01 تاریخ تولد : 1366/05/14 تاریخ شهادت :
محل شهادت : نامشخص محل ارامگاه : اصفهان - گلستان شهدا
rId4
زندگی نامه
او در دوران کودکی فرزندی بسیار مظلوم و خوب و مهربانی بود و نماز و روزه اش ترک نمیکرد.او همیشه زمزمه میکرد که من میخواهم به جنگ بروم.او چهارده سال بیشتر نداشت و خیلی در مرود این موضوع پافشاری میکرد. او عضو نیروی بسیج مسجد محله بود و هروقت از مسجد میامد میگفت میخاهم به جبهه بروم مادرم تورو خدا ایراد نگیر به پدرم بگویید اجاره بدهد که من بروم ناگهان یک روز شناسنامه اش را برد نزد روحانی مسجد و گفت که من میخواهم به جبهه بروم ایشان فرمودند که شما هنو به سن قانونی نرسیده اید.خیلی سعی کرد که به راه خدا برسد و به جبهه رفت و میگفت هرکس وظیفه دارد به جهان اسلام خدمت کند و در راه خداوند متعال سعی و تلاش کندو بعد از دوسال به سربازی رفت و وقتی که مرخصی میگرفت همیشه در فکر رفتن بود و میگفت که مامان اگر من فتم از خانه بیرون اخبار را گوش بده و وقتی اعلام کردند حمله میمک شروع شد بمن بگو تا من بروم و هرچیز ما به ان میدادیم بین همه دوستان خود تقسیم میکرد و هر ناراحتی که پیش میامد میگفت نگذارید مامان بفهمد ناراحت میشود و همه اطاو راضی بودند وقتی برای آخرین باز امد گفت من میخاهم با همه دوستان و آشنایان خدافظی کنم انگار میدانست که دیگر بر نمیگردد.شهید رسول شجاعی جزی[۱]